به هر مدتی گردش روزگار
ز طرزی دگر خواهد آموزگار
سرآهنگ پیشینه کجرو کند
نوایی دگر در جهان نو کند
به بازی درآید چو بازیگری
ز پرده برون آورَد پیکری
بدان پیکر از راه افسونگری
کند مدتی خلق را دلبری
چو پیری در آن پیکر آرد شکست
جوانپیکری دیگر آرد بهدست
بدینگونه بر نو خطانِ سخن
کند تازه پیرایههای کهن
زمان تا زمان خامهٔ نخلبند
سر نخل دیگر برآرد بلند
چو گم گردد از گوهری آب و رنگ
دگر گوهری سر برآرد ز سنگ
عروس مرا پیش پیکر شناس
همین تازهرویی بس است از قیاس
کز این نامه هم گر نرفتی ببوس
سخن گفتن تازه بودی فسوس
من آن توسنم کز ریاضتگری
رسیدم ز تندی به فرمانبری
چه گنج است کان ارمغانیم نیست
دریغا جوانی جوانیم نیست
جوان را چو گل نعل بر ابرش است
چو پیری رسد نعل بر آتش است
در آن کوره کهآیینه روشنکنند
چو بشکست از آیینه جوشن کنند
دل هر کرا کو سخنگستر است
سروشی سراینده یاریگر است
از این پیشتر کان سخنهای نغز
برآوردی اندیشه از خون مغز
سرایندهای داشتم در نهفت
که با من سخنهای پوشیده گفت
کنون آن سراینده خاموش گشت
مرا نیز گفتن فراموش گشت
نیوشندهای نیز کان میشنید
هم از شقهٔ کار شد ناپدید
چو شاه ارسلان رفت و در خاک خفت
سخن چون توان در چنین حال گفت
مگر دولت شه کند یاریی
درآرد به من تازه گفتاریی
در اندیشهٔ این گذرهای تنگ
هم از تن توان شد هم از روی رنگ
چو طوفان اندیشه راهم گرفت
شب آمد در خوابگاهم گرفت
شبی از دلِ تنگ تاریکتر
رهی از سر موی باریکتر
در آن شب چگونه توان کرد راه؟
درین ره چگونه توان دید چاه؟
فلک پاسگه را براندوده نیل
سر پاسبان مانده در پای پیل
بر این سبزهٔ آهو انگیخته
ز ناف زمین نافهها ریخته
نه شمعی که باشد ز پروانه دور
نه پروانهای داشت پروای نور
من آن شب نشسته سوادی به چنگ
سیهتر ز سودای آن شب به رنگ
به غواصی بحر در ساختن
گه اندوختن، گاهی انداختن
چو پاسی گذشت از شب دیر باز
دو پاس دگر ماند هر یک دراز
شتاب فلک را تک آهسته شد
خروسان شب را زبان بسته شد
من از کلهٔ شب در این دیر تنگ
همیبافتم حلهٔ هفت رنگ
مسیحا صفت زین خُم لاجورد
گه ازرق برآوردم و گاه زرد
مرا کاوّل این پرورش کار بود
ولینعمتی در دهش یار بود
عماد خویی خواجه ارجمند
که شد قد قاید بدو سربلند
جهان را ز گنج سخا کرده پر
ز درج سخن بر سخا بسته در
ندیدم کسی در سرای کهن
که دارد جز او هم سخا هم سخن
عطارد که بیند در او مشتری
بدین مُهر بردارد انگشتری
بوَد مدبری کان جنان را جهان
به نیرنگ خود دارد از من نهان
فرو بسته کاری پیاپی غمی
نه کس غمگساری نه کس همدمی
ز یک قابله چند زاید سخن؟
چه خرما گشاید ز یک نخلبن؟
من آن شب تهی مانده از خواب و خورد
شناور درین برکهٔ لاجورد
شبی و چه شب؟ چون یکی ژرفچاه
فتاده درو رخت خورشید و ماه
شبی کز سیاهی بدان پایه بود
کزو نور در تهمت سایه بود
من از دولت شه کمندی بهدست
گرفته بسی آهوی شیر مست
درافکنده طرحی به دریای ژرف
به طرح اندرون ماهیان شگرف
رصد بسته بر طالع شهریار
سخن کرده با ساعت نیک بار
بدان تا کنم شاه را پیشکش
برآمیخته خیل چین با حبش
به منزل رسانده ره انجام را
گرو برده هم صبح و هم شام را
در آن وحشتآبادِ فترتپذیر
شده دولت شه مرا دستگیر
گُهرجوی را تیشه بر کان رسید
جگرخوردن دل به پایان رسید
چو زرین سراپردهٔ آفتاب
به خرپشتهٔ کوه برزد طناب
من شبنیاسوده برخاستم
به آسودگی بزمی آراستم
سریری به آیین سلطانیان
زدم بر سر کوی روحانیان
بساطی کشیدم به ترتیب نو
بر او کردم اندیشه را پیشرو
می و نقل و ریحان مرا همنفس
زبان و ضمیر و سخن بود و بس
سرم چون ز می تابِ مستی گرفت
سخن با سخا همنشستی گرفت
در آمد به غریدن ابر بلند
فروریخت گوهر به گوهرپسند
دلم آتش و طالعم شیر بود
زبانم در آن شغل شمشیر بود
دو جا مرد را بود باید دلیر
یکی نزد آتش یکی نزد شیر
مگر آتش و شیر همگوهرند
که از دام و دد هر چه باشد خورند
چو بر دست من داد نیک اختری
دف زهره و دفتر مشتری
گه از لطف بر ساختم زیوری
گه از گنج حکمت گشادم دری
جهانی به گوهر برانباشتم
که چون شاه گوهرخری داشتم
دگر باره بر کان گشادم کمین
برانداختم مغز گنج از زمین
به دعوی دروغی نباید نمود
زر و آتش اینک توان آزمود
شرفنامه را تازه کردم نورد
سپیداب را ساختم لاجورد
دگر باره این نظم چینیطراز
ببین تا کجا میکند ترکتاز
به اول چه کشتم به آخر چه رست
شکسته چنین کرد باید درست
بسی سالها شد که گوهرپرست
نیاورد از اینگونه گوهر بهدست
فروشندهٔ گوهر آمد پدید
متاع از فروشنده باید خرید
چو فرمود شه باغی آراستن
سمن کشتن و سرو پیراستن
به سرسبزی شاه روشنضمیر
به نیروی فرهنگ فرمانپذیر
یکی سرو پیراستم در چمن
که بر یاد او مَی خورد انجمن
سخن زین نمط هر چه دارد نوی
بدین شیوهٔ نو کند پیروی
دلی باید اندیشه را تیز و تند
برش بر نیاید ز شمشیر کند
سخن گفتن آسان بر آن کس بود
که نظم تهیش از سخن بسبود
کسی کاو جواهر برآرد ز سنگ
به دشواری آرد سخن را به چنگ
غلط کاری این خیالات نغز
برآورد جوش دلم را به مغز
ز گرمی سرم را پر از دود کرد
ز خشگی تنم را نمکسود کرد
به ترتیب این بکر شوهر فریب
مرا صابری باد و شه را شکیب
سخن بین کجا بارگه میزند
چه میگویم او خود چه ره میزند
ندانم که این جادوییهای چست
چگونه درین بابلیچاه رست
که آموخت این زهره را زیر زند؟
که سازد نواهای هاروتبند
بدین سحر کاو آب زردشت برد
بسا زند را کاتش زنده مرد
کجا قطره تا در به دریا برَد
خر آرد و زین بصره خرما برد
من آن ابرم این طرف ششطاق را
که آب از جگر بخشم آفاق را
همه چون گیا جرعهخواران من
ز من سبز و تشنه به باران من
چو سایه که هنجار دارد ز نور
وزو دارد آمیزش خویش دور
ز من گرچه شوریده شد خوابشان
هم از فیض جوی منست آبشان
همه صرف خواران صرف منند
قباله نویسان حرف منند
من ادرار این فیض از آن یافتم
که روی از دگر چشمهها تافتم
به خلوت زدودم ز پولاد زنگ
که مینا پذیرد ز یاقوت رنگ
چو من کردم آیینه را تابناک
پذیرندهٔ پاک شد جای پاک
نخواندی که از صقل چینی حصار؟
چگونه ستد رومیان را نگار؟
چو خواهی که بر گنج یابی کلید
نباید عنان از ریاضت کشید
مثل زد در این آنکه فرزانه بود
که برناید از هیچ ویرانه دود
بسا خواب کاول بود هولناک
نشاط آورد چون شود روز پاک
بسا چیز کاو در دل آرد هراس
سرانجام از آن کرد باید سپاس
جهان پر شد از دعوی انگیختن
برین نطع ترسم ز خون ریختن
چو باران فراوان بود در تموز
هوا سرد گردد چو بردالعجوز
چو باران هوا تر نماید ز آب
نسوزاند آن چرک را آفتاب
چو بر عادت خود درآید خریف
هوا دور باشد ز باد لطیف
وبا خیزد از تری آب و ابر
که باشد نفس را گذرگه ستبر
بباید یکی آتش افروختن
برو صندل و عود و گل سوختن
من آن عود سوزم که در بزم شاه
ندارم جز این یک وثیقت نگاه
خدای از پی بندگیم آفرید
بجز بندگی ناید از من پدید
به نیک و به بد مرد آموزگار
نپیچد سر از گردش روزگار
به هرچهش رسد سازگاری کند
فلک بر ستیزنده خواری کند
ندارد جهان خوی سازندگان
نسازد نوا با نوازندگان
چو ابریشمی بسته بیند به ساز
کند دست خود بر بریدن دراز
دو کرم است کان در بریشمکشی
کند دعوی آبی و آتشی
یکی کارگاه بریشم تند
یکی کاروان بریشم زند
دو باشد مگس انگبین خانه را
فریبنده چون شمع پروانه را
کند یک مگس مایهٔ خورد و خفت
به دزدی خورد دیگری در نهفت
یکی زان مگس که انگبینگر بوَد
به از صد مگس که انگبینخور بود
از آن پیش کارد شبیخون شتاب
چو دراج در ده صلای کباب
ز حرصی چه باید طلب کرد کام؟
که گه سوخته داردت گاه خام
اگر جوشگیری بسوزی ز درد
و گر بر نجوشی شوی خام و سرد
سپهر اژدهایی است با هفت سر
به زخمی کی اندازد از مه سپر؟
درین تشت غربالی آبگون
تو غربال خاکی فلک تشت خون
گر او با تو چون تشت شد آبریز
تو با او چو غربال شو خاکبیز
کجا خاکدان باشد و آبگیر
ز غربال و تشتی بود ناگزیر
فسونگر خم است این خم نیلگون
که صد گونه رنگ آید از وی برون
اگر جادویی بر خمی شد سوار
خمی بین بر او جادوان صد هزار
حساب فلک را رها کن ز دست
که پستی بلند و بلندیست پست
گهی زیر ما گاه بالای ماست
اگر زیر و بالاش خوانی رواست
درین پرده با آسمان جنگ نیست
که این پرده با کس هماهنگ نیست
چه بازیچه کاین چرخ بازیچه رنگ
نبازد در این چار دیوار تنگ
کسی را که گردن برآرد بلند
همش باز در گردن آرد کمند
چو روباه سرخ ار کلاهش دهد
به خوردِ سگان سپاهش دهد
درین چار سو چند سازیم جای؟
شکم چارسو کرده چون چارپای
سر آنگاه بر چار بالش نهیم
کزین کنده چاربالش رهیم
رباطی دو در دارد این دیر خاک
دری در گریوه دری در مغاک
نیامد کسی زان در اینجا فراز
کزین در برونش نکردند باز
فسرده کسی کاو درین چاه پست
چو برف اندر افتاد و چون یخ ببست
خنک برق کاو جان به گرمی سپرد
به یک لحظه زاد و به یک لحظه مرد
نه افسرده شمعی که چون برفروخت
شبی چند جان کند و آنگاه سوخت
کسیرا که کشتی نباشد درست
شناور شدن واجب آید نخست
نبینی که ماهی به دریای ژرف
نیندیشد از هیچ باران و برف
شتابنده را اسب صحرا خرام
یرغ داده به زآن که باشد جمام
جهان آن جهان شد که از مکر و فن
گه آب تو ریزد گهی خون من
سپهر آن سپهرست کز داغ و درد
گه ازرق کند رنگ ما گاه زرد
درین ره کسی پرده داند نواخت
که هنجار این ره تواند شناخت
به رهبر توان راه بردن بسر
سر راه دارم کجا راهبر
چنان وقت وقت آیدم مرگ پیش
که امید بردارم از عمر خویش
دگر باره غفلت سپاه آورد
سرم بر سر خوابگاه آورد
خیالی به خوابی به در میبرم
به افسانه عمری به سر میبرم
به این پر کجا بر توانم پرید؟
به پایی چنین در چه دانم رسید؟
بدین چارسوی مخالف روان
نیم رسته گر پیرم و گر جوان
اگر وقع پیران درآرم به کار
جدا مانم از مردم روزگار
وگر با چنین تن جوانی کنم
به جان کسان زندگانی کنم
همان به که با هر کهن تازهای
نمایم بهقدر وی اندازهای
مگر تارها کردن این بند را
نیازارم این همرهی چند را


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شعر در مورد روند تغییر و نوآوری در زندگی و ذهن انسان صحبت میکند. گوید که زمان به هر حال داستانها و یادها را تازه میکند و باید از آن آموخت. در مسیر زندگی، انسانها با چالشها و دورههای مختلفی مواجه میشوند و با گذر از آنها باید به نوآوری و تنوع در اندیشه و عمل دست یابند. شاعر به دوگانگی جوانی و پیری اشاره میکند و بر ارزش خلاقیت و یادگیری در هر سن تأکید میکند. در نهایت، او بر ضرورت برخورد با زندگی به شیوهای خلاقانه و امیدبخش تأکید کرده و میگوید که درک گذر زمان، ما را به سمت تغییر و رشد هدایت میکند.
هوش مصنوعی: در هر زمانی، چرخ روزگار به شیوهای دیگر، درس تازهای خواهد داد.
هوش مصنوعی: سرنوشت و زمان به گونهای است که در هر دورهای، تغییرات و تحولات جدیدی به وجود میآیند و نغمهها و صداهای تازهای در دنیا طنینانداز میشود.
هوش مصنوعی: چون بازیگری به صحنه میآید، به ناگهان شکلی تازه از پشت پرده به نمایش در میآورد.
هوش مصنوعی: آن پیکر (ظاهر) با سحر و جادو دل مردم را مدتی به دست خواهد آورد و آنان را جذب خواهد کرد.
هوش مصنوعی: وقتی که پیرزنی در آن پیکر جوان شکست و پیری به وجود آورد، دیگر جوانی تازه و زیبا به دست میآید.
هوش مصنوعی: به این ترتیب، پیران بر اساس تجربیات خود کلام تازهای میگویند و افکار و ایدههای قدیمی را به شکل جدیدی ارائه میکنند.
هوش مصنوعی: زمان به زمان، ساقهٔ درخت خرما (نخل) درازتر میشود و ارتفاع نخل دیگر نیز افزایش مییابد.
هوش مصنوعی: وقتی که یک گوهر (مروارید) از بین برود و رنگ و آبش گم شود، گوهر دیگری از دل سنگ ظاهر میشود.
هوش مصنوعی: عروسی من که زیباییاش را همه میشناسند، همین تازگی و زیبایی او کافی است که او را با دیگران مقایسه کنم.
هوش مصنوعی: اگر از این داستان هم دور نشوی، با گفتار خوب خود دیدار را خوشبو و تازه میکنی.
هوش مصنوعی: من مانند اسبی هستم که با تلاش و زحمت به نقطهای رسیدهام که باید مطیع و فرمانبردار باشم.
هوش مصنوعی: چقدر گنج و ارزشمند است که ما به عنوان جوان، جوانی را به ارمغان آوردهایم، اما افسوس که جوانیمان دیگر نیست.
ابرش یعنی اسبی که بر پوستش خالهای سفید دارد
در کوره و کارگاهی که از آهن آیینه میسازند تکههای آهن را که بکار آیینهسازی نمیآید برای ساخت جوشن استفاده خواهند کرد. (آیینههای قدیمی از فلز بودهاند)
هوش مصنوعی: هر کسی که دلش پر از سخن و شعر است، سر و صدای شاعرانهاش به او کمک میکند و او را یاری میدهد.
هوش مصنوعی: از قبل از این، تو به زیبایی سخنهایی با ارزش و دلنشین گفتی که نشاندهندهٔ فکر و اندیشهٔ توست و این افکار از عمق وجود تو و احساسی عمیق نشأت میگیرد.
هوش مصنوعی: من یک شاعر مخفی داشتم که با من حرفهای رازآلودی میزد.
هوش مصنوعی: الان آن شاعر که با من سخن میگفت دیگر صدایش خاموش شده و من نیز دیگر چیزی نمیتوانم بگویم.
هوش مصنوعی: نیوشندهای (شنوندهای) نیز که آن داستان را میشنید، به دلیل اتفاقات و شرایط بوجود آمده، از نظرها ناپدید شد.
هوش مصنوعی: وقتی شاه ارسلان به خواب ابدی رفت و در خاک دفن شد، چگونه میتوان در چنین وضعیتی سخن گفت؟
هوش مصنوعی: شاید خوشبختی شاه (ارسالان) به من کمک کند و سخن تازهای بگوید.
هوش مصنوعی: در فکر این گذرگاههای باریک، هم از لحاظ قوت بدنی ضعیف میشوم و هم از نظر وضعیت ظاهری و زیبایی.
هوش مصنوعی: وقتی افکار و اندیشهها به شدت بر من غلبه کرد، شب فرارسید و مرا در خوابگاه خود محاصره کرد.
هوش مصنوعی: شب، آنقدر دلگیر و سیاه بود که تنگی آن از تاریکی شب بیشتر به چشم میآمد و راهی که باید میرفتم، به باریکی یک تار مو بود.
هوش مصنوعی: در آن شب تاریک، چگونه میتوان راه را پیدا کرد؟ و در این مسیر چگونه میتوان چاه را دید؟
هوش مصنوعی: زمین را بهگونهای ساخته که نیل (رود نیل) در بالای آن قرار دارد و سرپاسبان (نگهبان) در آنجا باقیمانده است، در حالی که پادشاهی (پیل) در این صحنه برجسته است.
هوش مصنوعی: زمین بهدلیل بارندگی و سرسبزی، سبزه و گیاهانی به رنگ سبز را با زیبایی بسیار رشد داده که همچون آهو، شاداب و سرزنده به نظر میرسند. نافهها (گلابیهای خوشبو) نیز از دل این زمین روییده و در کنار زیبایی سبزهها به محیط طراوت بیشتری بخشیدهاند.
هوش مصنوعی: نه شمعی وجود داشت که پروانه از آن دور باشد و نه پروانهای بود که به دنبال روشنایی برود.
هوش مصنوعی: در آن شب، من نشسته بودم و کتابی به دست داشتم که سیاهتر از خیالات و افکار آن شب بود.
هوش مصنوعی: گاهی در تلاش برای به دست آوردن چیزهای باارزش، باید بهایی بپردازیم و خطراتی را نیز متحمل شویم. با این حال، هرگاه که لازم باشد، باید برای رسیدن به هدف، انضباط و صبر را در نظر بگیریم.
هوش مصنوعی: وقتی که مدتی از شب گذشت و به نیمه رسید، دو ساعت دیگر هم باقی مانده که هر کدام از آنها طولانی است.
هوش مصنوعی: حرکت آسمان (فلک) به آرامی و کندی پیش میرود، و بیداری خروسها که نشانهی صبح است، به تأخیر افتاده و آنها در سکوت به سر میبرند.
هوش مصنوعی: از نیمهشب در این مکان تنگ، مشغول بافتن لباس هفترنگی بودم.
هوش مصنوعی: در این بیت، شاعر از هنری صحبت میکند که در آن با استفاده از خمی (نوعی پارچه) لاجوردی، زیباییهای مختلفی را ایجاد میکند؛ به طوری که گاه رنگ آبی (ازرق) و گاه رنگ زرد را از این پارچه بیرون میآورد. تمثیل مسیحا صفت به معنای بخشندگی و توانایی در خلق زیبایی است.
هوش مصنوعی: فرزندم، کسی که برای من این پرورش را به وجود آورد و باعث رشد و بالندگی من شد، در حقیقت، یک نعمت بزرگ از جانب یار و دوستان بوده است.
هوش مصنوعی: عماد خویی، شخص محترم و ارجمندی است که وقتی قدش بلند شد، به او افتخار کردند.
هوش مصنوعی: جهان را با بخشندگی و نیکوکاری پر کردهاست، به گونهای که کلام و سخن در آن مانند جواهرات زرین و باارزش به چشم میآید.
هوش مصنوعی: در این بیت، شاعر به این نکته اشاره میکند که در دنیای قدیم کسی را ندیده است که مانند او، هم در بخشندگی (سخا) و هم در سخنوری (سخن) برجسته و بینظیر باشد.
هوش مصنوعی: عطارد (سیارهای در آسمان) وقتی مشتری (سیارهای دیگر) را در این حال ببیند، مهر انگشتری را از او برمیدارد.
مدبری: بختبرگشتگی، متضاد آن مُقبلی (نیکبختی، بختیاری) است.
هوش مصنوعی: به صبر و حوصله کارها را به تأخیر میاندازد و غم و اندوه او همیشگی است، نه کسی در دلش برای او غمخواری میکند و نه کسی به او همصحبتی میدهد.
هوش مصنوعی: از یک زن زایمانکننده (قابله) چند کودک به دنیا میآید؟ آیا از یک درخت خرما (نخل) میتوان چندین خرما به دست آورد؟
هوش مصنوعی: در آن شب که نه خواب به چشمم میآمد و نه چیزی میخوردم، در این برکهٔ آبی مثل یک چیز شناور غرق در فکر و خیال بودم.
هوش مصنوعی: شبی که اینقدر تاریک بود، شبی بود که گویا چون چاه عمیق و تاریک، نور خورشید و ماه در آن غایب بود.
هوش مصنوعی: شبی بود که به قدری تاریک بود که نور در آن به تهمت (به معنای سایه یا نقیض) تبدیل شده بود.
هوش مصنوعی: من از لطف و نعمت پادشاه کمند (تله)ای بهدست گرفتهام که بسیار آهو را مانند شیر در حال مستی به دام میاندازد.
هوش مصنوعی: در این بیت، شاعر به تصویری از یک طرح یا نقشه اشاره دارد که در دل دریای عمیق قرار داده شده و این طرح با گونههای بزرگ و شگفتانگیز ماهیان هماهنگ است. این تصویر میتواند نمادی از خیالات و افکار عمیق باشد که در دل وجود انسان پرورش مییابد.
هوش مصنوعی: رصدی که به نشانه و طالع شهریار (شاه) بسته شده، با ساعت خوشی سخن میگوید.
هوش مصنوعی: بدان که برای احترام و هدیه به شاه، باید جمعیت چین و حبش را که با هم آمیختهاند، آماده کنم.
هوش مصنوعی: به مقصد رسیدهام و مسیر نهایی را در پیش دارم، همچنین صبح و شام را به گرو گرفتهام، یعنی زمان را به تعهد و مسئولیت سپردهام.
هوش مصنوعی: در آن منطقه هولناک و پرآشوب که انتظار یک فترت و رکود وجود دارد، حالا خوشبختی و قدرت سلطنت من را به دام انداخته است.
هوش مصنوعی: گوهریاب (گهرجو) با تیشه به معدن رسید و دیگر لازم نیست برای رسیدن به دلشکستگی و ناراحتی خود، زجر بکشد و درد بکشد.
هوش مصنوعی: چنانکه پرچم زرین خورشید بر روی قلههای کوه کشیده شد.
هوش مصنوعی: من از خواب برخواستم و به راحتی و آرامش، میهمانی را فراهم کردم.
هوش مصنوعی: به دلخواه خودم تختی مانند سلطنت بر سر کوی کسانی که اهل معرفت و روحانیت هستند، قرار دادم.
هوش مصنوعی: من یک سفره تازه و منظم چیدم و برای آن سفره افکار و ایدههایم را نمایان کردم.
هوش مصنوعی: شراب و نقل (نقل، میوهای خوشبو) و ریحان، تنها همدم من در گفتار و اندیشه است.
هوش مصنوعی: وقتی که سرم از نوشیدن شراب مست شد، با سخاوت و بخشندگی به گفتوگو پرداختم.
هوش مصنوعی: ابر بلند مانند غریدن در آمد و قاطرها (دانههای باران) را یکی پس از دیگری بر زمین فرو ریخت به گونهای که دلپسند و زیبا بود.
هوش مصنوعی: دل من مانند آتش میسوزد و سرنوشت من مانند شیر شجاع و نیرومند است، و در این حالت، زبانم به سخن گفتن دربارهٔ شمشیر و جنگ متوجه است.
هوش مصنوعی: مرد باید در دو موقعیت دلیر و شجاع باشد؛ یکی در برابر آتش و خطرات آن و دیگری در برابر شیر و چالشهایش.
هوش مصنوعی: آتش و شیر هر دو خصلتهای مشابهی دارند، چون هرکدام میتوانند از هر چیزی که دیگران را آزار میدهد، تغذیه کنند.
وقتی خوشاقبالی و نیکاختری، هنر و خنیاگریِ زهره را به من بخشید و خرد و حکمت مشتری را به من عطا کرد.
(آنگاه سراییدم) و زمانی از شعر، زیورهایی لطیف و زیبا ساختم و زمانی از نظم، دَرهای تازهای از گنج حکمت و خرد گشودم.
جهانی را پر از گوهر و جواهر کردم و (وقتی دیدم که) گوهرخری عالی چون شاه داشتم
بار دیگر به معدن گنج دست بردم و زمین را از هرچه گنج بود تهی کردم.
اینها، ادعای پوچ و بیاساس نیست، این زر و این آتش (هر دو حاضر است)، میتوان (زر سره را) آزمود
هوش مصنوعی: شرفنامه را به روز کردم و سپیداب (رنگ سفید) را به شکل لاجورد (رنگ آبی) درآوردم.
این نظم که همچون حریر چین لطیف و خوشنگار است خواهی دید که تا کجا خواهد تاخت و تا کجا درخواهد نوردید.
هوش مصنوعی: در شروع کار خود چه دشواریهایی کشیدم و در پایان چه نتایجی به دست آوردم، باید بدانم که باید این شکست را بهدرستی تحلیل کنم و درست بفهمم.
هوش مصنوعی: بسیاری سالها گذشته که کسی بهدست چنین گوهر باارزشی نیاورده است، یعنی سالهاست که ارزشمندی مثل او دیده نشده است.
هوش مصنوعی: فروشندهٔ جواهر نمایان شد و میگوید که باید از کسی که خود دارایی را دارد، خرید کرد.
هوش مصنوعی: هنگامی که شاه فرمان داد تا باغی تزئین شود، تصمیم بر این شد که در آن سمن (درخت خوشبوی) بکارند و سروها (درختان زیبا) را نیز بیارایند.
هوش مصنوعی: به خاطر سرسبزی و زیبایی باغی که شاه خردمند و روشنضمیر ایجاد کرده، فرهنگ و دانشی که او به کار گرفته، همگان از او پیروی میکنند.
هوش مصنوعی: در باغ، درخت سروی زیبا دارم که به یاد او، یعنی دوست یا محبوبم، جمعی دور هم گرد آمده و شراب مینوشند.
هوش مصنوعی: سخن از این نوع، هر چه ویژگی تازهای دارد، به همین شیوهٔ نو بیان خواهد شد.
هوش مصنوعی: انسانی که دلش آمادهٔ اندیشه و تفکر انتقادی باشد، باید با دقت و سرعت به فکر کردن بپردازد و مانند شمشیری تیز و برنده، بر افکار خود مسلط شود.
هوش مصنوعی: سخن گفتن برای کسی آسان است که قبل از آن به اندازه کافی دربارهاش فکر کرده و آن را به نظم درآورده باشد.
هوش مصنوعی: کسی که بتواند جواهر را از سنگ استخراج کند، به سختی میتواند سخن را به دست بیاورد.
هوش مصنوعی: این سخن به اشتباهات خیالات زیبا اشاره دارد که نتیجهاش تحریک و آشفتگی دل او را به مغز میبرد. به عبارت دیگر، افکار و خیالهای زیبا باعث ناراحتی و دلهرهاش شده است.
هوش مصنوعی: این شعر بیانگر حالتی است که شخص از شدت احساسات و افکارش، دچار سردرگمی شده است. گرمای سرش باعث شده که دچار سرگیجه و گیجی شود و خشکی بدن او را تحت تأثیر قرار داده و به نوعی رنج میبرد.
هوش مصنوعی: شاید این شخص (شوهر فریب) به ترتیب طبیعی و قانونی به دنبال به دست آوردن همسرت باشد، ولی ای کاش صبر و حوصله داشته باشد و به جای درگیری، با بردباری و شکیبایی به این مسئله بپردازد.
هوش مصنوعی: سخن را ببین که در کجا به اوج و مقام میرسد؛ چه میگویم، او خود به کدام راه و مسیر میرود.
هوش مصنوعی: نمیدانم این سحر و جادوهای زیرک چگونه در این چاه بابل به وجود آمدهاند.
هوش مصنوعی: سؤال میکند که چه کسی به زهره (سیاره زهره یا زهره به عنوان یک شخصیت) یاد داده است که در زیر زند (زیر زمین یا در مکانی مخفی) چه چیزی را بیاموزد و نواهایی بسازد که شبیه به نواهای هاروت و ماروت (دو فرشته که در افسانهها به علم سحر پرداختهاند) باشد.
هوش مصنوعی: این شعر به سحر و جادو اشاره دارد که کسی با آن آب زردشت (آب مقدس زرتشتی) را به همراه میآورد. این عمل به نوعی یادآور قدرتی است که میتواند زندانیان را از بند رها کند و باعث زندگی دوباره یا زنده شدن مردگان شود.
هوش مصنوعی: وقتی قطرهای آب به دل دریا میرود، حکایت از این دارد که هر کس به جایی میرود باید چیز ارزشمندی را با خود بیاورد، مانند اینکه خر، خرما را از بصره میآورد.
هوش مصنوعی: من همانند ابری هستم که بر روی این ششطاق (به معنی طاقی بزرگ یا جهان) قرار دارم و میتوانم آب را از عمق وجودم به کل جهان ببارم.
هوش مصنوعی: همه مانند گیاهانی هستند که از من سیراب میشوند و از باران من تشنه و سبز میشوند.
هوش مصنوعی: تشبیه شدهام به سایه که با نور ترتیبی دارد و از آن نور جدا نیست. این تصویر نشان میدهد که مانند سایه، من هم با وجود ارتباط و نزدیکی، از اصل و هویت خود فاصله دارم.
هوش مصنوعی: اگرچه خواب آنها به خاطر من به هم ریخته و آشفته شده است، اما سبب آرامش و زندهنگهداشتن آنها، آبشان که از جوی من میریزد، است.
هوش مصنوعی: همه کسانی که در طلب نان و روزی هستند (صرف خواران)، فقط برای من خرج میکنند و به نوعی مایحتاج خود را از من میگیرند. آنها فقط به نوشتن و ثبت حرفها و نیازهای من مشغولاند.
هوش مصنوعی: من توانستم این نعمت و فیض را از آن به دست آورم که از سایر منابع و چشمهها روی برگرداندهام.
هوش مصنوعی: در تنهایی و دور از دیگران، زنگار و کثیفی را از پولاد پاک کردم، تا اینکه مینا (یک نوع سفال با رنگهای زیبا) بتواند رنگ یاقوت (نوعی سنگ قیمتی سرخ) را به خود بگیرد.
هوش مصنوعی: من آیینه را درخشان و روشن کردم، که آن پاکی را میپذیرد و جایگاه پاکی شده است.
هوش مصنوعی: آیا نخواندهای که چگونه رومیان از درخشش و صیقلی که بر دیوارههای چینیاش تأثیر میگذارد، زیبایی و جلوهاش را به دست میآورند؟
هوش مصنوعی: اگر میخواهی به گنج و ثروت دست پیدا کنی، نباید هدایت و ارادهات را از تمرین و تلاش بازبگیری.
هوش مصنوعی: فرزانه (عاقل و دانا) مانند دود از هیچ ویرانهای (جایی خراب و ویران) برنمیخیزد. یعنی او به دلیل دانش و خرد خود، از مشکلات و موانع نمیهراسد و در برابر چالشها مقاوم است.
هوش مصنوعی: بسیاری از خوابها ممکن است وحشتناک و ترسناک باشند، اما وقتی صبح میشود و روز روشن میگردد، این خوابها به حالت شادابی تبدیل میشوند.
هوش مصنوعی: بسیاری از چیزهایی که انسان در دلش از آنها ترس دارد، در نهایت باعث میشوند که او شکرگزار باشد و از آنها بهرهمند شود.
هوش مصنوعی: دنیا از دعوا و منازعه پر شده و در این میانه، بر روی این سفره (نعط، که به معنای سفرهای است که در مراسم خاص تهیه میشود) که به راستی وجود دارد، من از ریختن خون میترسم.
هوش مصنوعی: زمانی که در تابستان باران زیادی ببارد، هوا سرد میشود مانند زمانی که زن سالخوردهای هوس سردی کند.
هوش مصنوعی: وقتی باران بیفتد، هوا را مرطوب میکند و در نتیجه نور آفتاب نمیتواند آن کثیفی را بسوزاند یا از بین ببرد.
هوش مصنوعی: وقتی که هوا به حالت عادی خود برگردد و سردیِ دائمی بر آن حاکم شود، دیگر از بادی که نرمی و لطافت دارد خبری نخواهد بود.
هوش مصنوعی: وقتی رطوبت و باران باشد، از زمین بخار بلند میشود که این بخار، راهی است برای تنفس در فضای غلیظ و متراکم.
هوش مصنوعی: باید آتش روشن کرد تا صندل و عود و گل بسوزد و عطر و بویی دلانگیز پدید آید.
هوش مصنوعی: من آن چوب عطری هستم که در مهمانی شاه، تنها همین یک امانت را دارم که به آن تکیه کنم و به آن افتخار کنم.
هوش مصنوعی: خداوند من را تنها برای بندگی خود آفریده است و غیر از بندگی، هیچ چیز دیگری از من برنمیآید.
هوش مصنوعی: انسان باید از همگیری با دیگران، چه خوب و چه بد، درس بگیرد و در برابر چرخشهای زمان، سرش را از واقعیتها برنگرداند.
هوش مصنوعی: فلک، که به مفهوم تقدیر و سرنوشت است، با کسی که در برابر آن مقاومت میکند، دشمنی و خفت رفتار میکند و با هرکس که در برابر خود سازگار باشد، به برکت و خوشی میرسد.
هوش مصنوعی: جهان هیچوقت خصلت سازندگان را نداشته و سازندگان هیچ نغمهای را با نوازندگان نمیسازند.
ابریشم در اینجا منظور زه و تار ِ ساز است که امروزه غالبا سیم ِساز خوانده میشود.
هوش مصنوعی: دو کرم وجود دارد که در فرآیند تولید ابریشم به رقابت میپردازند و هر یک ادعای برتری به رنگ آبی و رنگ آتشین (قرمز) را دارند.
هوش مصنوعی: در اینجا به دو نوع کار که به بریشمکشی مرتبط است اشاره شده است: یکی کارگاه تولید بریشم با سرعت و دیگری کاروانی که بریشم را حمل میکند.
هوش مصنوعی: دو مگس در خانهٔ عسل وجود دارد که یکی از آنها به مانند شمع، پروانهها را فریب میدهد.
هوش مصنوعی: یک مگس که لذت خوردن را انتخاب میکند، بهخاطر آن مایهٔ فریب و انحرافی ایجاد میکند و در خفا به دزدی و نابود کردن دیگران میپردازد.
هوش مصنوعی: یکی از آن مگسهایی که عسلساز است، بهتر از صد مگس است که فقط عسل میخورد.
هوش مصنوعی: این بیت به ما حالتی اضطراری را نشان میدهد که در آن شخصی به سرعت و با تندی به سوی هدفی میرود. او مانند پرندهای به نام دراج است که در هنگام شکار یا بحران، به صدا در میآید. در اینجا، او خبر از خطری میدهد که به نوعی در انتظارش است.
هوش مصنوعی: از احساس حرص و طمع چه چیزی میتوان داشت که گاه آدم را به کام سوختگی میکشاند و گاه به خامی و نادانی.
هوش مصنوعی: اگر در آتش احساسات و هیجانات خود بسوزی، از درد رنج خواهی برد و اگر از آنها دوری کنی، بیاحساس و سرد خواهی شد.
هوش مصنوعی: آسمان شبیه اژدهایی است که هفت سر دارد. چگونه میتواند با زخمی به این قدرت، از ماه که سپر است، آسیب وارد کند؟
هوش مصنوعی: در این جهان مادی که مانند تشت است، تو مانند یک غربال آبی هستی که در آن، خاکی که نماد مشکلات و سختیهاست، وجود دارد و آسمان نیز مانند تشت خونینی است که در آن درد و رنج و مسائل مختلف احساس میشود.
هوش مصنوعی: اگر او (دوست یا معشوق) با تو همچون تشت آب باشد، تو هم باید مانند غربالی باشی که خاک را جدا میکند. به این معنا که در تعامل با او، پاک و بیغش باشی و هر چیزی که ناپسند است را از خود دور کنی.
هوش مصنوعی: خاکدان جایی است که خاک در آن جمع میشود و آبگیر جایی است که آب جمع میشود، پس در اینجا نمیتوان همزمان هم خاکریز داشت و هم آبگیر، زیرا غربال و تشت (ظرفی برای آب) نمیتوانند در یک مکان وجود داشته باشند.
هوش مصنوعی: خم نیلگون، گویای هنرمند و جادوگر است که از آن، رنگهای مختلفی از جمله رنگ آبی به وجود میآید. این خم، مانند فسونگری عمل میکند که جلوههای زیبا و متنوعی خلق میکند.
هوش مصنوعی: اگر کسی بر این خم نیلگون سوار شود، مانند جادوگران، هزاران جادو و جاذبه از آن خم میبیند.
هوش مصنوعی: فرقی نمیکند که وضعیت در آسمان چگونه است، زیرا در زندگی همیشه اوج و فرود وجود دارد و این مسائل را نباید چندان جدی گرفت.
هوش مصنوعی: گاهی ممکن است ما در زندگی در حالتی پایینتر و گاهی در حالتی بالاتر قرار بگیریم، بنابراین اگر به جنبههای مختلف زندگی نگاه کنیم، این تغییرات طبیعی و قابل پذیرش هستند.
هوش مصنوعی: در این دنیا بین مردم و آسمان نبردی وجود ندارد، زیرا این جهان با کسی همراستا و هماهنگ نیست.
هوش مصنوعی: این دنیا که مانند یک دایرهی چرخان و بازیچه است، در این محیط بسته و محدود هیچ تغییر و رنگ و لعابی نخواهد پذیرفت.
هوش مصنوعی: اگر کسی خود را بلند هم کند و بزرگ بپندارد، در واقع همیشه در چنگال مشکلات و خطرات خواهد بود.
هوش مصنوعی: اگر روباه سرخ کلاهی به سگان بدهد، به آنها نشان میدهد که باید به او احترام بگذارند و در برابرش تسلیم شوند.
هوش مصنوعی: در این چهار سمت، برای چه مکانی درست کنیم؟ زیرا شکم بزرگ او (به معنی کسانی که به دور او هستند) مانند یک چهارپای بارکش است.
آنگاه سر بر چاربالش خرسندی و بزرگی مینهیم که از دست این کنده عالم جسمانی و چهارعنصر برهیم. ( در بعضی نسخ بجای کنده، گنبد نوشته شده)
گریوه: بلندی، سرابالایی. مغاک: گودی، سرازیری. رباط: کاروانسرا.
هوش مصنوعی: هیچکس از این در (دری که به بالای محوطه میرسد) به این مکان نیامده است، زیرا کسی که از این در خارج شده، دیگر بازنگشته است.
فسرده کسی: بدا به حال کسی
خنک برق: خوشا برق آسمان!
(از بیت قبل) خوشا برق آسمان و ابر که بیش از لحظهای در این دنیا نماند و به آن دل نبست، در یک لحظه زاد و در یک لحظه مرد؛ نه شمع که چند شب جان کند و با جانکندن مرد.
کسی که کشتی و قایق سالم و خوبی ندارد اول باید شناگری را بیاموزد.
هوش مصنوعی: ماهی در دریاهای عمیق هیچ نگرانی از باران و برف ندارد و به آرامی زندگی میکند. این بیت اشاره به این دارد که مخلوقات خاص در زیستگاه خود، مشکلات محیطی را نادیده میگیرند و به زندگی طبیعی خود ادامه میدهند.
هوش مصنوعی: اسب شتابنده در صحرا به سمت جلو حرکت میکند و این حرکت همچون یک خرامش است که به دلیل به جلو رفتن آن به وجود آمده، به وجود سوارکار قدرت و برتری میافزاید.
هوش مصنوعی: جهان به این شکل است که به خاطر حیله و نیرنگ، گاهی آب (زندگی و خوشی) به تو میدهد و گاهی خون (درد و سختی) به من.
هوش مصنوعی: آسمان همان آسمان است که به سبب غم و درد، گاهی رنگ ما را آبی و گاهی زرد میکند.
هوش مصنوعی: در این مسیر، کسی میتواند نواخت (ملودی) را بنوازد که به خوبی هنجار و قواعد این راه را بشناسد.
هوش مصنوعی: من میتوانم در مسیر زندگیم، به رهبری شایسته و قابلیتدار دست پیدا کنم، زیرا به خوبی میدانم که در کجا باید بروم و چه کسی میتواند مرا هدایت کند.
هوش مصنوعی: زمانی خواهد رسید که مرگ به سراغم خواهد آمد و در آن لحظه، امیدم را از زندگی خواهم برداشت.
هوش مصنوعی: بار دیگر غفلت و بیتوجهی، سر مرا بر بالین خواب آورده است.
هوش مصنوعی: من در خواب، خیالهایی را به همراه میبرم و در افسانهای، زندگی و روزهای خود را میگذرانم.
هوش مصنوعی: با این حالتی که دارم، نمیتوانم به آن هدف بزرگ برسم. با این وسیلهای که دارم، نمیدانم به کجا میتوانم برسم.
هوش مصنوعی: در این دنیا که در چهار سو پر از تضاد و مخالفت است، من نمیتوانم بیدلیل به جایی بروم، چه پیر باشم و چه جوان.
هوش مصنوعی: اگر به کار پیران وارد شوم و به آنها بپردازم، از دیگر مردم زمان خود جدا میشوم.
هوش مصنوعی: اگر با بدنی جوان و قوی زندگی کنم، به خاطر دیگران و به عشق آنها زندگی میکنم.
هوش مصنوعی: بهتر است که با هر کسی به اندازهی خودش رفتار کنم و به او احترام بگذارم.
هوش مصنوعی: آیا من نباید این بند را رها کنم و این همراهی را از خود دور کنم؟
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
مرتبسازی حاشیهها: محبوبترین | جدیدترین | قدیمیترین
تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.