گنجور

 
نیر تبریزی
 

جامیکه شاه تشنه لبان بود مست از او

هر کو چشید از آن زغم خویش رست از او

عباس نامدار که کس دست از او نبرد

چونخورد از آنپیاله بخون شست دست از او

افتاد نخل قامتش از پا نخورده آب

از ضربتیکه پشت امامت شکست از او

بیخواب شد سکینه و در خواب شد عدو

چونخواب مرگ چشم جهانبین ببست از او

موجی بجنبش آمد و آبش ز سر گذشت

ابری ببارش آمد و از پا نشست از او

تسلیم شاه تشنه لبان کرده دو دست

جامیکه خورده بود شراب الست از او

چشمی بسوی دشمن و چشمی بروی دوست

بگذشت ماند یاد بگیتی دو دست از او