گنجور

 
نسیمی

ما نطق خدای کایناتیم

بیرون ز مکان و از جهاتیم

ماییم به حق چو نطق مطلق

آبای وجود و امهاتیم

چون قبله ماست روی جانان

زانروی همیشه در صلاتیم

فردیم و احد چو ذات مطلق

زان سی و دو و در صفاتیم

از هفت حروف آن سه نامیم

زان جمله حروف عالیاتیم

محویم چو در مقام توحید

فارغ ز بنین و از بناتیم

گوییم عیان که وصف ما چیست

ما پرتو نور فضل ذاتیم

فضل احد آن خدای یکتا

خلاق وجود جمله اشیا

ای بی خبر از وجود هستی

مستی و کنی تو عیب مستی

شاهد نشدی به نفس خود چون

بیزار ز گفته الستی

در عهد خدا کجا رسی تو

عهدی که چو کرده ای شکستی

الله ظهور کرد از آدم

کی بینیش تو که بت پرستی

اصنام تو را خلیل بشکست

تا باز رهی و هم نرستی

از بهر بتان قیام کردی

در نار سعیر از آن نشستی

تا روی به فضل حق نیاری

در دام بلا چو حوت شستی

فضل احد آن خدای یکتا

خلاق وجود جمله اشیا

بشنو سخنی رموز مطلق

بی او تو مزن دم از اناالحق

زیرا که نه حد توست دانی

مهتاب کجا و رنگ زیبق

دانی به یقین که فضل حق بود

خلاق زمین و چرخ ازرق

این صورت «کن » که دار اشیا

پیداست که از کجاست منشق

از نور خط وجه آدم

ایشان همگی به فضل ملحق

گر نامه خودبخود بخوانی

روشن شودت رموز مغلق

می دان به یقین که غرقه گردد

در بحر و محیط زود زورق

فضل احد آن خدای یکتا

خلاق وجود جمله اشیا

عاشق که به روی یار شیداست

رویی که در او دو کون پیداست

هرجا که نظر کند به تحقیق

در روی حبیب خویش بیناست

زانروی کنایت الهی

با او به طریق رمز گویاست

کاین صورت نطق و خط دستت

کز جمله دست خلق بالاست

بیعت نکند اگر بدین دست

در نار سعیر جا مهیاست

در روی حق است چو روی، عاشق

فارغ ز وجود کل اشیاست

چون حق به حقیقت اوست موجود

علام غیوب جمله اسماست

فضل احد آن خدای یکتا

خلاق وجود جمله اشیاء

ای طالب رمز هر معانی!

رمزی است بگویم ار بدانی

جز نور نطق فضل یزدان

هرچیز که هست هست فانی

توحید یگانه بودن است چون

در کثرت غیر چند مانی؟

از اسم و مسمیات اشیا

راهی به خدا بر ار توانی

موجود به حق چو نطق ذات است

زین فضل خداست لامکانی

چون ذات خداست نطق روپوش

موسی شنود که: لن ترانی

چون پرده ز روی یار برداشت

سلطان سریر جاودانی

فضل احد آن خدای یکتا

خلاق وجود جمله اشیا

ای نور نطق فضل یزدان

عالم همه نطق و سر برهان

از جنس خلایق دو عالم

شد فاش عیان ز نوع انسان

آن نور چون یکی است در اصل

فضل احد آن خدای دوران (؟)

آدم که خلیفه خدا بود

عرش است در او ظهور رحمان

از نام و نشان هر وجودی

بودند ملک تمام نادان

آدم چو معلم ملک شد

در اسم و مسمیات ایشان

بر فرق فلک مکان از آن یافت

این عرش سریر فضل دوران

فضل احد آن خدای یکتا

خلاق وجود جمله اشیا

ابلیس لعین خسیس و مردود

برتافت ز روی وجه مسجود

از لوح وجود وجه آدم

حرفی چو نخواند گشت مطرود

وین راه برای نسل آدم

کرد از خود و آن پلید مردود

بی اسم بماند و بی مسما

تا نیست شد و نماند موجود

از سر پدر شدیم آگاه

احمد چو نشان راه بنمود

گردید به حق شفیع امت

برخاست چو از مقام محمود

محمود یمین حق تعالی است

چون فضل احد رموز بگشود

فضل احد آن خدای یکتا

خلاق وجود جمله اشیا

ای داده ز روی خود گواهی

زانروی سفیدی و سیاهی

کاندر شب و روز وجه ما داشت

نقش دو جهان، عیان، کماهی

زین روی به نزد اهل توحید

هر ذره که می روی به راهی

چون زان تو است این همه امر

می کن به مراد هرچه خواهی

از بهر هدایت دو عالم

خورشید به روز و شب چو ماهی

زد بحر محیط فضل چون موج

ماییم در او دوان چو ماهی

عرش است سریر و جای سلطان

بر تخت برآ که پادشاهی

فضل احد آن خدای یکتا

خلاق وجود جمله اشیا

از روی تو تا که گشتم آگاه

بر خون خودم شریک بالله

با روی تو هرچه هست فانی است

گفتیم حدیث و قصه کوتاه

جز روی تو دیدنم حرام است

فی الجمله اگر بود به اکراه

آه از دل دردمند عاشق

گر تو نشوی دلیل این راه

با هرکه عنایت تو باشد

یوسف صفتش برآری از چاه

عشق تو خلل پذیر نبود

گر سال بود تمام و گر ماه

شد کشته «علی » و گشت فانی

در نطق قدیم فضل الله

فضل احد آن خدای یکتا

خلاق وجود جمله اشیا

 
sunny dark_mode