گنجور

 
سرایندهٔ فرامرزنامه

فرامرز چون کرد آنجا درنگ

نویسنده ای خواند با فرهنگ

بفرمود تا نامه ای دلپذیر

پر از پند و اندرز و با دار و گیر

نویسد به نزدیک آن نامور

ز کارش دهد آگهی سربه سر

نویسنده چون کرد آهنگ نی

نخستین سرش را ببرید و پی

نی از سر بریدن سخنگوی گشت

به چوگانش اندر زمان گوی گشت

نخستین چه برکاغذ آمد قلم

ز مشک سیه کرد بر وی رقم

به نام خداوند جان و جهان

نماینده آشکار و نهان

خداوند بهرام و ناهید و مهر

کزویست کین و کزویست مهر

جهاندار دارای چرخ و فلک

پرستش ورا از سما تا سمک

وزویست آرام و بیم و امید

وزویست پیدا سیاه و سفید

ازو باد برشاه ایران درود

کش از آفریدون بود تار و پود

بدان ای سرافراز جنگی طورگ

که ما را چنین گفت شاه بزرگ

که در مرز خرگاه ازین پیشتر

نبودست توران سپه را گذر

ز گاه منوچهر یزدان پرست

که توران ز شمشیر او گشت پست

نبودی کسی ار در این مرز راه

ز شاه و ز گردان توران سپاه

کنون از چه سازند ترکان نشست

بدین مرز و بوم از چه آرند دست

چو خالی بدی بیشه از نره شیر

چرا روبه زین بیشه آمد دلیر

تو خرگاه را کن ز ترکان تهی

وگرنه نبینی تو روز بهی

برو بیشه از روبهان کن تهی

نخواهم که یابند روز بهی

کنون آمدم من به نزدیک شاه

بدین مرز با فیل و کوس و سپاه

که از شهر توران بدین بوم و بر

نمانم که باشد کسی را گذر

به ترکان کنم پاک خرگاه را

به خوبی نمودم به تو راه را

اگر مر تو را ره نماید خرد

بدانی زاندیشه نیکی ز بد

که در عهد کیخسرو پاک رای

شما را نباشد بدین مرز پای

ترا آن به آید که گنج و سپاه

همان تخت و دیهیم و تاج و کلاه

بدین مرز بگذاری و بگذری

مبادا بدین بد تو کیفر بری

ز من بشنو این پند پر ترس و بیم

تو چندان بکش پا که باشد گلیم

گر از گفته من بپیچی تو سر

نمانم که باشد تنت را به سر

همان مرز خرگاه ویران کنم

ترا جایگه کام شیران کنم

همه لشکرت جمله خورد و بزرگ

دهم مغز اوشان به شیر و به گرگ

بپیچد نامه چو گشت اسپری

جهانجوی با خشم و با داوری

بفرمود تا شیر مردی دلیر

کجا نام او بود کاهوی شیر

مر آن راه را تنگ بندد کمر

شود نزد آن مرد پرخاشخر

پسیجیده راه و به تیزی برفت

جهان دیده کاهو به خرگه تفت

چو نزدیکی مرز خرگه رسید

ز گردان یکی پیشرو برگزید

بفرمود تا نزد آن مرزبان

رود خرم و شاد و روشن روان

بگوید که گردنکشی تیزویر

ز نزد فرامرز با دار و گیر

به پیغام سوی تو آید همی

زمانی به ره بر نپاید همی

فرستاده مانند باد دمان

و یا همچو تیری که رست از کمان

بیامد چو نزدیک دریا رسید

سوی مرز خرگه یکی کوه دید

دژی بود بر رفته از قعر آب

به بالا کشیده سر اندر سحاب

که خور بر سرش پاسبانی نمود

زحل در برش دیده بانی نمود

چنان بود بر چرخ بر رفته تنگ

که رخسار مه را شخودی به سنگ

چنین گفت دانا خردمند گرد

که تور فریدون درو رنج برد

پر از کاخ و باغ و پرآب روان

درو مرد فرتوت گشتی جوان

سلاح و سپاه فراوان در او

ازو دشت توران پر از رنگ و بو

فرستاده آمد به پای حصار

از آن ره نشینان در خواست بار

چنین گفت کاهوی گردنفراز

ز نزد فرامرز چون کرد ساز

ز رفتن مرا گفت رو پیشتر

وزیشان بگو حالیات و خبر

درون رفت گردی و با او بگفت

سپهبد چو بشنید ازو در شگفت

بفرمود تا برگشادند راه

فرستاده آمد سوی بارگاه

زبان کرد چون تیر و دل چون کمان

بگفتا که کاهو بیامد دمان

چو بشنید جنگی طورگ دلیر

ز گردان گزین کرد مردی چو شیر

که کاهوی یل را پذیره شود

برش با درفش و تبیره شود

محاور بدی نام آن نامدار

پذیره شدن را بیاراست کار

ابا چند مردی به کردار باد

خروشان و جوشان سوی مرد راد

به کشتی گذر کرد و آمد دوان

به نزدیک کاهوی روشن روان

چو کاهوی شیر اوژن او را بدید

محاور برابر صفی برکشید

دو مهتر رسیدند هر دو به هم

بپرسید کاهوی از بیش وکم

وزآنجا برفتند نزد طورگ

رسانید پیغام گرد سترگ

درآن نامه بنهاد نزدیک او

نویسنده برخواند بشنید او

طورگ دلاور برآشفت و گفت

چرا داشت باید سخن در نهفت

فرامرز گر هست شمشیرزن

نه من کمترستم به نیروی و تن

نه شاه من از شاه او کمتر است

گه کینه صدبار از او برتر است

دژ و لشکر و مرز و دریای آب

به گیتی کس این را نباید به خواب

که گوید که بگذار و زین دژ برو

که من بود خواهم سپهدار نو

چو بر خود ببیند جوان زور بیش

کند بیگمان تکیه بر زور خویش

نداند که پیل ار چه باشد دلیر

زبون تر بود او به چنگال شیر

به خود برنگیرم چنین نام و ننگ

نه برگردم از وی به هنگام جنگ

سه روزش نگه داشت مهمان خویش

ابا سرفرازان و یاران خویش

به روز چهارم بدو گفت رو

به نزدیک آن نام بردار گو

بگویش که ای مرد بی هوش و رای

همانا که گوید چنین پاک رای

تو در کار تندی ندانی که من

برآورده ام سر به هر انجمن

نه آنم که گویی بر و بوم و راه

رهاکن برو سوی توران سپاه

برآرای کار و میاسای هیچ

که من رزم را کرد خواهم بسیچ

همانا تو را زندگانی نماند

نهانت ز ایران بدین مرز راند