گنجور

بخش ۱۲۸ - جواب

 
ناصرخسرو
ناصرخسرو » خوان الاخوان
 

مرو را گوئیم که نزدیک خاص و عام معروف است که بودش عالم را بآنچ اندر اوست سبب کن بود از باری تعالی ، و چاره نیست مرین دو حرف را از فراز آرنده یی که او مر آنرا فراز بیاوردی ، این کلمت ازین دو حرف حاصل نشدی ، و چون این کلمت نبودی جهان نبودی ، و فراز آرنده دو چیز لازم آید که جز آن دو چیز باشد و پوشیده تر و نا یافته تر از ایشان باشد . و چون بودش بدین حرف نظام یافت فراز آرنده این دو حرف برتر باشد از باشانیدن ، از بهر آنک باشاننده عالم کن بود ، اعنی بباش . پس نخست بر ما واجب شد دانستن کمترین دو حرف را که آن دو اصل است مر دو جهان فراز آرنده هست و جزین دو حرف هست ، و نیز لازم آید که فراز آرنده به هم در خور آن چیز باشد ، که اگر او را با ایشان در خوری نبودی ایشان بمیانجی او فراز نیامدندی . پس درست شد که فراز آرنده این دو حرف دو اصل اند مر دو جهان را ، باری سبحانه نیست ، چه او جل جلاله اندر خور بودن ، بآفریدگان خویش و مرو را نام نیست و صفت نیست و شمرده نیست ، و بی نام و بی صفت ناشمرده نیست ، چه این همه که یاد کرده شد آفریدگان اویند . پس گوئیم هر دو چیزی که فراهم آید فراهم آمدنشان سوم ایشان باشد تا آن دو چیز بدویک چیز شوند و نام پذیرند و صورت ، بر مثال برخاستن شهوت از نفس مردم که آن فرازآرنده است مرد را با زن از روی طبیعت و نکاح را از روی شریعت ، و آنست بهانه یی از بر آمدن فرزند به حقیقت ، و مر فرزند را به پدر و مادر باز خوانند ، و بدان برخاستن شهوت باز نخوانند ، از بهر آنک آن سبب نخستین است و مر آن را یافتن نیست کند به قوت ذهن و پاکی عقل ، و ما مر آتش را گرم و خشک یابیم و گرمی که اندر آتش است اگر با تری یار شود هوا گردد چنانک چون با خشکی یار شود و خشکی که اندر آتش است اگر با سردی یار شود خاک شود ، چنانک اگر با گرمی یار شود آتش گردد ، همچنین حال دیگر ارکان هم بر این جمله است ، و چون همی روا باشد گرمی را که اندر آتش است با خشکی یار است با ضد تری که خشکی است یار شدن خشکی را کند که اندر آتش با گرمی یار است با ضد گرمی که سردیست یار شدن دلیل همی کند که آن علت که میان ایشان موافقت همی افکند هست و موافق ایشانست برویی نا معلوم ، از بهر آنک نه سرد است آن علت و نه گرم ، نه ترست و نه خشک ، که اگر آن علت بیکی ازین صفات بودی مر دیگری را مخالف بودی ، نتوانستی میان ایشان موافقت افکندن که مخالفان بودند . و مران علت را که گفتیم نام نیست و صفت نیست ، و لیکن چون دیدیم فراز آمدن آن مخالفان بیک جای و هر یکی را از ایشان باز مخالفت یار خویش فراز آمده است و دانستیم که روا باشد برخاستن مخالفت ظاهر است از میان ایشان به موافقت هر یکی از ایشان با دیگری ، درست شد خرد را که هر دویی را ازان سومی هست که او نگاهبان ایشانست اندران صورت که هر یکی را هست از طبایع ، و چون همه چیز را اندر عالم جفت یافتیم و مر هر جفتی را از میانجی چاره نیست که مر یشانرا بهم فراز آرد ، همچنانک آن میانجی جمع کرده است میان گرم و خشک تا صورت آتش ایشان به حاصل آمده است . و دیگر طبایع همچنان و آن میانجی واجب آید که نه گرم است و نه سرد ، نه تر است و نه خشک است ، لازم آید که آنچ میان جوهر و عرض جفتی داده است ، نه جوهر است نه عرض ، و چون چیزی نیست از آنک یا جوهر است یا عرض معلوم کردیم که آن جفت کننده جوهر با عرض نه جوهر است و نه عرض ، درست شد که او چیزی نیست ، و چون آن علت جفت کننده مر شیء را رد کرد نشاید که بیرون باشد از نه چیزی یا نه از نه چیزی ، پس آن غایت که گفتیم از دو بیرون نیست : یا نه چیز است یا نه چیز است ، پس ظاهر کردیم خردمند را که آن نه نه چیز است و آنک نه چیز است نه خدای است ، برتر از آنست که مرو را ماننده باشد ، پس آن علت جفت کننده مانند خدای نیست که نه نه چیز است . پس گویم آن نیست که اثبات کردیم ، آنست که خدای تعالی علت دو عالم را از و هست کرد که او از نیست بود ، او معلول نخستین است که عقل است ، و ایزد تعالی برتر است از علت و معلول . پس گوئیم که عقل او به علت خویش معلول است وبروی معلولی با دیگر آفریدگان از چیز دیگر ماننده است ، و لکن بدانچ علت او معلول نیست از دیگر معلولات یگانه است ، و میان هر معلولی و میان علت او جدا یکی است ، بدانچ علت او معلول علتی دیگر است . و نیز عقل که دارا به علت است هر مردی را از عقل نصیب است و بی نیازند باو بدانستن ، هر چند که دانش جزیی به دانش کلی نرسد ، زیرا که دو تن باشند که یکی از ایشان هزار درم دارد و دیگر یک درم دارد اندران روی که هر دو تن را ملک است انباران باشند پس آفریدگان به عقل ماننده اند ، و آنچ مرورا ماننده اند و آنچ مرورا ماننده باشد او نه خدای باشد ، پس عقل نه خدای است ، و همچنین عقل زنده است هرگز نمیرد و همه زندگان هستند و فرود ازو تا مردم پدید که بزندگانی با انبازند هر چند که زندگانی او جاویدی است و دیگر چیزهای زندگانی بدو یافته اند ، و حکم اندر زندگی جاویدی و زندگانی فانی همان است که مثال آن اندر انبازی میان دو خداوند ملک که یاد کردیم . پس همه زندگان مانند عقل اند، و آنچ مرو را مانند باشد نه خدای باشد ، پس عقل نه خدای است .



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

شکرستان