گنجور

 
ناصرخسرو

ز دائره که تواند نمود پیش و زپس

زمرغ و خایه نیاید سخن مگرکه نزار.

اندرین سؤال چنان نموده است که همچنانک کسی نداند که خط دائره را آغاز از کجا کرده‌اند، نیز کسی نداند که خایه پیش بوده است یامرغ؟ و اگر کسی‌اندرین باب سخن گوید، سخنش ضعیف آید، یعنی برین حجتی عقلی نتوان آوردن. سؤال این است، و جواب ما مرین سخن را آنست که گوییم: اگر کسی دائره‌ئی بکشد، آنگاه دیگری را گوید بگوی که آغاز خط از کجا کرده‌ام؟ سؤال او باطل شد، از بهر آنک اگر کسی نقطه‌ئی را نشان کند و گوید آغاز خط این دائره آن نقطه کردی، بیایدش، لکن آنکس گوید مر اورا «حجتی بیاور برین سخن که آغاز این خط ازینجاست» او را نیز بیاید که مر او را گوید «توخود حجتی بیاور که آغاز این خط ازینجا نیست، » و چو این هر دو را بر دعوی و انکار یکدیگر حجتی عقلی قایم نشود، درست شد که این سؤال باطل باشد، بل عقل اقرار کند که مر آن خط را آغازی و انجامی بوده است. و اما گفتن که سخن‌اندر پیش و سپسی مرغ و خایه ضعیف آید، از حکما روا نیست. این سخن عامه است که چنان پندارد که مرغ جز از خایه نیاید همچنانک خایه جز از مرغ نیاید.

و جواب این سؤال آنست که گوییم: خایه مرغیست بحد قوت که اگر از مرغی تمام پرورش یابد از آن قوت بفعل رسد، و اگر مرغی نباشد که مر او را بفعل آرد، از آن خایه مرغی نیاید، بل تباه شود.پس بدانستیم که اگر نخست خایه بودی و مرغ نبودی که مر آن را بفعل آوردی، از آن خایه مرغ نیامدی، و چو مرغ واجب بود تا آن خایه اولی بفعل آورد، پس آن مرغ پیش از آن خایه بود، و آن خایه او کرده بود؛ و دیگر حجت بدانک مرغ پیش از خایه بودست، آنست که خایه مرغ مصنوعیست با شکل و ترتیب و‌اندر چیزهاست‌اندر جوف یکدیگر نهاده گوناگون، و پوستکی تنک بگرد آن‌اندر کشیده، و پوستی سخت بگرد آن‌اندر آورده بی هیچ فرجه‌ئی و شکافی، و هم دانیم که آن مصنوع (صانعی) علیم است و طبیعت او صنعتها، از بهر آنک روا باشد که جسمی مشکل بر آثار قصد و با ترتیب صانع خویش باشد، پس خایه مرغ بحکم و دلالت این صنعت‌ها که برو ظاهرست معمول است، وز بهر بفعل آمدن از آن قوت که بر آنست بمرغی حاجتمند است، و آن مرغ ازو بی نیاز است. پس محال باشد گفتن که آن مرغ مرکز خایه بی نیازست مصنوع آن خایه است که بدو حاجتمند است. پس عقل گواست که فاعل آن خایه آن مرغست، و خایه مفعول اوست و مفعول فاعل خویش نباشد.

پس درست کردیم که مرغ بر خایه مقدم است چنانک دانه خرما بر درخت خویش مقدم است، و حیوان بر نطفه‌ئی کزو حاصل آید مقدم است، از بهر آنک همچنانک خایه بی آنک مرغی مر او را بپرورد مرغی نشود، نیز نطفه حیوان بی آنک حیوانی مر او را بپرورد حیوانی نشود، پس اگر روا باشد که نطفه پیش از حیوان باشد نیز روا باشد که خایه پیش از مرغ باشد.و چو وجود حیوان امروز بزایش است و این اشخاص را که پیش ازین بوده‌اند (...) لازم آید که زایش را آغازی بوده است تا امروز بانجام رسیده است که آنچ مر او را آغاز نباشد بانجام نرسد، و چو زایش را بحکم عقل که همی بینیم که امروز انجام است و فرزند ما که هنوز آن فرزند نیامده است انجام زایش است، لازم اید که زایش را آغاز بوده است، و چو آغاز زایش واجب شد، درست شد زاینده‌ئی کو از دیگری نزاده باشد، بل وجود او بی زایش باشد، و ابداع این معنی را تامل کنند عقلا که این معقول است ضروری، که عقل بدین مقر است بی هیچ انکار.

و گوییم کز نبات آنچه اصل است چو گندم وجو و جز آن و درختان و نباتها (از آن حاصل آید) و اگر کسی گوید: «تخم از نبات و درخت بمنزلت خایه است از مرغ، و بمنزلت نطفه است از حیوان، از بهر آنک همچنانک خایه از مرغ همی آید تخم نیز از درخت همی آید، پس واجب آید که نخست درخت خرما بوده تاتخم ازو حاصل آمد» و نخست خوید بود تا گندم ازو حاصل آمد جواب ما مر اورا آنست که گوییم: این قیاس غلط است، بل دانه خرما بر درخت خرما مقدم است، و تخم گندم بر خوید مقدم است، و ابداعی تخم است نه نبات، و نبات از تخم بمنزلت خایه است از مرغ، و بمنزلت نطفه است از حیوان، بخلاف آنچ گفتی، و دلیل بر درستی این دعوی آنست که تخم نبات ناقص است، و نیاید کسی را گوید «نبات نیر تخم ناقص است»، از بهر آنک مردم را کاین خصومت مر او راست از نبات درخت (و) تخم (و) میوه بکارست (تا) بگیاه و چوب و شاخ و برگ، و تخمها جفتهاء ابداعیست، و زایش هر درختی از میان آن جفت نخست (است) که بهم فراز بستست.پس دانستیم که درخت خرما ازین ماده و نر زاده است، و تخم آن درختست بیکجا بسته. و آن بمثل مر هر نوعی را از انواع نبات بمنزلت آدم و حواست مر، مردم را و بمنزلت جفتی است اسب مر نوع اسب را (و) بمنزلت آسمان و زمین است مر موالیدرا، از بهر آنک هیچ موجودی نیست که آن جز از میان جفتی موجود حاصل شده است که برو مقدم است، چنانک نفس و عقل از جفت اولی است که بر جملگی موجودات مقدم است و عالم که آن آسمان و زمین دوم است از آن آسمان و زمین اولی زاده است چنانک پیش ازین گفته‌ایم: پس گوییم بیانهاء برهانی که نخست مرغ بوده است آنگاه خایه، و این خواستیم که بگوییم.