گنجور

غزل شمارهٔ ۳۷۷

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

آن را که در آخرش خری هست

او را به طواف رهبری هست

بازار جهان به کسب برپاست

زین در همه خارش وگری هست

تا خارششان همی‌کشاند

هر جای که شور یا شری هست

در یم صدفی قرار گیرد

کو را به درونه گوهری هست

اما صدفی که در ندارد

در جستن درش معبری هست

گه در یم و گاه سوی ساحل

در جستن قطره‌اش سری هست

خاموش و طمع مکن سکینه

آن راست سکون که مخبری هست



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

سیروس شاملو نوشته:

انباشت گران ثروت اندوزی که راهبر دارند و از سفره ی قدرت لقمه می زنند! همه از کله سحر تا شام برای کسب معاش کفش و کلاه می کنند تو گویی به بیماری گری درافتاده اند! و با این کارش به هر دری می زنند. اما درون انسان صدفی ست نهاد و انسان های ساکن در این دونده گی جنون آمیز راهبر ندارند بلکه مخبری دارند آگاه کننده ای که مصیبت بشری را اخبار می کند.

👆☹

سیروس شاملو نوشته:

نباشت گران ثروت اندوزی که راهبر دارند و از سفره ی قدرت لقمه می زنند! از کله سحر تا شام برای کسب معاش کفش و کلاه می کنند تو گویی به بیماری گری درافتاده اند! و با این کسب و کارشان به هر دری می زنند. اما درون انسان صدفی ست نهاد و انسان های ساکن در این دونده گی جنون آمیز راهبر ندارند بلکه مخبری دارند آگاه کننده ای که مصیبت بشری را اخبار می کند.

👆☹

Behrouz نوشته:

طواف در اینجا احتمالا به معنای دزد و راهزن است

👆☹

دریای سخن - دریای شعر فارسی