گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

آه که چه شیرین بتیست در تتق زرکشی

اه که چه می‌زیبدش بدخوی و سرکشی

گاه چو مه می‌رود قاعده شب روی

می‌کند از اختران شیوه لشکرکشی

گاه ز غیرت رود از همه چشمی نهان

تا دل خود را ز هجر تو سوی آذر کشی

ای خنک آن دم که تو خسرو و خورشید را

سخت بگیری کمر خانه خود درکشی

از طرب آن زمان جامه جان برکنی

وز سر این بیخودی گوش فلک برکشی

هر شکری زین هوس عود کند خویش را

تا که بسوزد بر او چونک به مجمر کشی

آن نفس از ساقیان سستی و تقصیر نیست

نیست گنه باده را چونک تو کمتر کشی

بخت عظیمست آنک نقل ز جنت بری

خیر کثیرست آنک باده ز کوثر کشی

مست برآیی ز خود دست بخایی ز خود

قاصد خون ریز خود نیزه و خنجر کشی

گوید کز نور من ظلمت و کافر کجاست

تا که به شمشیر دین بر سر کافر کشی

وقت شد ای شمس دین مفخر تبریزیان

تا تو مرا چون قدح در می احمر کشی

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.