گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

ای مهی کاندر نکویی از صفت افزوده‌ای

تا بسی درهای دولت بر فلک بگشوده‌ای

ای بسا کوه احد کز راه دل برکنده‌ای

ای بسا وصف احد کاندر نظر بنموده‌ای

جان‌ها زنبوروار از عشق تو پران شده

تا دهان خاکیان را زان عسل آلوده‌ای

ای سبک عقلی که از خویشش گرانی داده‌ای

وی گران جانی که سوی خویشتن بربوده‌ای

شاد با گوش مقیم اندر مقالات الست

چون ز بی‌چشمان مقالات خطا بشنوده‌ای

در رخ پرزهر دونان کمترک خندیده‌ای

هر خسی را از ضرورت در جهان بستوده‌ای

فارغی از چرب و شیرین در حلاوت‌های خود

چرب و شیرین باش از خود ز آنک خوش پالوده‌ای

ای همه دعویت معنی ای ز معنی بیشتر

ای دو صد چندانک دعوی کرده‌ای بنموده‌ای

ای که می‌جویی مثال شمس تبریزی تو هم

روزگاری می‌بری و اندر غم بیهوده‌ای

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
منبع اولیه: ویکی‌درج
برای ویرایش و بهبود متن با نام کاربری خود وارد شوید

معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده استmusic_note

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.