گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

عشق تو از بس کشش جان آمده

کشتگانت شاد و خندان آمده

جان شکرخای است لیکن از توش

شکری دیگر به دندان آمده

دوش دیدم صورت دل را چنانک

باز خوش بر دست سلطان آمده

صید کرده جان هر مشتاق را

پر پرخون سوی جانان آمده

جمله جان‌ها سوی تو آید بود

یک جوی زر جانب کان آمده

گفتمش از عاشقان این خون ز چیست

ای تو از عشاق و رندان آمده

گفت خون باشد زبان عاشقی

عشق را خون است برهان آمده

بوی مشک و بوی ریحان لطف ماست

راست گویم نور یزدان آمده

درد درد شمس تبریزی مرا

لحظه لحظه گنج درمان آمده

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.