گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

دیدم رخ ترسا را با ما چو گل اشکفته

هم خلوت و هم بی‌گه در دیر صفا رفته

با آن مه بی‌نقصان سرمست شده رقصان

دستی سر زلف او دستی می بگرفته

در رسته بازاری هر جا بده اغیاری

در جانش زده ناری آن خونی آشفته

و آن لعل چو بگشاید تا قند شکر خاید

از عرش نثار آید بس گوهر ناسفته

دل دزدد و بستاند وز سر دلت داند

تا جمله فروخواند پنهانی ناگفته

از حسن پری زاده صد بی‌دل و دل داده

در هر طرف افتاده هم یک یک و هم جفته

نوری که از او تابد هر چشم که برتابد

بیدار ابد یابد در کالبد خفته

از هفت فلک بیرون وز هر دو جهان افزون

وین طرفه که آن بی‌چون اندر دل بنهفته

از بهر چنین مشکل تبریز شده حاصل

و اندر پی شمس الدین پای دل من کفته

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

بابک بامداد مهر در ‫۲ سال قبل، پنج شنبه ۴ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۰۸:۳۴ نوشته:

نوری که ازاو تابد هرچشم که برتابد
بیدار ابدیابد برکالبد خفته
بیداری وحیات ابدی دریافتن نور حق دردیدگان است.نور بصر رمزجاودانگیست.

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.