گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

مررت بدر فی هواه بحار

راوه بدر و فی الدلال و حاروا

و شاهدت ماء شابه الروح فی الصفا

و یعشق ذاک الماء ما هو نار

و للعشق نور لیس للشمس مثله

فظل دلیل العاشقین و ساروا

عروس الهوی بدر تلالا فی الدجی

علیها دماء العاشقین خمار

ظللت من الدنیا علی طلب الهوی

اضاء لنا غیر الدیار دیار

فشاهدت رکبانا قریحا مطیهم

و کان لهم عند المسیر بدار

فقلت لهم فی ذاک قالوا لفی الهوی

لمن فر من هذا الدیار دمار

و ان شئت برهانا فسافر ببلده

یقال لها تبریز و هی مزار

فیشتم اهل العشق من ترباته

و للروح منها زخرف و سوار

تروح کلیل مظلم فی هوائه

و ترجع مسرورا و انت نهار

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.