گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

بپخته است خدا بهر صوفیان حلوا

که حلقه حلقه نشستند و در میان حلوا

هزار کاسه سر رفت سوی خوان فلک

چو درفتاد از آن دیگ در دهان حلوا

به شرق و غرب فتادست غلغلی شیرین

چنین بود چو دهد شاه خسروان حلوا

پیاپی از سوی مطبخ رسول می‌آید

که پخته‌اند ملایک بر آسمان حلوا

به آبریز برد چونک خورد حلوا تن

به سوی عرش برد چونک خورد جان حلوا

به گرد دیگ دل ای جان چو کفچه گرد به سر

که تا چو کفچه دهان پر کنی از آن حلوا

دلی که از پی حلوا چو دیک سوخت سیاه

کرم بود که ببخشد به تای نان حلوا

خموش باش که گر حق نگویدش که بده

چه جای نان ندهد هم به صد سنان حلوا

 
حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

امین کیخا در ‫۸ سال قبل، پنج شنبه ۲ آبان ۱۳۹۲، ساعت ۰۲:۲۳ نوشته:

برای غل غل لغت خلالوش را اسدی اورده است ولی هزاهز را هم داریم اما غل غله جنبیدن کاروان را خیزاخیز می گوییم از همین ساخت لغتی که در حال فراموشیدن است لغت پالاپال است که تنها یکبار دقیقی به کار برده و معنی آشوب می دهد ( در این معنی )

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
همایون در ‫۱ سال قبل، دو شنبه ۱۷ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۰۹:۵۱ نوشته:

غزلی بدون معنی نو واز نوع عرفان کلاسیک که از فرم شیوا وزیبایی نیز برخوردار نیست
ولی نشان میدهد که حلوا و شیرینی از معنی های قدیمی نزد جلال دین است که در غزل های پخته و نوین بعدی به زیبایی بکار گرفته میشود

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.