گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

بانگ برآمد ز خرابات من

یار درآمد به مراعات من

تا که بدیدم مه بی‌حد او

رفت ز حد ذوق مناجات من

موسی جانم به که طور رفت

آمد هنگام ملاقات من

طور ندا کرد که آن خسته کیست

کآمد سرمست به میقات من

این نفس روشن چون برق چیست

پر شده تا سقف سماوات من

این دل آن عاشق مستان ماست

رسته ز هجران و ز آفات من

آمده با سوز و هزاران نیاز

بر طمع لطف و مکافات من

پیشتر آ پیشتر آ و ببین

خلعت و تشریف و مکافات من

نفی شدی در طلب وصل من

عمر ابد گیر ز اثبات من

از خم توحید بخور جام می

مست شو این است کرامات من

پهلوی شه آمده‌ای مات شو

مات منی مات منی مات من

بس کن ای دل چو شدی مات شه

چند ز هیهای و ز هیهات من

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

عبدالوهاب (فایز) در ‫۹ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳۹۱، ساعت ۱۱:۰۵ نوشته:

در غزل ( بانگ بر آمد ز خرابات من ) در بیت آخر فکر میکنم اشتباۀ تایپی رخ داده است . به نظرم که مصرع چنین باید باشد . بس بکن ای دل چو شدی مات شه . موفق باشید . فایز

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.