گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

هیچ باشد که رسد آن شکر و پسته من

نقل سازد جهت این جگر خسته من

دست خود بر سر من مالد از روی کرم

که تو چونی هله ای بی‌دل و پابسته من

سر گران گشته از آن باده بی‌ساغر من

زعفران کشته بدین لاله بررسته من

زخم بر تار تو اندرخور خود چون رانم

ای گسسته رگت از زخمه آهسته من

چون تنم جان نشود زان ابدی آب حیات

چون دلم برنجهد زان بت برجسته من

هله ای طیف خیالش بنشین و بشنو

یک زمانی سخن پخته به نبشته من

چون مه چارده شب را تو برآرای به حسن

ای به شب‌ها و سحرها به دعا جسته من

چند صف‌ها بشکستی و بدیدی همه را

هیچ دیدی تو صفی چون صف اشکسته من

لاله زار و چمن ار چه که همه ملک وی است

هوس و رغبت او بین تو به گلدسته من

لب ببند و قصص عشق به گوش او گوی

که حریص آمد بر گفتن پیوسته من

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.