گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

آینه‌ای بزدایم از جهت منظر من

وای از این خاک تنم تیره دل اکدر من

رفت شب و این دل من پاک نشد از گل من

ساقی مستقبل من کو قدح احمر من

رفت دریغا خر من مرد به ناگه خر من

شکر که سرگین خری دور شده‌ست از در من

مرگ خران سخت بود در حق من بخت بود

زانک چو خر دور شود باشد عیسی بر من

از پی غربیل علف چند شدم مات و تلف

چند شدم لاغر و کژ بهر خر لاغر من

آنچ که خر کرد به من گرگ درنده نکند

رفت ز درد و غم او حق خدا اکثر من

تلخی من خامی من خواری و بدنامی من

خون دل آشامی من خاک از او بر سر من

شارق من فارق من از نظر خالق من

شمع کشی دیده کنی در نظر و منظر من

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.