گنجور

 
مولانا

دام دگر نهاده‌ام تا که مگر بگیرمش

آنک بجست از کفم بار دگر بگیرمش

آنک به دل اسیرمش در دل و جان پذیرمش

گرچه گذشت عمر من باز ز سر بگیرمش

دل بگداخت چون شکر بازفسرد چون جگر

باز روان شد از بصر تا به نظر بگیرمش

راه برم به سوی او شب به چراغ روی او

چون برسم به کوی او حلقه در بگیرمش

درد دلم بتر شده چهره من چو زر شده

تا ز رخم چو زر برد بر سر زر بگیرمش

گرچه کمر شدم چه شد هر چه بتر شدم چه شد

زیر و زبر شدم چه شد زیر و زبر بگیرمش

تا به سحر بپایمش همچو شکر بخایمش

بند قبا گشایمش بند کمر بگیرمش

خواب شدست نرگسش زود درآیم از پسش

کرد سفر به خواب خوش راه سفر بگیرمش