گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

در بخارا بندهٔ صدر جهان

متهم شد گشت از صدرش نهان

مدت ده سال سرگردان بگشت

گه خراسان گه کهستان گاه دشت

از پس ده سال او از اشتیاق

گشت بی‌طاقت ز ایام فراق

گفت تاب فرقتم زین پس نماند

صبر کی داند خلاعت را نشاند

از فراق این خاکها شوره بود

آب زرد و گنده و تیره شود

باد جان‌افزا وخم گردد وبا

آتشی خاکستری گردد هبا

باغ چون جنت شود دار المرض

زرد و ریزان برگ او اندر حرض

عقل دراک از فراق دوستان

همچو تیرانداز اشکسته کمان

دوزخ از فرقت چنان سوزان شدست

پیر از فرقت چنان لرزان شدست

گر بگویم از فراق چون شرار

تا قیامت یک بود از صد هزار

پس ز شرح سوز او کم زن نفس

رب سلم رب سلم گوی و بس

هرچه از وی شاد گردی در جهان

از فراق او بیندیش آن زمان

زانچ گشتی شاد بس کس شاد شد

آخر از وی جست و همچون باد شد

از تو هم بجهد تو دل بر وی منه

پیش از آن کو بجهد از وی تو بجه

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

خادمی در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۴، ساعت ۲۳:۲۴ نوشته:

وَخِم: وباآور، ناگوار. ناسالم
هَباء : غباری که همراه پرتو خورشید از روزنه ای پدیدار می شود

حَرَض: تباهی، گداختگی
................................................
از تو هم بجهد، تو دل بر وی مَنه
پیش از آن کو بجهد، از وی تو بِجِه

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.