گنجور

بخش ۹۱ - تفسیر قول حکیم بهرچ از راه و امانی چه کفر آن حرف و چه ایمان بهرچ از دوست دورافتی چه زشت آن نقش و چه زیبا در معنی قوله علیه‌السلام ان سعدا لغیور و انا اغیر من سعد و الله اغیر منی و من غیر ته حرم الفواحش ما ظهر منها و ما بطن

 
مولوی
مولوی » مثنوی معنوی » دفتر اول
 

جمله عالم زان غیور آمد که حق

برد در غیرت برین عالم سبق

او چو جانست و جهان چون کالبد

کالبد از جان پذیرد نیک و بد

هر که محراب نمازش گشت عین

سوی ایمان رفتنش می‌دان تو شین

هر که شد مر شاه را او جامه‌دار

هست خسران بهر شاهش اتجار

هر که با سلطان شود او همنشین

بر درش شستن بود حیف و غبین

دستبوسش چون رسید از پادشاه

گر گزیند بوس پا باشد گناه

گرچه سر بر پا نهادن خدمتست

پیش آن خدمت خطا و زلتست

شاه را غیرت بود بر هر که او

بو گزیند بعد از آن که دید رو

غیرت حق بر مثل گندم بود

کاه خرمن غیرت مردم بود

اصل غیرتها بدانید از اله

آن خلقان فرع حق بی‌اشتباه

شرح این بگذارم و گیرم گله

از جفای آن نگار ده دله

نالم ایرا ناله‌ها خوش آیدش

از دو عالم ناله و غم بایدش

چون ننالم تلخ از دستان او

چون نیم در حلقهٔ مستان او

چون نباشم همچو شب بی روز او

بی وصال روی روز افروز او

ناخوش او خوش بود در جان من

جان فدای یار دل‌رنجان من

عاشقم بر رنج خویش و درد خویش

بهر خشنودی شاه فرد خویش

خاک غم را سرمه سازم بهر چشم

تا ز گوهر پر شود دو بحر چشم

اشک کان از بهر او بارند خلق

گوهرست و اشک پندارند خلق

من ز جان جان شکایت می‌کنم

من نیم شاکی روایت می‌کنم

دل همی‌گوید کزو رنجیده‌ام

وز نفاق سست می‌خندیده‌ام

راستی کن ای تو فخر راستان

ای تو صدر و من درت را آستان

آستانه و صدر در معنی کجاست

ما و من کو آن طرف کان یار ماست

ای رهیده جان تو از ما و من

ای لطیفهٔ روح اندر مرد و زن

مرد و زن چون یک شود آن یک توی

چونک یکها محو شد انک توی

این من و ما بهر آن بر ساختی

تا تو با خود نرد خدمت باختی

تا من و توها همه یک جان شوند

عاقبت مستغرق جانان شوند

این همه هست و بیا ای امر کن

ای منزه از بیا و از سخن

جسم جسمانه تواند دیدنت

در خیال آرد غم و خندیدنت

دل که او بستهٔ غم و خندیدنست

تو مگو کو لایق آن دیدنست

آنک او بستهٔ غم و خنده بود

او بدین دو عاریت زنده بود

باغ سبز عشق کو بی منتهاست

جز غم و شادی درو بس میوه‌هاست

عاشقی زین هر دو حالت برترست

بی بهار و بی خزان سبز و ترست

ده زکات روی خوب ای خوب‌رو

شرح جان شرحه شرحه بازگو

کز کرشم غمزه‌ای غمازه‌ای

بر دلم بنهاد داغی تازه‌ای

من حلالش کردم ار خونم بریخت

من همی‌گفتم حلال او می‌گریخت

چون گریزانی ز نالهٔ خاکیان

غم چه ریزی بر دل غمناکیان

ای که هر صبحی که از مشرق بتافت

همچو چشمهٔ مشرقت در جوش یافت

چون بهانه دادی این شیدات را

ای بها نه شکر لبهات را

ای جهان کهنه را تو جان نو

از تن بی جان و دل افغان شنو

شرح گل بگذار از بهر خدا

شرح بلبل گو که شد از گل جدا

از غم و شادی نباشد جوش ما

با خیال و وهم نبود هوش ما

حالتی دیگر بود کان نادرست

تو مشو منکر که حق بس قادرست

تو قیاس از حالت انسان مکن

منزل اندر جور و در احسان مکن

جور و احسان رنج و شادی حادثست

حادثان میرند و حقشان وارثست

صبح شد ای صبح را صبح و پناه

عذر مخدومی حسام‌الدین بخواه

عذرخواه عقل کل و جان توی

جان جان و تابش مرجان توی

تافت نور صبح و ما از نور تو

در صبوحی با می منصور تو

دادهٔ تو چون چنین دارد مرا

باده کی بود کو طرب آرد مرا

باده در جوشش گدای جوش ماست

چرخ در گردش گدای هوش ماست

باده از ما مست شد نه ما ازو

قالب از ما هست شد نه ما ازو

ما چو زنبوریم و قالبها چو موم

خانه خانه کرده قالب را چو موم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

شهرام ناظری » بشنو از نی » قطعه باده از ما مست شد (ارکستر و آواز)

برگ سبز » شمارهٔ ۲۲۴ » (سه گاه) (۲۴:۵۰ - ۲۵:۴۰) نوازندگان: جلیل شهناز (‎تار) خواننده آواز: نوذر سراینده شعر آواز: مولوی (مثنوی) مطلع شعر آواز: باده از ما مست شد نه ما از او

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۵ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

محمدرضاتحقیقی احمدی نوشته:

ابیات آخراشاره به مقام انسان کامل وپیرمرشدداردکه مستی باده ازاووهست هستی طفیل هستی اوست

میهاربا نوشته:

انسان کامل در مقام رهنمون کننده چیزهایی می بیند و می گوید که شاید چند دهه یا گاهی چند قرن بگذرد تا توسط بشر درک شود!!!
آیا شما مولانا را یکی از اولیا الهی نمی دانید؟؟؟
اگر مولانا ادعای پیامبری می کرد الان در دنیا میلیونها و شاید میلیاردها پیرو نداشت؟؟؟
بیایید از مولانا همه آنچه رنج کشیده و آموخته و برجای نهاده استفاده کنیم!!!

محمدامین مروتی نوشته:

مقام رضا و عشق در فراسوی نیک و بد
محمد امین مروتی
Amin-mo.blogfa.com

مقام رضا و عشق یکی است. عاشق کاری با نیک و بد جهان ندارد. عشق حال و احوالی به عاشق می دهد که هیچ چیز آزارش نمی دهد و غم و شادی در بر او تفاوتی ندارد. مهم این است که شادی و غم و قهر و جور از سوی دوست باشد. اگر با دوست باشی با هر چگونه ای سر خواهی کرد. این مقام، مقام رضا هم هست. مولانا در دفتر اول از زبان طوطی اسیر در قفس بازرگان به خدای خود گلایه می کند که:
یاد یاران یار را میمون بود خاصه کان لیلی و این مجنون بود
گر فراقِ بنده از بد˙ بندگیست چون تو با بد، بد کنی پس فرق چیست؟
اما ادامه می دهد نکند این گلایه ها را جدی بگیری. عاشقم و می خواهم حرفی زده باشم. احوال عاشقان متضاد است:
ای جفای تو ز دولت خوب‌تر و انتقامِ تو ز جان˙ محبوب‌تر
نار تو اینست نورت چون بود ؟ ماتم این، تا خود که سورت چون بود؟
نالم و ترسم که او باور کند وز کرم آن جور را کمتر کند
عاشقم بر قهر و بر لطفش به جد بوالعجب من عاشق این هر دو ضد
به خدا قسم که از خار سختی های تو به هیچ گلستانی پناه نمی برم، بل از دولت عشق همة ناخوشیها برایم خوشی است:
والله ار زین خار در بستان شوم همچو بلبل زین سبب نالان شوم
این عجب بلبل که بگشاید دهان تا خورد او خار را با گلستان
این چه بلبل، این نهنگ آتشیست جمله ناخوش ها ز عشق او را خوشیست
آن که عشق کل دارد و در صلح کل با خدا و کائنات به سر می برد، با همة کائنات یکی می شود و از موضع کل در عالم می نگرد:
عاشق کل است و خود کل است او عاشق خویش است و عشقِ خویش‌جو
در جای دیگر می گوید:
من که صلحم دائما با این پدر این جهان چون جنت استم در نظر
در ادامه ماجرا، مولانا عین این مناجات زیبا را با الفاظی دیگر تکرار می کند که بگذار از یار گله کنم هم از فراق و هم از آن رو که معشوق دعا و ناله عاشق را دوست دارد:
شرح این بگذارم و گیرم گله از جفای آن نگار ده دله
نالم ایرا ناله‌ها خوش آیدش از دو عالم، ناله و غم بایدش
چون ننالم تلخ از دستان او چون نیم در حلقه مستان او
چون نباشم همچو شب بی روزِ او بی وصال روی روز افروز او
من عاشق با آزار او هم خوشم:
ناخوشِ او خوش بود در جان من جان فدای یار دل‌رنجان من
عاشقم بر رنج خویش و درد خویش بهر خشنودیّ ِ شاهِ فردِ خویش
خاک غم را سرمه سازم بهر چشم تا ز گوهر پر شود دو بحر چشم
اشک کان از بهر او بارند خلق گوهرست و اشک پندارند خلق
من ز جانِ جان شکایت می‌کنم من نیم شاکی، روایت می‌کنم
دل همی‌گوید کزو رنجیده‌ام وز نفاقِ سست˙ می‌خندیده‌ام
و مگر نه این که عاشق و معشوق و گله مند و گله شنو همه تویی و بازی تو با خودت:
آستانه و صدر در معنی کجاست ما و من کو آن طرف کان یار ماست
ای رهیده جان تو از ما و من ای لطیفه روح اندر مرد و زن
مرد و زن چون یک شود آن یک توی چونک یک ها محو شد، انک توی
این من و ما بهر آن بر ساختی تا تو با خود نرد خدمت باختی
تا من و توها همه یک جان شوند عاقبت مستغرق جانان شوند
و عشق فراتر از شادی و خنده و غم های متعارف است:
دل که او بسته ی غم و خندیدنست تو مگو کو لایق آن دیدنست
آنک او بسته ی غم و خنده بود او بدین دو عاریت زنده بود
باغ سبز عشق کو بی منتهاست جز غم و شادی درو بس میوه‌هاست
عاشقی زین هر دو حالت برترست بی بهار و بی خزان سبز و ترست
و بدین ترتیب مولانا را شور گفتار به فلک می برد:
ده زکات روی خوب ای خوب‌رو شرح جان شرحه شرحه بازگو
کز کرشم غمزه‌ای، غمازه‌ای بر دلم بنهاد داغی تازه‌ای
من حلالش کردم ار خونم بریخت من همی‌گفتم حلال او می‌گریخت
چون گریزانی ز ناله ی خاکیان؟ غم چه ریزی بر دل غمناکیان؟
ای که هر صبحی که از مشرق بتافت همچو چشمه ی مشرقت در جوش یافت
چون بهانه دادی این شیدات را ای بها، نه؛ شکر لبهات را
ای جهان کهنه را تو جان نو از تن بی جان و دل افغان شنو
شرح گل بگذار از بهر خدا شرح بلبل گو که شد از گل جدا
از غم و شادی نباشد جوش ما با خیال و وهم نبود هوش ما
حالتی دیگر بود کان نادرست تو مشو منکر که حق بس قادرست
این احوال را با احوال انسان های معمولی قیاس مکن:
تو قیاس از حالت انسان مکن منزل اندر جور و در احسان مکن
جور و احسان رنج و شادی حادثست حادثان میرند و حق شان وارثست
مولانا آن قدر عاشقانه می گوید و می گوید تا صبح می شود:
صبح شد ای صبح را صبح و پناه عذر مخدومی حسام‌الدین بخواه
عذرخواه عقل کل و جان توی جان جان و تابش مرجان توی
و مست از جام بادة الهی در می انگوری طعن می زند:
داده ی تو چون چنین دارد مرا باده کی بود کو طرب آرد مرا؟
باده در جوشش گدای جوش ماست چرخ در گردش گدای هوش ماست
باده از ما مست شد نه ما ازو قالب از ما هست شد نه ما ازو

محمدامین مروتی نوشته:

غم و شادی نزد عارفان
محمد امین مروتی
Amin-mo.blogfa.com

ما در زندگی روزمره مان دائما به دنبال شادی و دفع غم هستیم. اما برای عاشق نیکی و بدی را خواست و دلخواه معشوق معنی می کند. هر چه او بخواهد نیک است نه هر چه ما بخواهیم. مولانا می گوید هر چه را معشوق بپسندد خوب است و هرچه را نپسنددبد.
خدا دعا و ناله و زاری عاشق را دوست دارد و وسیلة تقرب به خود قرار داده. در واقع چیزی می خواهد که خود ندارد. از سوی دیگر شکستگی نفس و دل، بهترین نردبان عاشق برای وصال معشوق است:
نالم؛ ایرا ناله‌ها خوش آیدش از دو عالم ناله و غم بایدش
عاشقم بر رنج خویش و درد خویش بهر خشنودیّ ِ شاهِ فردِ خویش
خاک غم را سرمه سازم بهرِ چشم تا ز گوهر پر شود دو بحر چشم
اشکی که برای معشوق ریخته شود، اشک نیست، مانند گوهر ارزشمند است.
اشک کان از بهر او بارند خلق گوهرست و اشک پندارند خلق
من ز جان جان شکایت می‌کنم من نیم شاکی روایت می‌کنم
لذا آنچه از درد دل و گله گزاری نزد معشوق می شود، جدی نیست. نوعی نفاق بی مبنا و بهانه ای برای همدمی با معشوق است:
دل همی‌گوید کزو رنجیده‌ام وز نفاقِ سست می‌خندیده‌ام
سپس مولانا از جان پاره پاره شده و داغ دلش به معشوق گله می کند:
ده زکات روی خوب ای خوب‌رو
شرح جانِ شرحه شرحه بازگو
کز کرشم غمزه‌ای، غمازه‌ای
بر دلم بنهاد داغی تازه‌ای
من حلالش کردم ار خونم بریخت
من همی‌گفتم حلال، او می‌گریخت
چون گریزانی ز ناله ی خاکیان؟
غم چه ریزی بر دل غمناکیان؟
ای که هر صبحی که از مشرق بتافت
همچو چشمه ی مشرقت در جوش یافت
محبوب ابد و ازل به عاشق بهانه ای برای گله گزاری داده است:
چون بهانه دادی این شیدات را
ای بها، نه شکّر لبهات را
ای جهان کهنه را تو جان نو
از تن بی جان و دل افغان شنو
شرح گل بگذار از بهر خدا
شرح بلبل گو که شد از گل جدا
این دیالوگ های سوزنا ک را معشوق دوست دارد و به حال عاشق نیز سودمند است:
دوست دارد یار این آشفتگی
کوشش بیهوده به از خفتگی
اندرین ره می‌تراش و می‌خراش
تا دم آخر دمی فارغ مباش
عشق مقامی برتر از شادی و غم متعارف است و این گله گزاری ها بر سبیل نفاقی عاشقانه و حساب شده است که معشوق برای عاشق خواسته است. نزد مردم عادی غم و شادی معنایی متعارف و روزمره دارد که هر روزش تجربه می کنند:
جسم جسمانه تواند دیدنت
در خیال آرد غم و خندیدنت
دل که او بسته غم و خندیدنست
تو مگو کو لایق آن دیدنست
آنک او بسته ی غم و خنده بود
او بدین دو عاریت زنده بود
اما:
باغ سبز عشق کو بی منتهاست
جز غم و شادی درو بس میوه‌هاست
عاشقی زین هر دو حالت برترست
بی بهار و بی خزان سبز و ترست
از غم و شادی نباشد جوش ما
با خیال و وهم نبود هوش ما
مولانا به منکران احوال عارفانه می گوید مبادا این احوال را انکار کنید فقط بدان سبب که در غم و شادی های متعارف غرق شده اید:
حالتی دیگر بود کان نادرست
تو مشو منکر که حق بس قادرست
تو قیاس از حالت انسان مکن
منزل اندر جور و در احسان مکن
جور و احسان رنج و شادی حادثست
حادثان میرند و حقشان وارثست
و از شراب طهوری سخن می گوید که شراب انگوری بندة آن است. از احوالی که در وصف نمی گنجد. گردش افلاک و جوشش باده حاصل عشق است و این می عشق است که به کائنات و من جمله باده انگوری، سرخوشی و مستی می دهد:
تافت نور صبح و ما از نور تو
در صبوحی با می منصور تو
داده ی تو چون چنین دارد مرا
باده که بود کو طرب آرد مرا؟
باده در جوشش، گدای جوش ماست
چرخ در گردش گدای هوش ماست
باده از ما مست شد نه ما ازو
قالب از ما هست شد نه ما ازو

فرزام نوشته:

“صبح شد اى صبح را پشت و پناه
عذر مخدومى حسام الدین بخواه”
اشاره به این دارد که سرایش مثنوى شریف گاه تا سپیده دم ادامه داشته و حسام الدین که دلیل و انگیزه ى مولانا براى سرودن مثنوى بوده را خواب فرا مى گرفته است .

سعید شاطری نوشته:

باده در جوشش گدای جوش ماست
چرخ در گردش گدای هوش ماست
بیت دوم اینچنین است
چرخ در گردش اسیر هوش ماست

سیاوش مرتضوی نوشته:

با سپاس، لطفا مصرع «صبح شد ای صبح را صبح و پناه» را به «صبح شد ای صبح را پشت و پناه» اصلاح نمایید.

سماعی نوشته:

اگر اشتباه نکنم بیت یکی مانده به آخر این‌گونه است:
“باده از ما مست شد نی ما ازو / قالب از ما هست شد نی ما ازو”
“فعلاتن” هجای آخرش باید بلند باشد؛ بلند خواندن “نه” دشوار است.

آصف نوشته:

به نظر می‌رسد مصرع دوم بیت بیست و هفتم این طور باشد: ای منزه از «بیان» و …
در ضمن شماره‌گذاری شدن ابیات هم می‌تواند مفید باشد.

مهدی کاظمی نوشته:

عالمیان و ادمیان جملگی برای این غیور شدند که حضرت حق در غیرتمندی گوی سبقت از همگان ربودند غیرت عبارت است از ناپسند دانستن شرکت دیگران در حق خود است ..غیرت معشوق برما اینست که نمپسندد بر غیری جز او مشغول باشیم و اما غیرت ما اینست که جز حضرت جلال به غیر مشغول نباشیم و غیرت او اینست که جز به او محتاج نباشیم و اسیر جاه و مال و مقام نشویم .(.اینگونه است که فقر مقام است .).

جمله عالم زان غیور آمد که حق
برد در غیرت برین عالم سبق

او مثل جان و روح است و کل عالم همچنان کالبد و جسم …بر همین اساس جهان ازو زندگی میگیرد هرچه نیک و بد ازوست که هست…

او چو جانست و جهان چون کالبد
کالبد از جان پذیرد نیک و بد

کسیکه به مقام شهود میرسه و محراب نمازش دیدن معشوق میشه (عین) برگشتن به عقب و بسوی ایمان رفتنش رو زشت و ناپسند(شین)بدون …سالک در مراحل سلوک از مرحله ایمان داشتن و شک و یقین عبور میکنه وقتیکه به عینیت رسیده باشه دیگه نباید اداب ظاهری و اولیه ایمانی برگرده…

هر که محراب نمازش گشت عین
سوی ایمان رفتنش می‌دان تو شین

هرکسی همنشین شاه و جامه دار او شد اگه برای تجارت کردن به ماموریت بره زیان میبینه /…منظور اینه که عبادات ظاهری و صورت طاعات نباید انقدر بنده را بخود مشغول کند که از حقیقت عالم معنی در حضور بودن غافل شوند …
آداب ظاهری ایمان باید رعایت کرد ولی غرق در آن نشد .

هر که شد مر شاه را او جامه‌دار
هست خسران بهر شاهش اتجار

هرکسی با شه همنشین شود در استانه درگاه الهی ماندنش زشت و غبن است

هر که با سلطان شود او همنشین
بر درش شستن بود حیف و غبین

هرکسی که بتونه دستبوس شاه باشه اگه پای شاه رو ببوسه دچار خطا و اشتباهه.. مولانا درینجا با مثال مختلف سعی دراین داره که بگه وقتی میتونی کار نیک تری انجام بدی به کار ساده تری بسنده نکن …

دستبوسش چون رسید از پادشاه
گر گزیند بوس پا باشد گناه

گرچه پابوسی خودش خدمت است ولی در مقابل کار شریف تر که دستبوسی و قرب بیشتر نزد شاه است اشتباه بزرگیست
یعنی وقتی میتونی غرق در احوال روحانی و لذت حضور باشی به یک نماز ساده و دعای کوتاه و تکراری بسنده نکن

گرچه سر بر پا نهادن خدمتست
پیش آن خدمت خطا و زلتست

مهدی کاظمی نوشته:

خداوند غیرت خواهد ورزید برکسیکه به شهودی میرسه و بعد ازون بدنبال این رایحه خوش میگرده.

شاه را غیرت بود بر هر که او
بو گزیند بعد از آن که دید رو

غیرت حضرت مانند گندم است در مقابل غیرت مردم که مانند کاه میمونه واصل و ذات غیور بودن مختص خداونده و غیرتی که مردمان دارن شبیهه غیرت حق میمونه

غیرت حق بر مثل گندم بود
کاه خرمن غیرت مردم بود
اصل غیرتها بدانید از اله
آن خلقان فرع حق بی‌اشتباه

بیشتر ازین شرح غیوری حق تعالی رو ادامه نمیدم و شکوه میکنم از جفای محبوب و نگاری که در ذات و دل بسیار غنی ست(ده دله:صفت غیرت بر چندین داشتن)

شرح این بگذارم و گیرم گله
از جفای آن نگار ده دله

ازین غیرت او بر اغیار مینالم وازین ناله خوشش میاد چونکه براین غم باید رشک برد ونالید واگر ننالم به تلخی از بیتوجهی او یعنی در حلقه مستان او نیستم …کسیکه شکوه و گلایه از توجه بیشتر معشوق نمیکنه یعنی در گیر دار چیزای دیگه اییه و در حلقه عشاق نیست

نالم ایرا ناله‌ها خوش آیدش
از دو عالم ناله و غم بایدش
چون ننالم تلخ از دستان او
چون نیم در حلقهٔ مستان او

چجوری ننالم مثل شبی که هرگز روز نمیشه و ناکام و نا امید ازین وصال شده… وصال به روی روز افروز و روشنایی بخش او

چون نباشم همچو شب بی روز او
بی وصال روی روز افروز او

این احوال ناخوشی و گلایه به جان من خوش مینشینه …جانم فدای یار دل رنجان من …

ناخوش او خوش بود در جان من
جان فدای یار دل‌رنجان من

مهدی کاظمی نوشته:

برای خشنودی و رضایت شاه یگانه خودم عاشق درد و رنجی ام در زندگی متحمل میشم …مولوی معتقده عاشق لطف یار بودن سهل و اسونه و عاشق جور یار بودنه که مرد راه عشق رو مدعیان دروغین تمییز میکنه…عاشق خاک غم و اندوه نگار رو سرمه چشمانش میکنه تا ازین دریای اشک چشماش مروارید های روحانی حاصل کنه و دست خالی بدیدار معشوق نائل نشه

عاشقم بر رنج خویش و درد خویش
بهر خشنودی شاه فرد خویش
خاک غم را سرمه سازم بهر چشم
تا ز گوهر پر شود دو بحر چشم

گریه و اشکی که درین راه ریخته میشه همون گوهر و مروارید دریای عشقه و مردمان عادی اون قطرات اب و اشک معمولی می انگارند .این گریه ها حاکی از شاکی بودن من از جان جانم نیست که من در مقام تسلیم و رضا هستم در واقع من راوی این احوالات هستم

اشک کان از بهر او بارند خلق
گوهرست و اشک پندارند خلق
من ز جان جان شکایت می‌کنم
من نیم شاکی روایت می‌کنم

یه چیزی تو درونم ندایی سر میده که من رنجیده خاطرم از آن شاه خوبان اما من به این دورویی میخندم

دل همی‌گوید کزو رنجیده‌ام
وز نفاق سست می‌خندیده‌ام

بزرگی کن ای که من بر استانه درگاهت ولی تو در صدر جایگاه عشاق راستین هستی …براستیکه بالا و پایین توی عالم معانی که تو هستی بیمعناست و ماهمه اونجا یکی هستیم و آنیکی تویی

راستی کن ای تو فخر راستان
ای تو صدر و من درت را آستان
آستانه و صدر در معنی کجاست
ما و من کو آن طرف کان یار ماست

تو از قید من و ما ازادی و روحی واحد در مرد و زن هستی مرد و زن وقتیکه یکی شوند و جنسیت معنی پیدا نکنه اون تویی ای روح مجرد ای معشوق نهانی وقتیکه حتی همین یکی شدنها هم ازبین میرن اون چیزی که میمونه اون تویی..

ای رهیده جان تو از ما و من
ای لطیفهٔ روح اندر مرد و زن
مرد و زن چون یک شود آن یک توی
چونک یکها محو شد انک توی

تو برای خدمت عاشقانه این عالم رو بوجود اوردی ..لطفی بر گرفته از لطف

مهدی کاظمی نوشته:

تو برای خدمت عاشقانه این عالم رو بوجود اوردی ..لطفی بر گرفته از لطف تا با تجربه این عالم باز بتو برگردیم و قدر تورو بدونیم و باتو یکی شویم

این من و ما بهر آن بر ساختی
تا تو با خود نرد خدمت باختی
تا من و توها همه یک جان شوند
عاقبت مستغرق جانان شوند

حالا دیگه ما بوجود اومدیم بیا ایکسیکه با فرمان موجود باش ما بوجود اومدیم(امر کن) ایکه تو از هر بیان و کلام برتری ..

این همه هست و بیا ای امر کن
ای منزه از بیا و از سخن

مهدی کاظمی نوشته:

ما وابسته به جسم هستیم و چطور میتوانیم تورو با این جسم ببینیم ؟یا درخیالمون غم و خندیدنت رو تصور کنیم ماها که با تعاریف جسمی زندگی کردیم و همه چیز رو همینطوری تصور و مقیاس میکنیم(غم وشادی) چگونه میتونیم لایق دیدار حق باشیم

جسم جسمانه تواند دیدنت
در خیال آرد غم و خندیدنت
دل که او بستهٔ غم و خندیدنست
تو مگو کو لایق آن دیدنست

کسیکه محدود به همین صفاتی مانند غم و خنده است پس وجودش و موجودیتش به همین صفات عاریتی بسته اس اما باغ سرسبز عشق و اون عالم الهی بی منتها پر از میوه های متنوع تر از حالاتی مثل غم و شادی و خنده اس …آنک او بستهٔ غم و خنده بود
او بدین دو عاریت زنده بود
باغ سبز عشق کو بی منتهاست
جز غم و شادی درو بس میوه‌هاست

عالم سرسبز عاشقی ازین دوحالت غم و شادی و امثالهم برتر است و در گروئه پاییز و بهار نیست …مولانا میخواد بگه عالم عاشقی(الهی) عالمی ماوراء محدودیات ماست خارج از جهاتی مثل بالا و پایین و یا حالاتی مثل غم و شادی و یا فصولی مثل پاییز و بهار …اخوال عاشق ورای غم و شادی زودگذره و بسته به اتفاقات روزمره نیست عاشق در عالمی اصیل تر و در حال و هوایی وسیع تر سیر میکنه …
زکات روی خوبت رو با روشن کردن این احوال برما بده ای صاحب حسن و روی خوب…
با کرشمه و غمزه ای ازین روی خوبت و ازین احوال روحانی داغ تازه ای بردلم ماند وحسرت وصالت بیشتر شد

عاشقی زین هر دو حالت برترست
بی بهار و بی خزان سبز و ترست
ده زکات روی خوب ای خوب‌رو
شرح جان شرحه شرحه بازگو
کز کرشم غمزه‌ای غمازه‌ای
بر دلم بنهاد داغی تازه‌ای

بر همین منوال من دوست دارم تا خونم هم بریزی و من ازین احوال برخوردار شوم من همین اصرار رو داشتم و او ازین خونریزی میگریخت مراد از غمزه و کرشمه همین احوال و دریافتهای عالم عشق هست …

کز کرشم غمزه‌ای غمازه‌ای
بر دلم بنهاد داغی تازه‌ای
من حلالش کردم ار خونم بریخت
من همی‌گفتم حلال او می‌گریخت

توییکه ازین ناله و درخواست ما برای معرفت و اشنایی با این احوال گریزان و فراری هستی و رموز مستی رو باخودت به پنهان میبری ….با اینکارت چرا غم بدل ما غمناکیان میریزی …

چون گریزانی ز نالهٔ خاکیان
غم چه ریزی بر دل غمناکیان

مهدی کاظمی نوشته:

هر صبحی که از مشرق طلوع کرد خود را مانند چشمه وجودت در جوش و خروش یافت برای شیرینی لبهای تو هیچ بهایی وجود نداره پس چجوری این سرگشته خودت رو با بهانه های مختلف دوری میکنی …

ای که هر صبحی که از مشرق بتافت
همچو چشمهٔ مشرقت در جوش یافت
چون بهانه دادی این شیدات را
ای بها نه شکر لبهات را

جان جهان تویی وجهان کهنه و قدیمی ازتو جان داره و نو میشه این ناله های تن خاکی و بیجان مارو گوش کن .. مولانا در ادامه میگه از شرح ..گل .. گفتن دست میکشه و به شرح حال بلبل که احوال عاشق شیداست روی میاره

ای جهان کهنه را تو جان نو
از تن بی جان و دل افغان شنو
شرح گل بگذار از بهر خدا
شرح بلبل گو که شد از گل جدا

این جوش و شور ما از غم و شادی دنیوی نیست زیراکه با بدست اوردن چیزی شاد و با ازدست دادن چیز دیگری غمگین نمیشویم و حتی این هوش و دریافتهای ماهم از خیال و توهمات ذهنی نیست بلکه از احوال و تجلیات ربانیست …این احوالات و شادیها و غمهای عارف از یه دنیای دیگه ای سرچشمه میگیره … خیلیها این احوالات را انکار میکنن و به تمسخر میگیرن ومیگن عشق توهمی بیش نیست مولانا پیامی واسه این افراد داره و میگه اگه شماها ازین احوال دورید و غافلید لااقل منکر این عشق و مستی نشوید دلیل مولانا هم بسیار زیباست ..میفرماید برای اینکه حضرت حق بسیار قادر و تواناست و میفرماید تو با مقیاس های انسانیت تلاش برای فهم این احوال نکن و از منزل جور و احسان بیرون بیاا

از غم و شادی نباشد جوش ما
با خیال و وهم نبود هوش ما
حالتی دیگر بود کان نادرست
تو مشو منکر که حق بس قادرست
تو قیاس از حالت انسان مکن
منزل اندر جور و در احسان مکن

جور و ظلم و نیکی و بخشش همگی حادث اند و پایان پذیر اند .. این حوادث گذرا و فانی اند و وارث باقی حضرت حق است …مولانا ادامه میده که دیگه صبح شده و باید حسام الدین رو از خدمت و از نوشتن معاف کنه و به نوعی از خداوند عذر او را میخواهد

جور و احسان رنج و شادی حادثست
حادثان میرند و حقشان وارثست
صبح شد ای صبح را صبح و پناه
عذر مخدومی حسام‌الدین بخواه

که بزرگترین بخشنده عقل و جانها تویی و اصل جانها و نورانیت زندگانی تویی … مولانا باز به صبح و نوری که در اسمان دمیده میشه اشاره میکنه وبه معشوق میگه ماهم ازنور تو در حال نوشیدن می صبحگاهی از از باده منصوری توهستیم باده ای که باعث مستی و انالحق زدن منصور حلاج شد..باده ای بسیار مست کننده

عذرخواه عقل کل و جان توی
جان جان و تابش مرجان توی
تافت نور صبح و ما از نور تو
در صبوحی با می منصور تو

چیری که تو دادی مارو چنین مست و بیخود میکنه وگرنه خود مستی چیه که بخواد مارو به طرب بیاره … جوشش این می گدای جوشش عشق ماست تا اثر خودش رو نمایان کنه چرخ گردون هم واسه کشف شدن گدای هوش ادمیست این باده با مستی ما معنی و هویت پیدا کرده نه که ما ازو و این جهان ماده بخاطر بودن ما موجود بنظر میاد نه اینکه ما ازو بوجود اومده باشیم…وجود ما همچو زنبوره و این قالبهای جسم همچو موم و براحتی هرقالب رو در کنار دیگری گذاشتیم

دادهٔ تو چون چنین دارد مرا
باده کی بود کو طرب آرد مرا
باده در جوشش گدای جوش ماست
چرخ در گردش گدای هوش ماست
باده از ما مست شد نه ما ازو
قالب از ما هست شد نه ما ازو
ما چو زنبوریم و قالبها چو موم
خانه خانه کرده قالب را چو موم

کانال رسمی گنجور در تلگرام