گنجور

 
مشتاق اصفهانی

من کیستم از خم کمندی

در حلقه شوق پای‌بندی

آلوده بز هر کام جانی

از حسرت لعل نوشخندی

نالان برهی فتاده بر خاک

عجز آئینی نیازمندی

صیدی که ندیده هیچ آسیب

هر لحظه فتاده گربه بندی

سالم ز هزار دام جسته

هرگز نرسیده‌اش گزندی

جان داده بحسرت آخرکار

در دام غزال صید بندی

آمد چه بجان من بپرسید

از شوخ مفارقت پسندی

پیداست ز ترکتاز حسرت

احوال خراب مستمندی

کو بیند و دلبرش کند ساز

برک سفر دراز چندی

وآنگاه بزیر ران درآرد

صرصر تک برق روسمندی

یک لحظه عنان نگه ندارد

چون بر سر آتشی سپندی

شوخی که نمی‌گشود بی‌من

چون پسته لبی بنوشخندی

دیدی که چه سان در آخر کار

سر رشته عهد دردمندی

بگسست و گذاشت سربصحرا

چون آهوی جسته از کمندی

ورزیدم اگرچه در فراقش

طاقت چندی و صبر چندی

وقت است جهم ز جای بی‌تاب

وز دل زده صیحه بلندی

تا چند چو داغ لاله باشد

خاموش در آتش سپندی

ای پیر خرد که در کف تست

داروی علاج هر گزندی

تا کی طلبم دوای هجران

از تو که طبیب هوشمندی

تو همچو حکیم کاردیده

هردم به نصیحتی و پندی

گوئی برو و بگوشه غم

بنشین و صبور باش چندی

صبر است علاج هجر دانم

اما چکنم نمی‌توانم

یا بخت من فکار برگشت

یا دوست باختیار برگشت

فریاد که روز وصل جانان

رفت و شب انتظار برگشت

هم مستی وصل از سرم رفت

هم درد سر خمار برگشت

شوخی که ز سحر غمزه او

زین دل شده روزگار برگشت

از شومی کعبتین بختم

ناکرده برم گذار برگشت

رفتم دو ششی بوصلش آرم

نقش من بد قمار برگشت

ان گل که ز جور خار او دل

دایم ز برش فکار برگشت

چون وقت آمد رسم بوصلش

بختم شوریده و کار برگشت

نزدیک شدم بساحل اما

کشتی من از کنار برگشت

اکنون که بدل جهان جهانم

غم آمد و غمگسار برگشت

گفتی چون شد که منحرف شد

بخت از من و روزگار برگشت

هم طالع و هم فلک هم اختر

برگشت ز من چو یار برگشت

برگردد اگر دلم ز کونین

نتواند از آن نگار برگشت

کین گمشده بعد روزگاری

کر غربت کوی یاربرگشت

آمد برم و چه ساکن اما

برگشت و چه بیقرار برگشت

دیشب که بکلبه من از رخ

برقع نگشوده یار برگشت

نبود عجبم که از می وصل

نارفته ز سر خمار برگشت

گر دور فلک بساغر از جام

این باده خوشگوار برگشت

تنها نه بآستانش امشب

دل رفت و بحال زار برگشت

وز نومیدی از آن سر کوی

با دیده اشکبار برگشت

کی بود که دل بکوی او رفت

نومید و امیدوار برگشت

اکنون که ز دور چرخ از من

ایام وصال یار برگشت

آرام شد از دلم عنان تاب

وز معرکه این سوار برگشت

گویند صبور باش کاخر

خواهد برت آن نگار برگشت

صبر است علاج هجر دانم

اما چکنم نمی‌توانم

چون ابر هنوز در بهاران

زآن صبح دمم سرشک باران

کان یار سفر گریده ناگاه

در دیده سرشک همچو باران

از خانه برآمد و دویدم

در پیش رهش چو بیقراران

او نیز ز راه و رسم یاری

شد جانب من روان چو یاران

تنگم در بر کشید و گفتا

از مهر چو مرحمت‌گذاران

ایخسته جگر که حسرت تو

نتوان گفتن یک از هزاران

صد آرزویت بدل ز وصلم

ماند از ستم ستم شعاران

خوش باش که آنکه میرساند

او یاران را بوصل یاران

بازم بتو آرد و نشینم

با هم من و تو چو کامکاران

آنکه بفراز زین برآمد

در دست عنان شهسواران

من با همه عاجزی فتاده

بر خاک رهش چو خاکساران

رفتم که بپای توسن او

جان را سپرم چو جان‌سپاران

تا بید ز من عنان و افراشت

چون مهر علم بکوهساران

اکنون بطریق دوستانم

هر دم گویند دوستاران

کز صبر برآید آخر کار

امید دل امیدواران

صبر است علاج هجر دانم

اما چکنم نمی‌توانم

آنشاهسوار دشت پیما

از شهر چو خیمه زد بصحرا

در خانه زین نزول فرمود

در خیمه و گشت مسندآرا

من داده عنان طاقت از کف

از شورش چشم اشک بالا

چشمی و هزار قطره دوری

هر قطره در او هزار دریا

دیوانه صفت سر از قفایش

از شهر گذاشتم بصحرا

چون ابر همه خروش و زاری

چون سیل تمام شور و غوغا

با یک دل و صد هزار امید

با یک سر و صدهزار سودا

از دور سواد منزل او

چون گشت مرا بدیده پیدا

یکباره قرار از دلم رفت

چون کار ز دست و قوت از پا

هو سو نگران و میزدم گام

دزدیده بره ز بیم اعدا

ناگاه برآمد از مقابل

ا ماه چو مهر عالم‌آرا

بی‌تاب زدم بدامنش دست

کای طاقت جان ناشکیبا

چون مرغ گشوده رشته از بال

چون صید گسسته بند از پا

غافل ز کمند من چو جستی

سازم ز غمت چه چاره فرما

گفتار و وبا خیال وصلم

در کنج فراق گیر مأوا

تا داروی ناگوار هجران

در کام دلت شود گوارا

این گفت و کشید دامن و رفت

از دست من فتاده از پا

من مانده کنون ز رحمت او

نه جان ساکن نه دل شکیبا

این طرفه کز اضطراب بیند

احوال من و هنوز احبا

گویند صبور باش کامروز

گر رفت آید بر تو فردا

صبر است علاج هجر دانم

اما چکنم نمی‌توانم

من مانده پای جستجو لنگ

او دور ز من هزار فرسنگ

نه پای که خویش را رسانم

سوی وی و در برش کشم تنگ

نه دست که گر خود آید آرم

دامان وصال او فراچنگ

در کنج وطن چه داندم حال

آن کرده بسوی غربت آهنگ

من مانده بسان پیر کنعان

در زاویه فراق دلتنگ

یوسف صفت او بمصر دولت

تکیه زده بر فراز اورنگ

منعم مکنید اگر ز هجرش

با خویشتنم مدام در جنگ

گردیده بمن ز عشق آن شوخ

کور است ز نام عاشقان ننگ

میدان فراخ زندگانی

چون حلقه چشم مور بس تنگ

افکنده میانه من و او

آن فاصله کاسمان به نیرنگ

صد مرحله است پیش و هر گام

صد کوه گران فتاده چون سنگ

هر منزل او هزار منزل

هر فرسنگش هزار فرسنگ

با هم من و او دو مرغ بودیم

هم نغمه و هم نوا هم آهنگ

غافل ز من او گرفت پرواز

زآن سان که ز روی عاشقان رنگ

ماندم من بال و پر شکسته

در گوشه آشیانه دل‌تنگ

گفت آنکه بزور عقل بر‌تاب

سرپنجه عشق آهنین چنگ

غافل که شود چه خسرو عشق

روز میدان سوار شبرنگ

تا بند عنان خویش دردم

چه عقل و چه دانش و چه فرهنگ

از مضراب فراق نالان

رگ بر تن من مثابه جنگ

وآن یاران را که شیشه صبر

ناآمده از فراق بر سنگ

حالم بینند و باز گویند

کای مانده بدام هجر دل تنگ

صبری صبری که وصلش آخر

زآئینه خاطرت برد زنگ

صبر است علاج هجر دانم

اما چکنم نمی‌توانم

دیدی فلکم چه بر سر آورد

از هم من و یار را برآورد

از دست من آن گهر که از کین

بیرون فلک ستمگر آورد

خواهد اگر این محیط تا حشر

هر لحظه هزار گوهر آورد

چون او گهری نمی‌تواند

نه قلزم چرخ اخضر آورد

یکدانه دری که غافل ایام

همچون صدف از کفم برآورد

هرگاه بخاطر من زار

یادش دل درد پرور آورد

صد گنج گهر بدامنم اشک

از قلزم دیده تر آورد

تا گردش جام وصل آن ماه

دوران فلک بمن سر آورد

هر شب که بدور ساقی چرخ

پیمانه ماه انور آورد

در دیده‌ام اشک را بگردش

از دیدن دور ساغر آورد

یاران حذر از سپهبد هجر

پا را برکاب چون درآورد

کین یکه‌سوار زورمندان

گر رو بهزار لشگر آورد

از خر من اجتماعشان درد

چون برق ز جلوه‌ای برآورد

تا دامن او برون ز دستم

بازیچه چرخ و اختر آورد

از کاوشم آنچه بر رگ دل

نیش غم آن ستمگر آورد

هر گر برگی نمیتواند

بیداد هزار نشر آورد

بر من شب محنتی بپایان

ممنون نیم از فلک گر آورد

از کشور بخت تیره من

کانجا نتوان دمی سر آورد

هر روز سیه که آسمان برد

روزی ز قفا سیه‌تر آورد

امشب که بدیده منش چرخ

در خواب چو مهر انور آورد

از شوق فروغ عارض او

چون ذره مرا ز جا درآورد

خلقم گویند ای که هجرت

در دام چو مرغ بی‌پر آورد

آنکس که بخواب روی او را

در چشم و دلت مصور آورد

خواهد ز صبوری آخر کار

کامت ز وصال او برآورد

صبر است علاج هجر دانم

اما چکنم نمی‌توانم

یکدل چو دل فکار من نیست

یک خسته بحال زار من نیست

هر ابر گزین محیط خیزد

چون دیده اشکبار من نیست

هر لاله گزین حدیقه روید

چون سینه داغدار من نیست

واکردن عقده‌ای درین دشت

در قدرت نیش خار من نیست

خنداندن غنچه ای در این باغ

کار دم نوبهار من نیست

هر بختی و روزگار شومی

کاشفته ز زلف یار من نیست

برگشته چو بخت من نباشد

سرگشته چو روزگار من نیست

در راه طلب تنی زمین‌گیر

همچون تن خاکسار من نیست

گردی که ز جای برنخیزد

از ضعف بجز غبار من نیست

منعم مکن ار براه مقصود

گامی تک و پو شعار من نیست

نقش است مراد دل که هرگز

در طالع بد قمار من نیست

آن روز که شامش از قفانه

جز روز فراق یار من نیست

وآن شب که زپی سحر ندارد

غیر از شب انتظار من نیست

آنکس طلبد ز من دل شاد

کاگاه ز حال زار من نیست

زیرا که متاع شادمانی

جنسی است که در دیار من نیست

همراه نسیم صبحگاهی

گر نکهت گلعذار من نیست

چون غنچه درین چمن گشایش

از باد سحر بکار من نیست

پیکی که فرستمش بآنکوی

در کشور بخت تار من نیست

سرگشته دلی که در کفم نیست

او نیز باختیار من نیست

در سینه خسته‌ام نباشد

در جان الم شعار من نیست

آن درد که از طبیب من نه

وآن غم که ز غمگسار من نیست

ای آنکه سکون ز هجر دانی

کار دل بیقرار من نیست

زین پیش مگو که صبر کن چند

فرمائیم آنچه کار من نیست

صبر است علاج هجر دانم

اما چکنم نمی‌توانم

نه راه بکوی یار دارم

نه طاقت انتظار دارم

صد بحر گهر ز اشک حسرت

در چشم گهر نثار دارم

صد گنج ز نقد داغ محنت

در سینه داغ دار دارم

در سینه ز آه کلفت اندود

صحرا صحرا غبار دارم

در دامن از اشک آتش آلود

خرمن خرمن شرار دارم

ای آنکه ز درد هجر دانی

حالی که من فکار دارم

منعم مکن ار گرفته کنجی

وز هم‌نفسان کنار دارم

بس همدم من غمی شب و روز

کز دوست بیادگار دارم

نبود عجب ار ز اشک خونین

پای مژه در نگار دارم

زان گل که جگر ز داغ هجرش

افروخته لاله‌زار دارم

در سینه همه جراحت نیش

در دل همه زخم خار دارم

خواهم چو بکوی او فرستم

گر نامه یک از هزار دارم

با بال کبوترم چه حاجت

با باد صبا چکار دارم

دایم بر او برفت و آمد

بیک ار دل بیقرار دارم

سیلی که ز اشک شورش‌انگیز

در دیده اشکبار دارم

هر سو بردم روم چگونه

هرجا قدم استوار دارم

چون موج عنان بدستم اما

در دست چه اختیار دارم

مشتاق از این حدیث جانکاه

کز دوری آن نگار دارم

مهر ار نه بلب زنم چه چاره

دیگر من دل فکار دارم

هم محنت از حساب بیرون

هم حسرت بیشمار دارم

ای آنکه چه تابها ز پندت

در رشته جسم‌زار دارم

از صبر که کام تلخی و بس

زین داروی ناگوار دارم

چندم گوئی کنم مدارا

دردی که ز هجر یار دارم

صبر است علاج هجر دانم

اما چکنم نمی‌توانم