من کیستم از خم کمندی
در حلقه شوق پایبندی
آلوده بز هر کام جانی
از حسرت لعل نوشخندی
نالان برهی فتاده بر خاک
عجز آئینی نیازمندی
صیدی که ندیده هیچ آسیب
هر لحظه فتاده گربه بندی
سالم ز هزار دام جسته
هرگز نرسیدهاش گزندی
جان داده بحسرت آخرکار
در دام غزال صید بندی
آمد چه بجان من بپرسید
از شوخ مفارقت پسندی
پیداست ز ترکتاز حسرت
احوال خراب مستمندی
کو بیند و دلبرش کند ساز
برک سفر دراز چندی
وآنگاه بزیر ران درآرد
صرصر تک برق روسمندی
یک لحظه عنان نگه ندارد
چون بر سر آتشی سپندی
شوخی که نمیگشود بیمن
چون پسته لبی بنوشخندی
دیدی که چه سان در آخر کار
سر رشته عهد دردمندی
بگسست و گذاشت سربصحرا
چون آهوی جسته از کمندی
ورزیدم اگرچه در فراقش
طاقت چندی و صبر چندی
وقت است جهم ز جای بیتاب
وز دل زده صیحه بلندی
تا چند چو داغ لاله باشد
خاموش در آتش سپندی
ای پیر خرد که در کف تست
داروی علاج هر گزندی
تا کی طلبم دوای هجران
از تو که طبیب هوشمندی
تو همچو حکیم کاردیده
هردم به نصیحتی و پندی
گوئی برو و بگوشه غم
بنشین و صبور باش چندی
صبر است علاج هجر دانم
اما چکنم نمیتوانم
یا بخت من فکار برگشت
یا دوست باختیار برگشت
فریاد که روز وصل جانان
رفت و شب انتظار برگشت
هم مستی وصل از سرم رفت
هم درد سر خمار برگشت
شوخی که ز سحر غمزه او
زین دل شده روزگار برگشت
از شومی کعبتین بختم
ناکرده برم گذار برگشت
رفتم دو ششی بوصلش آرم
نقش من بد قمار برگشت
ان گل که ز جور خار او دل
دایم ز برش فکار برگشت
چون وقت آمد رسم بوصلش
بختم شوریده و کار برگشت
نزدیک شدم بساحل اما
کشتی من از کنار برگشت
اکنون که بدل جهان جهانم
غم آمد و غمگسار برگشت
گفتی چون شد که منحرف شد
بخت از من و روزگار برگشت
هم طالع و هم فلک هم اختر
برگشت ز من چو یار برگشت
برگردد اگر دلم ز کونین
نتواند از آن نگار برگشت
کین گمشده بعد روزگاری
کر غربت کوی یاربرگشت
آمد برم و چه ساکن اما
برگشت و چه بیقرار برگشت
دیشب که بکلبه من از رخ
برقع نگشوده یار برگشت
نبود عجبم که از می وصل
نارفته ز سر خمار برگشت
گر دور فلک بساغر از جام
این باده خوشگوار برگشت
تنها نه بآستانش امشب
دل رفت و بحال زار برگشت
وز نومیدی از آن سر کوی
با دیده اشکبار برگشت
کی بود که دل بکوی او رفت
نومید و امیدوار برگشت
اکنون که ز دور چرخ از من
ایام وصال یار برگشت
آرام شد از دلم عنان تاب
وز معرکه این سوار برگشت
گویند صبور باش کاخر
خواهد برت آن نگار برگشت
صبر است علاج هجر دانم
اما چکنم نمیتوانم
چون ابر هنوز در بهاران
زآن صبح دمم سرشک باران
کان یار سفر گریده ناگاه
در دیده سرشک همچو باران
از خانه برآمد و دویدم
در پیش رهش چو بیقراران
او نیز ز راه و رسم یاری
شد جانب من روان چو یاران
تنگم در بر کشید و گفتا
از مهر چو مرحمتگذاران
ایخسته جگر که حسرت تو
نتوان گفتن یک از هزاران
صد آرزویت بدل ز وصلم
ماند از ستم ستم شعاران
خوش باش که آنکه میرساند
او یاران را بوصل یاران
بازم بتو آرد و نشینم
با هم من و تو چو کامکاران
آنکه بفراز زین برآمد
در دست عنان شهسواران
من با همه عاجزی فتاده
بر خاک رهش چو خاکساران
رفتم که بپای توسن او
جان را سپرم چو جانسپاران
تا بید ز من عنان و افراشت
چون مهر علم بکوهساران
اکنون بطریق دوستانم
هر دم گویند دوستاران
کز صبر برآید آخر کار
امید دل امیدواران
صبر است علاج هجر دانم
اما چکنم نمیتوانم
آنشاهسوار دشت پیما
از شهر چو خیمه زد بصحرا
در خانه زین نزول فرمود
در خیمه و گشت مسندآرا
من داده عنان طاقت از کف
از شورش چشم اشک بالا
چشمی و هزار قطره دوری
هر قطره در او هزار دریا
دیوانه صفت سر از قفایش
از شهر گذاشتم بصحرا
چون ابر همه خروش و زاری
چون سیل تمام شور و غوغا
با یک دل و صد هزار امید
با یک سر و صدهزار سودا
از دور سواد منزل او
چون گشت مرا بدیده پیدا
یکباره قرار از دلم رفت
چون کار ز دست و قوت از پا
هو سو نگران و میزدم گام
دزدیده بره ز بیم اعدا
ناگاه برآمد از مقابل
ا ماه چو مهر عالمآرا
بیتاب زدم بدامنش دست
کای طاقت جان ناشکیبا
چون مرغ گشوده رشته از بال
چون صید گسسته بند از پا
غافل ز کمند من چو جستی
سازم ز غمت چه چاره فرما
گفتار و وبا خیال وصلم
در کنج فراق گیر مأوا
تا داروی ناگوار هجران
در کام دلت شود گوارا
این گفت و کشید دامن و رفت
از دست من فتاده از پا
من مانده کنون ز رحمت او
نه جان ساکن نه دل شکیبا
این طرفه کز اضطراب بیند
احوال من و هنوز احبا
گویند صبور باش کامروز
گر رفت آید بر تو فردا
صبر است علاج هجر دانم
اما چکنم نمیتوانم
من مانده پای جستجو لنگ
او دور ز من هزار فرسنگ
نه پای که خویش را رسانم
سوی وی و در برش کشم تنگ
نه دست که گر خود آید آرم
دامان وصال او فراچنگ
در کنج وطن چه داندم حال
آن کرده بسوی غربت آهنگ
من مانده بسان پیر کنعان
در زاویه فراق دلتنگ
یوسف صفت او بمصر دولت
تکیه زده بر فراز اورنگ
منعم مکنید اگر ز هجرش
با خویشتنم مدام در جنگ
گردیده بمن ز عشق آن شوخ
کور است ز نام عاشقان ننگ
میدان فراخ زندگانی
چون حلقه چشم مور بس تنگ
افکنده میانه من و او
آن فاصله کاسمان به نیرنگ
صد مرحله است پیش و هر گام
صد کوه گران فتاده چون سنگ
هر منزل او هزار منزل
هر فرسنگش هزار فرسنگ
با هم من و او دو مرغ بودیم
هم نغمه و هم نوا هم آهنگ
غافل ز من او گرفت پرواز
زآن سان که ز روی عاشقان رنگ
ماندم من بال و پر شکسته
در گوشه آشیانه دلتنگ
گفت آنکه بزور عقل برتاب
سرپنجه عشق آهنین چنگ
غافل که شود چه خسرو عشق
روز میدان سوار شبرنگ
تا بند عنان خویش دردم
چه عقل و چه دانش و چه فرهنگ
از مضراب فراق نالان
رگ بر تن من مثابه جنگ
وآن یاران را که شیشه صبر
ناآمده از فراق بر سنگ
حالم بینند و باز گویند
کای مانده بدام هجر دل تنگ
صبری صبری که وصلش آخر
زآئینه خاطرت برد زنگ
صبر است علاج هجر دانم
اما چکنم نمیتوانم
دیدی فلکم چه بر سر آورد
از هم من و یار را برآورد
از دست من آن گهر که از کین
بیرون فلک ستمگر آورد
خواهد اگر این محیط تا حشر
هر لحظه هزار گوهر آورد
چون او گهری نمیتواند
نه قلزم چرخ اخضر آورد
یکدانه دری که غافل ایام
همچون صدف از کفم برآورد
هرگاه بخاطر من زار
یادش دل درد پرور آورد
صد گنج گهر بدامنم اشک
از قلزم دیده تر آورد
تا گردش جام وصل آن ماه
دوران فلک بمن سر آورد
هر شب که بدور ساقی چرخ
پیمانه ماه انور آورد
در دیدهام اشک را بگردش
از دیدن دور ساغر آورد
یاران حذر از سپهبد هجر
پا را برکاب چون درآورد
کین یکهسوار زورمندان
گر رو بهزار لشگر آورد
از خر من اجتماعشان درد
چون برق ز جلوهای برآورد
تا دامن او برون ز دستم
بازیچه چرخ و اختر آورد
از کاوشم آنچه بر رگ دل
نیش غم آن ستمگر آورد
هر گر برگی نمیتواند
بیداد هزار نشر آورد
بر من شب محنتی بپایان
ممنون نیم از فلک گر آورد
از کشور بخت تیره من
کانجا نتوان دمی سر آورد
هر روز سیه که آسمان برد
روزی ز قفا سیهتر آورد
امشب که بدیده منش چرخ
در خواب چو مهر انور آورد
از شوق فروغ عارض او
چون ذره مرا ز جا درآورد
خلقم گویند ای که هجرت
در دام چو مرغ بیپر آورد
آنکس که بخواب روی او را
در چشم و دلت مصور آورد
خواهد ز صبوری آخر کار
کامت ز وصال او برآورد
صبر است علاج هجر دانم
اما چکنم نمیتوانم
یکدل چو دل فکار من نیست
یک خسته بحال زار من نیست
هر ابر گزین محیط خیزد
چون دیده اشکبار من نیست
هر لاله گزین حدیقه روید
چون سینه داغدار من نیست
واکردن عقدهای درین دشت
در قدرت نیش خار من نیست
خنداندن غنچه ای در این باغ
کار دم نوبهار من نیست
هر بختی و روزگار شومی
کاشفته ز زلف یار من نیست
برگشته چو بخت من نباشد
سرگشته چو روزگار من نیست
در راه طلب تنی زمینگیر
همچون تن خاکسار من نیست
گردی که ز جای برنخیزد
از ضعف بجز غبار من نیست
منعم مکن ار براه مقصود
گامی تک و پو شعار من نیست
نقش است مراد دل که هرگز
در طالع بد قمار من نیست
آن روز که شامش از قفانه
جز روز فراق یار من نیست
وآن شب که زپی سحر ندارد
غیر از شب انتظار من نیست
آنکس طلبد ز من دل شاد
کاگاه ز حال زار من نیست
زیرا که متاع شادمانی
جنسی است که در دیار من نیست
همراه نسیم صبحگاهی
گر نکهت گلعذار من نیست
چون غنچه درین چمن گشایش
از باد سحر بکار من نیست
پیکی که فرستمش بآنکوی
در کشور بخت تار من نیست
سرگشته دلی که در کفم نیست
او نیز باختیار من نیست
در سینه خستهام نباشد
در جان الم شعار من نیست
آن درد که از طبیب من نه
وآن غم که ز غمگسار من نیست
ای آنکه سکون ز هجر دانی
کار دل بیقرار من نیست
زین پیش مگو که صبر کن چند
فرمائیم آنچه کار من نیست
صبر است علاج هجر دانم
اما چکنم نمیتوانم
نه راه بکوی یار دارم
نه طاقت انتظار دارم
صد بحر گهر ز اشک حسرت
در چشم گهر نثار دارم
صد گنج ز نقد داغ محنت
در سینه داغ دار دارم
در سینه ز آه کلفت اندود
صحرا صحرا غبار دارم
در دامن از اشک آتش آلود
خرمن خرمن شرار دارم
ای آنکه ز درد هجر دانی
حالی که من فکار دارم
منعم مکن ار گرفته کنجی
وز همنفسان کنار دارم
بس همدم من غمی شب و روز
کز دوست بیادگار دارم
نبود عجب ار ز اشک خونین
پای مژه در نگار دارم
زان گل که جگر ز داغ هجرش
افروخته لالهزار دارم
در سینه همه جراحت نیش
در دل همه زخم خار دارم
خواهم چو بکوی او فرستم
گر نامه یک از هزار دارم
با بال کبوترم چه حاجت
با باد صبا چکار دارم
دایم بر او برفت و آمد
بیک ار دل بیقرار دارم
سیلی که ز اشک شورشانگیز
در دیده اشکبار دارم
هر سو بردم روم چگونه
هرجا قدم استوار دارم
چون موج عنان بدستم اما
در دست چه اختیار دارم
مشتاق از این حدیث جانکاه
کز دوری آن نگار دارم
مهر ار نه بلب زنم چه چاره
دیگر من دل فکار دارم
هم محنت از حساب بیرون
هم حسرت بیشمار دارم
ای آنکه چه تابها ز پندت
در رشته جسمزار دارم
از صبر که کام تلخی و بس
زین داروی ناگوار دارم
چندم گوئی کنم مدارا
دردی که ز هجر یار دارم
صبر است علاج هجر دانم
اما چکنم نمیتوانم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این متن شعری است از شاعر بزرگ فارسی، که به مضامین عشق و جدایی پرداخته است. شاعر در این شعر حسرت و درد فراق را به تصویر میکشد و از عجز و ناتوانی خود در تحمل این جدایی میگوید. او به شدت به یاد معشوق خود است و از غم و اندوهی که در دل دارد سخن میگوید.
شاعر برای تسکین دردهایش به صبر اشاره میکند و متوجه میشود که هرچند صبر درمان جدایی است، اما او قادر به تحمل این درد نیست. او از نبود یار و شوق وصال سخن میگوید و به بیان احساساتی میپردازد که ناشی از دوری معشوق برایش پیش آمده است. در نهایت، احساس ناامیدی و حسرتی که از جدایی بر دل او نشسته، تراژدی عشقش را به تصویر میکشد.
هوش مصنوعی: من کیستم که به دنبال خوشی و عشق به این اندازه پایبند و متعهد باشم؟
هوش مصنوعی: اگر کسی در زندگی خود به آرزوها و خواستههایش نرسد، همچون بز که از گند و کثیفی محیط خود رنج میبرد، در نتیجه به حسرت و خستگی میانجامد. این حسرت، به مانند لعل زیبا و قیمتی است که به دل او مینشیند و باعث میشود طعم شادی و خوشحالی را از دست بدهد.
هوش مصنوعی: کسی که در حال ناله و فریاد است، به زمین افتاده و نشاندهندهی عاجز بودن و نیازمندیاش است.
هوش مصنوعی: به معنای این است که کسی که به نظر میرسد در امان است و آسیبی ندیده، اما در واقع در خطر است و ممکن است هر لحظه به دام بیفتد.
هوش مصنوعی: کسی که از بسیاری از خطرات و مشکلات عبور کرده و به سلامت گذشته، هیچگاه آسیبی به او نمیرسد.
هوش مصنوعی: من جانم را در حسرتی که بر دوش دارم فدای زیبایی غزال میکنم و به دام آن گرفتار میشوم.
هوش مصنوعی: او از من میپرسد که آیا از جدایی و فراق عزیزان راضی هستم یا نه.
هوش مصنوعی: این جمله بیانگر این است که با توجه به وحشت و ناامیدی که در آن وجود دارد، مشخص است که فرد در شرایطی دشوار و آسیبزای عاطفی به سر میبرد. حسرت و ناتوانی در درک وضعیت خود باعث شده که حال او به شدت خراب و آشفته باشد.
هوش مصنوعی: هر کسی که محبوبش را میبیند، دلش شاد و خوشحال میشود، چه سفرهای طولانی را هم باید طی کند.
هوش مصنوعی: سپس باد سرد و نیرومندی از زیر ران او به حرکت در میآید.
هوش مصنوعی: اگر لحظهای بر خود مسلط نماند، مثل هیزم بر آتش میسوزد.
هوش مصنوعی: اگر کسی به شوخی لبخندی بزند و احساسات خود را پنهان کند، انگار که پستهای است که هنوز باز نشده و نمیتوان به آن دسترسی پیدا کرد.
هوش مصنوعی: دیدی که در نهایت، چگونه سرنوشت، ارتباط و پیمان درد و رنج را به هم گره زد؟
هوش مصنوعی: او از میان جمعیت بیرون رفت و به صحرا رفت، مانند آهویی که از دست بند رهایی یافته است.
هوش مصنوعی: هرچند که دوری او را تحمل کردم و صبر زیادی بر خود آوردم، اما هنوز هم در این وضعیت مشغول تمرین و تلاش هستم.
هوش مصنوعی: زمان آن فرارسیده که از مکانی که در آن بیتابی و دلزدگی حس میشود، به صدای بلندی بپردازیم.
هوش مصنوعی: چقدر دیگر باید مانند گل لاله در آتش خاموش بمانم و درد را تحمل کنم؟
هوش مصنوعی: ای عالم با تجربه که در دست تو همان دارویی وجود دارد که میتواند هر آسیبی را درمان کند.
هوش مصنوعی: برای چه مدت باید از تو داروی جدایی را طلب کنم، در حالی که تو طبیب باهوشی هستی؟
هوش مصنوعی: تو همچون حکیم با تجربهای هستی که همیشه مشغول نصیحت کردن و رساندن پند به دیگران هستی.
هوش مصنوعی: به نظر میرسد به تو میگوید که برو و در گوشهای به درد و غمت فکر کن و مدتی صبر کن.
هوش مصنوعی: میدانم صبر کردن میتواند درمان جدایی باشد، اما نمیتوانم خودم را کنترل کنم.
هوش مصنوعی: یا بخت من به سمت خوشی برگشت یا دوست با اختیار برگشت.
هوش مصنوعی: آوای دلنشینی شنیده میشود که نشانگر از دست رفتن لحظههای شیرین و دیدار محبوب است، و حالا تنها شبهای پر از انتظار باقی مانده است.
هوش مصنوعی: من از خوشی و سرخوشی وصال معشوقهام فارغ شدم و دوباره درد و رنج دوری و بینوا بودن به سراغم برگشت.
هوش مصنوعی: لبخند و زیبایی او باعث شده که دل من از غم پر شود و روزگار به طرز دلنشینی تغییر کند.
هوش مصنوعی: از بدبختی و شوم بودن زادگاه و سرنوشتم، به امید واهی به جایی نمیرسم و از آنجا بازمیگردم.
هوش مصنوعی: به سراغ معشوقم رفتم و در آنجا حس میکردم که نقش من بر دل او تأثیر گذاشته است، اما باز هم خوشبختی به من روی گردان بود.
هوش مصنوعی: آن گلی که به خاطر زخمهای خاری که بر دل دارم، همیشه به یادش هستم و ذهنم مشغول اوست.
هوش مصنوعی: زمانی که فرصتی برای رسیدن به محبوبم پیش آمد، دلم آشفته شد و اوضاع تحت تأثیر قرار گرفت.
هوش مصنوعی: به ساحل نزدیک شدم، ولی کشتیام از کنار آن دور شد و به سمت دیگر رفت.
هوش مصنوعی: در حال حاضر، زمانی که تمام دنیا برای من به غم تبدیل شده است، دلم پر از اندوه است و کسی که میتوانست آرامم کند، دیگر در کنارم نیست.
هوش مصنوعی: سوالی مطرح کردی که چرا سرنوشت و شانس من تغییر کرده و از من دور شده است.
هوش مصنوعی: سرنوشت، آسمان و ستارهها همه از من روی برگرداندند، درست مانند زمانی که یارم از من دل برداشت.
هوش مصنوعی: اگر دلم از این دنیا برگردد، دیگر نمیتوانم به آن معشوق فکر کنم.
هوش مصنوعی: پس از مدتها دوری و غیبت، اکنون تنها یاد و یادگار دوست بازگشته است و همچنان احساس تنهایی و غم غربت در کوی یار وجود دارد.
هوش مصنوعی: شخصی با آرامش و سکون به من نزدیک شد، اما پس از آن که رفت، با حالتی ناآرام و بیقراری به سمت من برگشت.
هوش مصنوعی: دیشب وقتی که محبوب من به کلبهام آمد، چهرهاش را از زیر پوشش برداشته بود و به من نگاه کرد.
هوش مصنوعی: تعجبی ندارم که کسی که به وصال محبوب نرسیده، هنوز از حالت مستی و شادی بازنگشته است.
هوش مصنوعی: اگر آسمان از سرسبد این شراب خوشگوار دور شود، به این معناست که حتی اگر دنیا از زیباییها و خوشیها فاصله بگیرد، این شراب همچنان لذتبخش باقی میماند.
هوش مصنوعی: امشب فقط دل من به درگاهش رفت و در حالی پریشان و نزار بازگشت.
هوش مصنوعی: از سر ناامیدی، با چشمانی پر از اشک به آن سوی کوی برگشت.
هوش مصنوعی: چه کسی بود که با دل شکسته به سوی او رفت و با امید بازگشت؟
هوش مصنوعی: اکنون که زمان ملاقات معشوق از دور به من بازگشته است.
هوش مصنوعی: دل من آرام گرفت و این سوار که در میدان جنگ بود، به سوی من بازگشت.
هوش مصنوعی: میگویند صبور باش، زیرا در نهایت آن معشوق به تو بازخواهد گشت.
هوش مصنوعی: میدانم که صبر راه حلی برای دوری است، اما نمیتوانم صبر کنم.
هوش مصنوعی: در بهار، مانند ابری که هنوز در آسمان است، احساس غم و اندوه دارم که به صورت اشک در صبحگاه میریزد.
هوش مصنوعی: یار که مدتها سفر کرده بود، ناگهان اشکی از چشمانش فرو ریخت که مانند باران بود.
هوش مصنوعی: از خانه خارج شدم و به دنبال او دویدم، مانند کسانی که آرام و قرار ندارند.
هوش مصنوعی: او هم مثل دوستانم به کمک من آمد و راه و رسم یاری کردن را در پیش گرفت.
هوش مصنوعی: او مرا در آغوش فشرد و با محبت گفت: مانند کسانی که مهربانی میکنند.
هوش مصنوعی: دل من پر از حسرت و درد است که نمیتوانم اندوه و غم تو را به زبان بیاورم، حتی اگر بخواهم هزار بار از آن بگویم.
هوش مصنوعی: بسیاری از آرزوهایت به خاطر وصال من باقی ماندهاند، اما از ظلم و ستم کسانی که به ستمگری معروف هستند، رنج میکشی.
هوش مصنوعی: شاد باش، چون کسی که یاران را به هم میرساند، خود نیز در جمع یاران است.
هوش مصنوعی: دوباره به تو میآیم و با هم در کنار هم مینشینیم، مانند کسانی که در کار خود مهارت دارند و به خوبی کار میکنند.
هوش مصنوعی: کسی که از زین سوار میشود و کنترل را در دست دارد، همانند شاهان و سواران بزرگ است.
هوش مصنوعی: من به خاطر ضعف و ناتوانیام، در برابر او به خاک افتادهام، مانند دیگر خاکساران.
هوش مصنوعی: رفتم که از جان خود برای خداوندی که شایستهای، فدا کنم، همانطور که دیگران جان خود را فدای او میکنند.
هوش مصنوعی: تا وقتی که بید (نمادی از زیبایی و لطافت) از من جدا شده و به سمت آسمان برافراشته است، مانند مهری که بر کوهها روشنایی میافکند.
هوش مصنوعی: اکنون دوستانم هر لحظه با من صحبت میکنند و از محبت و دوستی سخن میگویند.
هوش مصنوعی: در انتهای صبر، نتیجهای خوش و امیدوارکننده برای دلهای امیدوار به دست میآید.
هوش مصنوعی: میدانم که صبر کردن درمان جدایی است، اما نمیتوانم این کار را انجام دهم.
هوش مصنوعی: آن پادشاه شجاع که در دشتها میتازد، وقتی از شهر بیرون آمد، مانند اینکه در صحرا خیمه برپا کرده است.
هوش مصنوعی: در خانه او نازل شد و در خیمه آرام گرفت و به عنوان صاحب مقام و اعتبار جلوهگر شد.
هوش مصنوعی: من کنترل تواناییام را از دست دادهام و از شدت نگرانیم چشمانم پر از اشک شده است.
هوش مصنوعی: چشمی وجود دارد که در غم دوری، هر قطره اشک آن مانند هزار دریا حاوی احساسات و عواطف است.
هوش مصنوعی: دیوانهوار از اسارت شهر خود را آزاد کرده و به دشت و بیابان پیوستم.
هوش مصنوعی: مانند ابرها که پر از ناله و گریهاند و مانند سیل که پر از شور و هیاهوست.
هوش مصنوعی: با یک دل پر از امید و آرزوهای بسیار، با یک وجود و افکار و خیالات فراوان.
هوش مصنوعی: از دور که به محل زندگی او رسیدم، نشانهها و مشخصاتش برایم آشکار شد.
هوش مصنوعی: ناگهان آرامش از دلم رفت، چون تمام قدرت و توانم از پاهایم گرفت.
هوش مصنوعی: من با نگرانی به اطراف نگاه میکردم و به آرامی قدم برمیداشتم تا از خطر دشمنان در امان باشم.
هوش مصنوعی: ناگهان از پیش روی ما، مانند ماهی که جهان را زیباتر میکند، نمایان شد.
هوش مصنوعی: دل پریشانم را به آغوش او سپردم، که ای صبر و تاب، جانم از انتظار به تنگ آمده است.
هوش مصنوعی: مانند پرندهای که از بال خود بند و زنجیر را گسسته و آزاد میشود، همچنین مانند صیدی که از قید و بند رهایی یافته است.
هوش مصنوعی: وقتی که از دام من بیخبر هستی و فرار میکنی، چه راه حلی داری برای درد و غمت؟
هوش مصنوعی: در اینجا بیان میشود که در دوران جدایی و فراق، سخن و افکار عاشقانه را در دل نگهدار و به نوعی پناهگاهی برای آن احساسات بساز.
هوش مصنوعی: به دنبال آن هستی که درد دوری و جدایی برای قلبت تحملپذیر و شیرین شود.
هوش مصنوعی: او این را گفت و دامنش را کشید و از نزد من رفت، در حالی که من از حال رفته بودم.
هوش مصنوعی: من اکنون به خاطر رحمت او در حالتی گیج و سرگردان هستم، نه جانم آرامش دارد و نه دلم صبر و تاب.
هوش مصنوعی: این جالب است که کسی نگران حال من باشد و هنوز به من محبت کند.
هوش مصنوعی: میگویند صبور باش، اگر امروز سختی میکشی، فردا حتماً روز بهتری خواهد آمد.
هوش مصنوعی: صبر کردن برای تحمل دوری را میدانم، اما نمیتوانم این کار را انجام دهم.
هوش مصنوعی: من در جستجوی او هستم و در این مسیر، ماندهام و از او بسیار دورم.
هوش مصنوعی: من نمیتوانم به او برسم و او را در آغوش بگیرم، حتی اگر بخواهم.
هوش مصنوعی: نه چیزی که با دست بیاورم، بلکه باید خودم را آماده کنم تا در آغوش معشوق قرار بگیرم.
هوش مصنوعی: در گوشهی وطن، نمیدانم حال و روز کسی را که به سوی دیاری دیگر رفته است.
هوش مصنوعی: من همچون پیرمردی در گوشهای تنها و غمگین ماندهام، در حالی که در حسرت دوری و جدایی به سر میبرم.
هوش مصنوعی: او مانند یوسف، در سرزمین مصر بر تخت و سلطنت نشسته است و از ثروت و قدرت برخوردار است.
هوش مصنوعی: اگر از دوری او مدام در حال جنگ با خودم هستم، پس مرا از نعمت خود محروم نکنید.
هوش مصنوعی: به خاطر عشق، آن فرد بازیگوش دیوانه شده است و از نام عاشقان خجالت میکشد.
هوش مصنوعی: زندگی مانند حلقهای تنگ و محدود است که فضای زیادی برای حرکت و آزادی نمیدهد، همچون میدان دید یک مور.
هوش مصنوعی: در میان من و او فاصلهای به بزرگی آسمان وجود دارد که ناشی از فریب و نیرنگ است.
هوش مصنوعی: در مسیر زندگی، موانع و چالشهای زیادی وجود دارد و هر قدمی که برمیداریم، با سختیهای بزرگ و سنگینیهایی مواجه میشویم.
هوش مصنوعی: هر جا که او باشد، به اندازه هزاران جا اهمیت دارد و هر قدمی که در مسیرش برداشته شود، به اندازه هزاران قدم ارزشمند است.
هوش مصنوعی: ما دو پرنده بودیم که با هم آواز میخواندیم و آهنگمان هماهنگ بود.
هوش مصنوعی: او به قدری در خود غرق شده که از حضور من بیخبر است و مانند پرندهای که عاشقانه پرواز میکند، از همه چیز بیخبر است.
هوش مصنوعی: من در گوشهای از آشیانهام نشستهام و از سختیها و ناکامیها رنج میکشم. احساس دلتنگی و بیپناهی میکنم.
هوش مصنوعی: کسی گفت که عشق، حتی با قدرت و استحکام عقل هم قابل تحمل نیست و نمیتوان به سادگی با آن مقابله کرد. عشق مانند چنگی آهنین است که به شدت میزند و انسان را تحت فشار قرار میدهد.
هوش مصنوعی: غافل از این که در میدان عشق چه کسی انتظار تو را میکشد و چه اتفاقاتی ممکن است بیفتد.
هوش مصنوعی: با وجودی که علم و دانش و فرهنگ دارم، نتوانستم بر دردهای خود مسلط شوم.
هوش مصنوعی: در اثر جدایی، من به شدت دچار درد و رنج شدهام، انگار که در میدان جنگ هستم و ضربات سختی را تحمل میکنم.
هوش مصنوعی: دوستانی که به خاطر دوری و جدایی، طاقت و صبرشان تمام شده و در آستانه شکستن هستند.
هوش مصنوعی: حالم را میبینند و دوباره میگویند که چه کسی در دام جدایی گرفتار شده و دلش خیلی تنگ است.
هوش مصنوعی: صبر و شکیبایی، سرانجام به وصل و پیوستگی میانجامد و در نهایت، یاد آن عشق در دل و ذهن از بین نمیرود.
هوش مصنوعی: تحمل و صبر درمان جدایی است، ولی من نمیتوانم این کار را بکنم.
هوش مصنوعی: دیدی که سرنوشت چه بر سر من و محبوبم آورد و ما را از هم جدا کرد؟
هوش مصنوعی: از من دور افتاده است آن گوهری که آسمان ستمگر به خاطر کینهاش به من هدیه داد.
هوش مصنوعی: اگر این دنیا برای همیشه و تا روز قیامت هر لحظه هزاران جواهر و نعمت به ما بدهد، باز هم نمیتواند ما را راضی کند.
هوش مصنوعی: چون او مانند یک گوهر نایاب است، نه دریاچه یا دریا میتواند او را به دست آورد.
هوش مصنوعی: یک دری را که داشتم و در زندگیام اهمیت زیادی داشت، به ناگاه زمان و روزگار از من گرفت و مانند صدفی که دریا آن را بیرون میکشد، دیگر نتوانستم آن را داشته باشم.
هوش مصنوعی: هر بار که به یاد من دلش به درد میآید و زار میزند، دل من هم به درد میآید.
هوش مصنوعی: صد گنج گرانبها در دامنم است، اما اشکها از عمق چشمانم سرازیر میشود.
هوش مصنوعی: تا زمانی که جام وصال آن مه زیبا دور از من به گردش بیفتد.
هوش مصنوعی: هر شب که دور ساقی، ماه روشن مشروبات را به ما میآورد، نشان از جشن و شادی است.
هوش مصنوعی: در چشمانم اشک میچرخد، زیرا از دیدن دوری میتواند ساغر را به یادم آورد.
هوش مصنوعی: دوستان، دوری از فرمانده جدایی را جدی بگیرید و وقتی وارد میدان شدید، احتیاط کنید.
هوش مصنوعی: این بیت به این معناست که فردی قوی و شجاع میتواند به تنهایی در برابر تعداد زیادی از نیروهای قدرتمند ایستادگی کند. به عبارتی، قدرت و توانایی یک نفر میتواند بسیار فراتر از تعداد دیگران باشد.
هوش مصنوعی: جمعیت از جلوهای که نمایان شد، به شدت متأثر و مضطرب شدند، مانند اینکه از برق ناگهانی دردی احساس کنند.
هوش مصنوعی: زمانی که دامن او از دستانم بیرون برود، سرنوشت و تقدیر به بازی خواهند آمد.
هوش مصنوعی: از تلاشهای من، تنها چیزی که بر رگ دل نشسته، درد و اندوهی است که آن ظالم بر من آورده است.
هوش مصنوعی: هر موجودی نمیتواند به تنهایی درختی را به ثمر بنشاند یا باروری را به ارمغان بیاورد.
هوش مصنوعی: شب درد و رنجی که بر من گذشته است برایم تمام شده است، و اگر آسمان هم چیزی به من بدهد، از آن سپاسگزار نخواهم بود.
هوش مصنوعی: از سرزمین بدشانسی من، جایی نیست که بتوانم لحظهای سر بلند کنم و آرامش بیابم.
هوش مصنوعی: هر روزی که آسمان، روز را با تاریکی میپوشاند، آن روز از پشت سر، تاریکتر میآید.
هوش مصنوعی: امشب که چرخ دستی و متوجه من است، مانند خورشید تابان خوابم میآورد.
هوش مصنوعی: از عشق تابش صورت او، مانند ذرهای مرا از جایم به حرکت درآورد.
هوش مصنوعی: مردم میگویند ای کسی که در مهاجرت گرفتار شدهای، مانند پرندهای بیپر که در دام افتاده است.
هوش مصنوعی: کسی که با خیال او در خواب به سر میبرد و صورتش در ذهن و دل شما نقش بسته است.
هوش مصنوعی: با صبر و شکیبایی، در نهایت به آنچه میخواهی و به نزدیکی و وصال او میرسی.
هوش مصنوعی: میدانم که صبر کردن میتواند راهی برای درمان جدایی باشد، اما در عمل نمیتوانم چنین کاری انجام دهم.
هوش مصنوعی: دل یکی است و حسابش با دل دیگران فرق دارد؛ در حالی که من در حال تحمل غم و اندوه هستم، هیچکس نمیتواند حال و روز مرا درک کند.
هوش مصنوعی: هر ابری که در آسمان به وجود میآید، به خاطر دیدن اشکهای من نیست.
هوش مصنوعی: هر گل لالهای که در باغچه میروید، شاید به زیبایی خود ببالد، اما دل من به خاطر درد و غم خود دیگر توان احساس زیبایی را ندارد.
هوش مصنوعی: در این دشت، من توانایی حل و گشودن مشکلات و عقدهها را ندارم و نمیتوانم به راحتی از پس چالشها برآیم.
هوش مصنوعی: خنداندن یک غنچه در این باغ، کار من در شروع بهار نیست.
هوش مصنوعی: هر سرنوشت و روز بدی که بر من میگذرد، ناشی از زلف محبوب من نیست.
هوش مصنوعی: زمانی که بخت من به من روی نیاورد، مانند روزگاری که بیهدف و سرگردان میگذرد، من هم در سردرگمی و بیتعینی هستم.
هوش مصنوعی: در مسیر جستجوی حقیقت، هیچ موجودی به اندازه من که همچون خاکی بیاعتنا و تحت فشار هستم، زمینگیر نیست.
هوش مصنوعی: هر گرد و غباری که از جایش بلند نشود، به خاطر ناتوانی است و جز گرد و غبار من چیزی نیست.
هوش مصنوعی: اگر مقصد تو را نمیسازم و گامی در راه آن برنمیدارم، پس من نمیتوانم به هیچ چیزی افتخار کنم و این ویژگی من نیست.
هوش مصنوعی: نقش و سرنوشت دل من هرگز در بازی بدی که میکنم وجود ندارد.
هوش مصنوعی: آن روز که شبش تنها برای جدایی از یارم است، هیچ چیز دیگری نخواهد بود.
هوش مصنوعی: در آن شب که سپیدهدمی در کار نیست، تنها چیزی که باقی مانده، انتظار من است.
هوش مصنوعی: کسی که از من دل شاد و خوشی میطلبد، باید بداند که حال من اصلاً خوب نیست.
هوش مصنوعی: چون که شادی و خوشی ناشی از عشق و روابط جسمی در سرزمین من وجود ندارد.
هوش مصنوعی: اگر عطر دلانگیز من در کنار نسیم صبحگاهی نیست، پس چه فایدهای دارد؟
هوش مصنوعی: مانند غنچهای که در این باغ باز میشود، بر خلاف نسیم صبح، بر کار من تأثیری ندارد.
هوش مصنوعی: پیامبری که به آن دیار میفرستم، کسی نیست که به شانس و اقبال من مرتبط باشد.
هوش مصنوعی: دلی که در دست من نیست، باعث شده که خودم هم گمگشته و بیهدف باشم. او هم تحت کنترل و اختیار من نیست.
هوش مصنوعی: در دل خستهام، درونم آماج درد نیست و این درد شعار من نیست.
هوش مصنوعی: دردی که از جانب طبیب من نمیآید و غم و اندوهی که از دل تسلادهندهام نیست، نشاندهنده این است که این درد و غم از منابعی دیگر نشأت میگیرد.
هوش مصنوعی: ای کسی که میدانی دوری و جدایی، چه بلایی بر دل بیقراری مثل من میآورد.
هوش مصنوعی: از این به بعد نگو که صبر کن، چند وقت دیگر نشان میدهیم که چه کاری از من ساخته نیست.
هوش مصنوعی: میدانم صبر کردن میتواند راهحل جدایی باشد، اما نمیتوانم این کار را انجام دهم.
هوش مصنوعی: من نه راهی به سوی محبوب دارم و نه قدرتی برای تحمل انتظار او.
هوش مصنوعی: من در چشمانم از اشک حسرت، دریاهای زیادی از گوهرها دارم که نثار خواهم کرد.
هوش مصنوعی: من در درون خود بارها درد و رنجی را تجربه کردهام که به اندازه صد گنج ارزشمند است.
هوش مصنوعی: در قلبم از درد و غم، به اندازهٔ گستردگی صحرا، غبار و خاکستر دارم.
هوش مصنوعی: در آغوشم اشک های آتشین دارم که مانند شعله های آتش پراکنده شدهاند.
هوش مصنوعی: ای کسی که از دلتنگی فراق خبر داری، میدانی که من چه احساسی دارم.
هوش مصنوعی: اگر از ما دوری، مرا منع نکن و از نعمتهایم محروم نکن، چرا که در تنهایی و دوری از دیگران، تنها بر آسایش خود تکیه دارم.
هوش مصنوعی: دلخوشی من تنها غم و اندوهی است که شب و روز مرا همراهی میکند و آن هم یاد دوستانی است که از دست دادهام.
هوش مصنوعی: تعجبی ندارد که از چشمانم اشکهای خونین بریزد، وقتی که به زیبایی او نگاه میکنم.
هوش مصنوعی: من از گلی که به خاطر درد دوریاش قلبم را سوزانده و خونین کرده، دنیای سرخ و زیبا دارم.
هوش مصنوعی: در دل همه انسانها زخمهایی وجود دارد، و هر کدام به نوعی درد و رنج را احساس کردهاند.
هوش مصنوعی: اگر بخواهم به سوی او بروم، حتی اگر تنها یک نامه از هزاران داشته باشم، آن را میفرستم.
هوش مصنوعی: من با بال کبوتر خود، نیازی به نسیم صبحگاهی ندارم و برایم مهم نیست که با آن چه کنم.
هوش مصنوعی: همیشه به یاد او هستم و به خاطر دلی که آرامش ندارد، در تلاش و رفت و آمدم.
هوش مصنوعی: من در چشمان پر از اشکم، طوفانی از شوریدگی و هیجان دارم.
هوش مصنوعی: هر جا که میروم، به گونهای است که گامهای استوار و محکم برداشتهام.
هوش مصنوعی: من مانند موج در دستانم هستم، اما در اختیارم چه چیزی وجود دارد؟
هوش مصنوعی: من به شدت از این داستان دردناک رنج میبرم که به خاطر دوری آن معشوق احساس میکنم.
هوش مصنوعی: اگر مهر و محبت را نداشته باشم، چه راه دیگری برای من باقی نمیماند جز عشق ورزیدن و دل سپردن به آن.
هوش مصنوعی: من از رنجها و دردهایی که کشیدهام، دیگر حسابی ندارم و به اندازهای حسرت دارم که شمارش آن ممکن نیست.
هوش مصنوعی: ای کسی که همچنان تحت تأثیر نصایح تو، در دومین زندگیام درگیر سختیها و مشکلات هستم.
هوش مصنوعی: من از صبری که به خاطر تلخیهایش دارم، دیگر راضی نیستم و از این داروی ناخوشایند خستهام.
هوش مصنوعی: چند بار باید بگویم که میخواهم با مدارا و آرامش رفتار کنم، در حالی که دردی دارم که ناشی از جدایی محبوبم است.
هوش مصنوعی: میدانم که صبر میتواند درمان جدایی باشد، اما نمیتوانم به این راحتی صبر کنم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.