گنجور

 
نصرالله منشی

ملک گفت: مزد از بزه و نیک از بد نمی‌شناسی، ای بلار! گفت: چهار کس بدین معانی محیط نگردند: آنکه به دردی دایم و علتی هایل مبتلا باشد و به اندیشه‌ای دیگر نپردازد، و بنده خائن گناه‌کار که در مواجهه مخدوم کامگار افتد؛ و آنکه با دشمن شجاع در کارزار آید و ذهن او از تمامی کار منقطع شود؛ و ستمگار‌ی بی‌باک که در دست ظالمی از خود قوی‌تر درماند و در انتظار بلا‌های بزرگ بنشیند.

ملک گفت: همه نیکی‌ها را گم کردی! گفت: این وصف چهار تن را زیبا نماید: آنکه جور و تهور را فضیلت شِمُرَد؛ و آنکه به رای خویش معجب باشد؛ و آنکه با دزدان اِلف گیرد، و آنکه زود در خشم و دیر (در) رضا گراید.

ملک گفت: به تو واثق نشاید بود، ای بلار‌! گفت: ثقت خردمندان به چهار کس مستحکم نگردد: ماری آشفته‌؛ و ددی گرسنه‌؛ و پادشاهی بی‌رحمت‌، و حاکمی بی‌دیانت‌.

ملک گفت: مخالطت تو بر ما حرام است. گفت: مخالطت چهار چیز متعذر است: مصلح و مفسد و خیر و شر؛ نور و ظلمت؛ روز و شب.

ملک گفت: اعتماد ما از تو برخاست. گفت: چهار کس را اهلیت اعتماد نتواند بود: دزدی مقتحم‌؛ حشم ستنبه‌؛ فحاش آزرده‌؛ اندک عقلی نادان.

ملک گفت: رنج من بدان بی نهایت است که درمان دیگر دردهای من دیدار ایران‌دخت بودی و درد فراق ایران‌دخت را شفا نمی‌بینم. گفت: از جهت پنج نوع زنان غم خوردن مباح است: آنکه اصلی کریم و ذات شریف دارد و جمالی رایق و عفافی شایع‌؛ و آنکه دانا و بردبار و مخلص و یکدل باشد؛ و آنکه در همه ابواب نصیحت برزد و حضور و غیبت جفت بی رعایت نگذارد؛ و آنکه در نیک و بد و خیر و شر موافقت و انقیاد را شعار سازد؛ و آنکه منفعت بسیار در صحبت او مشاهدت افتد.

ملک گفت: اگر کسی ایران‌دخت را به ما باز‌رساند زیادت از تمنی او را مال دهیم. گفت: مال نزدیک چهار تن از جان عزیز‌تر است: آنکه جنگ برای اجرت کند؛ و آنکه زیر دیوار‌های گران برای دانگانه سمج گیرد؛ و آنکه بازارگانی دریا کند؛ و آنکه در معادن مزدور ایستد.

ملک گفت: در دل ما از تو جراحتی متمکن شد که به رِفق چرخ و لطف‌ِ دهر آن را مرهم نتوان کرد. گفت: عداوت میان چهار کس بر این طریق متصور است: گرگ و میش و؛ گربه و موش و؛ باز و دراج و؛ بوم و زاغ‌.

ملک گفت: بدین ارتکاب‌، خدمت همه عمر تباه کردی. گفت: هفت تن بدین عیب موسوم‌اند: آنکه احسان و مروت خود را به منت و اذیت باطل کند؛ و پادشاهی که بندهٔ کاهل و دروغ‌زن را تربیت کند؛ و مهتری درشت‌خو‌ی که عقوبت او بر مبرت او بچربد؛ و مادری مشفق که در تعهد فرزند عاق مبالغت نماید؛ و آزاد‌مرد‌ی سخی که بد‌عهد مکار را بر ودیعت خویش معتمد پندارد؛ و آنکه به بد‌گفت‌ِ دوستان فخر کند؛ و آنکه زاهد‌ان را از عقیدت اجلال لازم نشمرد و ظاهر و باطن در حق ایشان یکسان بدارد. ملک گفت: باطل گردانیدی جمال ایرا‌ن‌دخت را به کشتن او. گفت: پنج چیز همه اوصاف ستوده را باطل گرداند: خشم حلم مرد را در لباس تهتک عرضه دهد و علم او را در صیغت جهل فرا نماید؛ غم عقل را بپوشاند و تن را نزار کند؛ کارزار دایم در مصاف‌ها نفس را به فنا سپارد‌؛ گرسنگی و تشنگی جانوران را ناچیز کند.

ملک گفت:ما را با تو پس ازین کاری نماند، ای بلار! گفت: خردمندان را با شش کس آشنایی نتواند بود: یکی آنکه مشورت با کسی کند که از پیرایهٔ علم عاطل است؛ و خُرد‌حوصله‌ای که از کارهای شایگانی تنگ آید؛ و دروغ‌زنی که به رای خود اعجاب نماید، و حریصی که مال را بر نفس ترجیح نهد؛ و ضعیفی که سفر دور دست اختیار کند؛ و خویشتن‌بینی که استاد و مخدوم سیرت او نپسندد.

گفت: تو ناآزموده به بودی، ای بلار! گفت: ده تن را بشاید آزموده: یکی شجاع را در جنگ، و یکی برزگر را در کشاورزی؛ و مخدوم را در ضجرت‌، و بازرگان را در حساب‌؛ و دوست را در وقت حاجت و اهل را در ایام نکبت‌، زاهد را در احراز ثواب‌؛ فاقه زده را در درویشی به صلاح عزیمت‌؛ و کسی را که به ترک مال و زنان گفت از سر قدرت در خویشتن‌دار‌ی.

 
sunny dark_mode