گنجور

 
نصرالله منشی

و ملک یک شب به نزدیک ایران‌دخت رفتی و یک به نزدیک قوم دیگر. شبی که نوبت حجره ایران‌دخت بود به حکم میعاد آنجا خرامید، مستوره تاج بر سر نهاده پیش آمد و طبق زرین پر برنج بر دست و پیش ملک بایستاد.

صد روح درآویخته از دامن قرطه

صد روز برانگیخته از گوشه شب پوش

و ملک ازان تناول می‌فرمود و به محاورت او موانستی می‌یافت و به جمال او چشم روشن می‌گردانید. قال علیه السلام: النظر الی المراة الحسناء یزید فی البصر.

در این میان انباغ او آن جامه ارغوان پوشیده بریشان گذشت.

چون آب همه زره زره زلف

وز زلف همه گره گره دوش

ملک او را بدید حیران بماند و دست از طعام بکشید، و قوت شهوت و صدق رغبت عنان تمالک از وی بستد و بر وی ثنای وافر کرد، وانگاه ایران‌دخت را گفت: تو مصیب نبودی در اختیار تاج. چون حیرت ملک در جمال انباغ بدید فرط غیرت او را برانگیخت تا طبق برنج بر سر شاه نگونسار کرد چنانکه به روی و موی او فرو دوید، و آن تعبیر که حکیم دران تعریض کرده بود هم محقق گشت.

ملک بلار را فرمود تا بخواندند و او را گفت: بنگر استخفاف این نادان بر پادشاه وقت و این راعی روزگار؛ او را پیش ما به یکسو بر و گردن او بزن، تا بداند که او را و امثال او را این وزن نباشد که بر چنین دلیری‌ها اقدام کنند و ما بران اغضا فرماییم و از سر آن در گذریم.

بلار او را بیرون آورد با خود اندیشید که: در این مکار مسارعت شرط نیست، که این زنی بی‌نظیر است و ملک از وی نشکیبد، و به برکت نفس و یمن رای او چندین کس از ورطه هلاک خلاص یافتند، و ایمن نیستم که ملک بر این تعجیل انکاری فرماید؛ توقفی باید کرد تا قرای پیدا آید؛ اگر پشیمانی آرد زن بر جای بود و مرا بران احماد حاصل آید، و اگر اصراری و استبدادی فرماید کشتن متعذر نخواهد بود. و در این تاخیر بر سه منفعت پیروز شوم: اول برکات و مثوبات ابقای جانوری؛ دوم تحری مسرت ملک به بقای او؛ و سوم منفعتی بر اهل مملکت که چنو ملکه‌ای را باقی گذارم که خیرات او شامل است.

 
sunny dark_mode