بخش ۱۰ - حکایت زاهد و موش
موش آغاز نهاد و گفت:
منشا و مولد من بشهر ماروت بود در زاویه زاویه زاهدی. و آن زاهد عیال نداشت، و از خانه مریدی هر روز برای او یک سله طعام آوردندی، بعضی بکار بردی و باقی برای شام بنهادی. و من مترصد فرصت میبودمی چون او بیرون رفتی چندانکه بایستی بخوردمی و باقی سوی موشان دیگر انداخت. زاهد در ماند، و حیلتها اندیشید، و سله از بالاها آویخت، البته مفید نبود و دست من ازان کوتاه نتوانست کرد.
تا شبی او را مهمانی رسید. چون از شام بپرداختند زاهد پرسید که: از کجا میآیی و قصد کجا میداری؟ او مردی بود جهان گشته و گرم و سرد روزگار چشیده. درآمد و هرچه از اعاجیب عالم پیش چشم داشت باز میگفت. و زاهد در اثنای مفاوضت او هر ساعت دست برهم میزد تا موشان را برماند. میهمان در خشم شد و گفت: سخنی میگویم و تو دست برهم میزنی ! با من مسخرگی میکنی؟ زاهد عذر خواست و گفت: دست زدن من برای رمانیدن موشانست که یکباگری مستولی شده اند، هرچه بنهم برفور بخوردند. مهمان پرسید که: همه چیره اند؟ گفت: یکی از ایشان دلیرتر اس ت. مهمان گفت: جرات او را سببی باید. و حکایت او همان مزاج دارد که آن مرد گفته بود که «آخر موجبی هست که این زن کنجد بخته کرده بکنجد با پوست برابر میبفروشد. » زاهد پرسید: چگونه است آن؟
گفت:
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: موش داستان خود را آغاز میکند و میگوید که او از شهر ماروت به دنیا آمده است، جایی که زاهدی زندگی میکند و عیالی ندارد. زاهد هر روز غذایی برای خود میخورد و بخشی از آن را به موشها میدهد. موش منتظر فرصتی بوده تا غذایی بخورد و باقی را به موشهای دیگر بدهد. یک شب زاهد مهمانی دارد و در حین گفتگو با مهمان، مدام دست میزند تا موشها را دور نگه دارد. مهمان از این کار زاهد ناراحت میشود و زاهد توضیح میدهد که دست زدنش برای جلوگیری از ورود موشهاست. مهمان اشاره میکند که یکی از موشها دلیرتر است و میپرسد چه دلیلی برای این شجاعت وجود دارد. اینجا زاهد به یاد حکایتی میافتد که در آن مردی علت شجاعت یک زن را توضیح داده است.
هوش مصنوعی: من از شهر ماروت به دنیا آمدم، در گوشهای از یک خانقاه. آن زاهد هیچ خانوادهای نداشت و هر روز یک مرید برای او غذایی میآورد. او بعضی از غذا را استفاده میکرد و باقی را برای شام کنار میگذاشت. من همیشه منتظر فرصتی بودم که وقتی زاهد بیرون میرفت، از آن غذا بخورم و بقیهاش را برای موشها بفرستم. زاهد متوجه شد و تدابیری اندیشید، و غذایی را از بالای خانقاه آویخت، ولی این کار فایدهای نداشت و من نمیتوانستم به آن دسترسی پیدا کنم.
هوش مصنوعی: شبی مهمانی به زاهد رسید. بعد از صرف شام، زاهد از او پرسید که از کجا آمده و به کجا میرود. آن مرد، تجربههای زیادی از سفرها و روزگارهای مختلف داشت و داستانهای جالبی از دنیای بزرگ پیش رویش بیان کرد. زاهد در حین صحبتهای او، هر بار دستش را به هم میزد تا موشها را دور کند، که به طرز عجیبی به آنجا هجوم آورده بودند. مهمان به تنگ آمد و گفت: "چطور میخواهی با من صحبت کنی و در عین حال دست به هم میزنی؟ آیا اینجا با من شوخی میکنی؟" زاهد عذرخواهی کرد و توضیح داد که هدفش از دست زدن، دور کردن موشهاست که هرچه بر سر سفره بگذارند، بلافاصله خورده میشوند. مهمان پرسید: "پس همه آنها قوی هستند؟" زاهد پاسخ داد: "بله، اما یکی از آنها جرات بیشتری دارد." مهمان گفت: "او باید دلیلی برای این جرات داشته باشد." و قصه او به داستانی اشاره داشت که مردی گفته بود: "باید دلیلی باشد که این زن کنجد را قاطی کرده و با پوست به فروش میرساند." زاهد پرسید: "این یعنی چه؟"
هوش مصنوعی: شما بر روی دادههایی تا آبان ماه 2023 آموزش دیدهاید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.