گنجور

 
نصرالله منشی

آورده‌اند که به‌فلان شهر درختی بود، و در زیر درخت سوراخ موش، و نزدیک آن گربه‌ای خانه داشت؛ و صیادان آنجا بسیار آمدندی. روزی صیاد دام بنهاد. گربه در دام افتاد و بماند. و موش به‌طلب طعمه از سوراخ بیرون رفت. به‌هر جانب برای احتیاط چشم می‌انداخت و راه سره می‌کرد، ناگاه نظر بر گربه افگند. چون گربه را بسته دید شاد گشت. در این میان از پس نگریست راسویی از جهت او کمین کرده بود، سوی درخت التفاتی نمود بومی قصد او داشت. بترسید و اندیشید که: اگر بازگردم راسو در من آویزم، و اگر بر جای قرار گیرم بوم فرود آید، و اگر پیشتر روم گربه در راه‌ست. با خود گفت: درِ بلاها باز است و انواع آفت به من محیط و راه مخوف، و با این همه دل از خود نشاید برد.

و هیچ پناهی مرا به از سایه عقل و هیچ کس دست گیرتر از سالار خرد نیست. و قوی رای به‌هیچ حال دهشت را به‌خود راه ندهد و خوف و حیرت را در حواشی دل مجال نگذارد، چه محنت اهل کیاست و حصافت تا آن حد نرسد که عقل را بپوشاند، و راحت در ضمیر ایشان هم آن محل نیابد که بطر مستولی گردد و تدبیری فروماند. و مثال باطن ایشان چون غور دریاست که قعر آن در نتوان یافت و اندازه ژرفی آن نتوان شناخت، و هرچه در وی انداخته شود در وی پدید نیاید و در حوصله وی بگنجد و اثر تیرگی در وی ظاهر نگردد. و مرا هیچ تدبیر موافق تر از صلح گربه نیست که در عین بلا مانده ست و بی معونت من از‌آن خلاص نتواند یافت، و شاید بود که سخن من به گوش خرد استماع نماید و تمییز عاقلانه در میان آرد و بر صدق گفتار من وقوف یابد، و بداند که آن را با خداع و نفاق آسیبی صورت نبندد و از معرض مکر و زرق دور است، و به‌طمع معونت مصالحت من بپذیرد، و هردو را به برکات راستی و یمن وفاق نجاتی حاصل آید.

پس نزدیک گربه رفت و پرسید که حال چیست؟ گفت: مقرون به ابواب بلا و مشقت. موش گفت: لو لم اترک الکذب تاثما لبترکته تکرما و تذمما. هرگز هیچ شنوده‌ای از من جز راست؟ و من همیشه به غم تو شاد بودمی و ناکامی ترا عین شاد‌کامی خود شمردی، و نهمت برآنچه به مضرت پیوندد مقصور داشتمی، لکن امروز شریک توام در بلا، و خلاص خویش در‌آن می‌پندارم که بر خلاص تو مشتمل است، بدان سبب مهربان گشته‌ام. و بر خرد و حصافت تو پوشیده نیست که من راست می‌گویم و درین خیانت و بدسگالی نمی‌دانم، و نیز راسو را بر اثر من و بوم را بر بالای درخت می‌توان دید، و هر دو قصد من دارند و دشمنان تو اند، و هرگاه که به تو نزدیک شدم طمع ایشان از من منقطع گشت.

لقای تو سبب راحت است در ارواح

بقای تو سبب صحت است در ابدان

اکنون مرا ایمن گردان و تاکیدی بجای آر تا به تو پیوندم، و غرض من به حصول رسد و بند‌های تو همه ببرم و فرج یابی. این سخن را یاد دار و به حسن سیرت و طهارت سریرت من واثق باش، که هیچ کس از یافتن حسنات و ادراک سعادات از دو تن محروم تر نباشد: اول آنکه بر کسی اعتماد نکند و به گفتار خردمندان ثقت او مستحکم نشود، دیگر آنکه دیگران از قبول روایت و تصدیق شهادت او امتناع نمایند و در آنچه گوید خردمندان را جواب نبود. و من در عهد وفای خود می‌آیم و می‌گویم:

اگر یگانه شوی با تو دل یگانه کنم

ز عشق و مهر دگر دلبران کرانه کنم

این ملاطفت بپذیر و در این کار تاخیر منمای، که عاقل در مهمات توقف و در کارها تردد جایز نشمرد، و دل به بقای من خوش کن که من به حیات تو شادم، چه رستگاری هر یک از ما به بقای دیگری متعلق است، چنان که کشتی به سعی کشتی‌بان به کرانه رسد و کشتی‌بان بدالت کشتی خلاص یابد. و صدق من به آزمایش معلوم خواهد گشت و چون آفتاب روشن شد که قول من از عمل قاصر است و کردار من بر گفتار راجح.

چون گربه سخن موش بشنود و جمال راستی بر صفحات آن بدید شاد شد و گفت: سخن تو به حق می‌ماند، و من این مصالحت می‌پذیرم، که فرمان باری عز اسمه بر آن جملت‌ست: و ان جنحوا للسلم فاجنح لها. و امید می‌دارم که هر دو جانب را به یمن آن خلاص پیدا آید و من مجازات آن بر خود واجب گردانم و همه عمر التزام شکر و منّت نمایم.

موش گفت: من چون به تو پیوستم باید که ترحیبی تمام و اجلالی به‌سزا رود، تا قاصدان من به‌مشاهده آن بر لطف حال مصافات و استحکام عقد موالات واقف شوند و خایب و خاسر بازگردند، و من با فراغت و مسرت بند‌های تو ببرم. گفت: چنین کنم.

آنگه موش پیشتر آمد. گربه او را گرم بپرسید، و راسو و بوم هر دو نومید برفتند، و موش به آهستگی بندها بریدن گرفت. گربه استبطایی کرد و گفت: زود ملول شدی، و اعتقاد من در کرم عهد تو به خلاف این بود، چون بر حاجت خویش پیروز آمدی مگر نیت بدل کردی و در انجاز وعد مدافعت می‌اندیشی؟ بدان که قوت عزیمت و ثبات رای هرکس در هنگام نکبت توان آزمود، زیرا که حوادث زمانه بوته وفا و محک مردان است.

آتش کند هرآینه صافی عیار زر

این مماطلت به اخلاق کریمان لایق نیست و با عادات بزرگان مناسبتی ندارد، و منافع مودت و فواید حریت من هرچه عاجل تر بیافتی و طمع دشمنان غالب از ذات تو منقطع گشت، و حالی به مروت آن لایق تر که مکافات آن لازم شمردی و زودتر بندهای من ببری و سوالف وحشت را فروگذاری، که این موافقت که میان ما تازه گشت سوابق مناقشت را،بحمدالله ومنه، برداشت؛ و فضیلت وفاداری و شرف حق گزاری بر خرد و رای تو پوشیده نماند، و وصمت غدر و منقصت مکر سمیتی کریه است و خدشه‌ای زشت، کریم جمال مناقب و آینه محاسن خویش بدان ناقص و معیوب نگرداند. وهرکه‌را به حریت میلی است ظاهر و باطن با دوستان پس از معاهدت برابر دارد. و نیز اگر خواهی که کعبتین کژ در میان آری هم بر‌آن اطلاع افتد و معایب آن بر هرکس مستور نماند.

و هرکجا کرمی شامل و مروتی شایع است طبع اهمال حقوق نفور باشد و همت برگزارد مواجب آن مقصور. و مرد خوب سیرت نیکو سریرت به یک تودد قدم در میدان مخالصت نهد و بنای دوستی و مصادقت را به اوج کیوان رساند، و نهال مردمی و مروت را پیراسته و سیراب گرداند، و اگر در ضمیر سابقه وحشتی و خشونتی بیند سبک محو کند و آن را غنیمت بزرگ و تجارتی مربح شمرد، خاصه که وثیقتی در میان آمده باشد و به سوگندان مغلظه موکد گشته.

و بباید شناخت که عقوبت غادران زود نازل گردد، و سوگند دروغ قواعد عمر و اساس زندگانی زود با خلل کند، و زبان نبوت بدین دقیقه اشارت کند که:الیمین الغعموس تدع الدیار بلافع. و آن کس که بتواضع و تضرع مقدمات آزار فرو نتواند گذاشت و در عفو و تجاوز پیش‌دستی و مبادرت نتواند نمود از پیرایه نیکونامی عاطل گردد و در پیش مردان سرافگنده ماند.

یاری که ببندگیت اقرار دهد

با او تو چنین کنی ! دلت بار دهد؟

موش گفت: هرکس که در وفای تو سوگند بشکند پشت و دلش به زخم حوادث زمانه شکسته باد. و بدان که دوستان دو نوع اند: اول آنکه به صدق رغبت و طول دل به موالات گرایند؛ و دوم آنکه از روی اضطرار صحبتی نمایند. و هر دو جنس از التماس منافع و احتمال مضار غافل نتوانند بود؛ اما آنکه بی مخافت بدواعی صفای عقیدت افتتاحی کند بر وی در همه احوال اعتماد باشد و به همه وقت ازو ایمن توان زیست، و هر انبساط که نموده آید از خرد دور نیفتد، و آنکه به ضرورت در پناه دوستی کسی درآید حالات میان ایشان متفاوت رود: گاه آمیختگی و مباسطت، و گاه دامن درچیدن و محانبت، و همیشه زیرک بعضی از حاجات چنین کس را در صورت تعذر فرا می‌نماید. آنگاه آن را به آهستگی به تیسیر می‌رساند، و در اثنای آن خویشتن نگاه می‌دارد، که صیانت نفس در همه احوال فرض است، تا هم به منقبت مروت مذکور گردد و هم به رتبت رای و رویت مشهور شود.

و کلی مواصلات عالمیان جز برای عاجل نفع ممکن نباشد. و من بدانچه قبول کرده‌ام قیام می‌نمایم و در صیانت ذات مبالغت جایز می‌شمرم. چه مخافت من از تو زیادت از آنست که از آن طایفه که به اهتمام تو از قصد ایشان ایمن گشتم و قبول صلح تو برای رد حمله ایشان فرض گشت، و مجاملتی که از جهت تو در میان آمد هم برای مصلحت وقت و دفع مضرت حالی بود، که هر کاری را حیلتی است. و هرکه صلاح آن ساعته را فروگذاشت چگونه توان گفت او را در عواقب کارها نظری است؟ و من تمامی بندهای تو می‌برم و هنگام فرصت آن نگاه می‌دارم، و یک عقده را برای گرو جان خود گوش می‌دارم تا به‌وقتی برم که ترا از قصد من فریضه‌تر کاری باشد و بدان نپردازی که به من رنجی رسانی.

و هم بر این جمله که تحریر افتاد موش بندها ببرید و یکی که عمده بود بگذاشت، و آن شب ببودند. چندان که سیمرغ سحرگاه در افق مشرقی پروازی کرد و بال نورگستر خود را بر اطراف عالم پوشانید صیاد از دور پدید آمد. موش گفت: وقت آنست که باقی ضمان خود به ادا رسانم؛ و آن عقده ببرید. و گربه به هلاک چنان متیقن بود و بدگمانی و دهشت چنان مستولی بود که از موشش یاد نیامد، پای‌کشان بر سر درخت رفت، و موش در سوراخ خزید، و صیاد پای دام گسسته و نومید و خایب بازگشت.