فکندند شمشیرها را ز چنگ
کمرها گرفتند از کینه تنگ
ز پشت ستوران بزیر آمدند
دو یل هر دو مانند شیر آمدند
بکشتی گرفتن دو شیر ژیان
گرفتند هر یک دگر را میان
چو شیران بهم دستکین آختند
چنان چونکه خود را به نشناختند
کمرها گسست و زره نیز هم
ز خوی شان زمین شان (به شد) پر ز نم
دهانشان پر از گرد آوردگاه
ز پی شان همی کرد بر شد به ماه
ز مشعل فروزنده شد روی دشت
زخوی شان در و دشت چون جوی گشت
به نیروی ناخن و چنگالشان
پر ازخون بر و سینه و بالشان
فرو ریخت ناخن سراسر ز چنگ
تو گوئی که بودند هر دو پلنگ
چنین تا سر از کوه خورشید زد
فلک چنگ در جام جمشید زد
نهان در پس پرده ناهید شد
جهان روشن از روی خورشید شد
ز هر سو دلیران به پیش آمدند
خروش یلان شد به چرخ بلند
نه این را ظفر شد نه آن را شکست
سپهبد سوی دشنه یازید دست
کشید از میان دشنه برق فام
چو طاعون زند بر یل نیکنام
که ناگه سواری ز پیش سپاه
چو شیر اندر آمد به آوردگاه
پهن سینه و ریش تاپیش ناف
بیامد بر آن دو یل در مصاف
گرفت او گریبان آن سرخ پوش
که در کینه زین سان دگر برمجوش
نپوشید ازین بیش چشم خرد
که این از دلیران نه اندر خورد
بزد دست برداشت خودش ز سر
سپهدار چون کرد بر وی نظر
جهان جو فرامرز یل را بدید
سپه دار را اشک بر رو دوید
بیفکند آن دشنه کین ز چنگ
معصفر شدش عارض لاله رنگ
دلیری که آمد در آن کارزار
شنیدم که بد پاس پرهیزگار
فرامرز آمد به نزدیک شیر
ببوسید روی یل شیرگیر
سپهدار بگریست از آن کارزار
که گویم چه در پیش پروردگار
فرامرز را گفت که ای نامدار
همیشه تو را باد دادار یار
از آن سرزنش کردن سام نو
جهان جوی فرزند خودکام نو
چنین بودم امید از زال زر
هم از پهلوان زاده اعتی پدر
که گویند با سام کاین نامدار
ز برزوست ما را کنون یادگار
چرابی پدر باشد و بی هنر
کسی را که باشد چه برزو پدر
ندیدم چه دلداری از زال زر
ازین درد رفتم ز زابل بدر
برآنم که دیگر به زابل زمین
نه بینند گردان با آفرین
سرو ترک و خود و نشست مرا
گران گرز بازوی دست مرا
وگر آنکه آیم بلا آورم
هنر هدیه پیش نیا آورم
بدان تا به بیند ازین بی پدر
دلیران و گردان ایران هنر
فرامرز دیگر رخش بوسه داد
بدو گفت کای گرد با رای داد
کسی چون بگوید تو را بی پدر
که داری تو از گرد برزو گهر
ز سهراب باشی همی یادگار
دلیری و شیرافکن و گرزدار
کنون از گذشته نیاریم یاد
که هر چیز نگذشت آن گشت یاد
کنون برنشین تا به ایران رویم
به نزدیک شاه دلیران رویم
که شد مدت هفت سال ای دلیر
که از بیشه رفتی برون همچو شیر
سر (و) روی هم بوسه دادند شاد
چو پاس فرامرز با دین و داد
سپهبد چنین گفت هرگز مباد
کز ایران کنم بر دل خویش یاد
در ایران چو باشم ز بن بی پدر
چرا بایدم بست آنجا کمر
ازایدر تو برگرد ای نامدار
چنان دان که نبود زبن شهریار
همی گفت و می ریخت از دیده آب
فرامرز گفتش که ای کامیاب
گرت نیست برآمدن هیچ رای
یکی زی سرای من امروز آی
که با هم دمی شادمان می خوریم
غم روز بگذشته را کی خوریم
وز آن پس تو برکش به هندوستان
که من رفت خواهم به زابلستان
نشست از بر باره آن شیر مست
فرامرز بگرفت دستش بدست
چه زنگی چنان دید آمد دوان
بزد نعره ای همچو شیر ژیان
کجا می بری گفت این شیر را
خداوند کوپال و شمشیر را
همانا که خواهیش کردن به بند
چنان چونکه کردی مرا در کمند
فرامرز برداشت گرز ستیز
چو زنگی چنان دید شد در گریز
بخندید از آن پاس پرهیزگار
به زنگی چنان گفت مر شهریار
که از کین گذر کن که عم من است
کزین گونه آشوب اهریمن است
فرامرز کردش بسی آفرین
جهان جوی را کای گو پاکدین
غلامی چنین از کجا آمداست
که در کینه نر اژدها آمداست
ز نه بیشه آن داستان کرد یاد
یکایک بر آن سپهدار راد
چنین تا به خرگاه باز آمدند
دلیران لشکر فراز آمدند
جوان سیه پوش کو زخم خورد
جهید او ز دست سپهدار گرد
شنیدم که او بود باذرگشسب
کزینگونه برکاشت از رزم اسب
بیامد بر نامور شهریار
ببوسید روی یل نامدار
ببارید از دیده آب روان
بدو گفت کای نامور پهلوان
توئی یادگار از برادر مرا
جهاندار سهراب رزم آورا
که گوید که هستی تو خود بی پدر
که داری هنر یادگار از پدر
سپهبد بدو گفت کای مهربان
چنین بودنی بود اندر جهان
که از سرزنش کردن خویش گوی
به پیچم من از زابل و کوی روی
چو باید کنون تا بدان در زمان
بکوشم ابا عمه مهربان
بگفتا بایران بباید کشید
ازین بیش این خون نباید کشید
که مادر به رنج است و نالد بزار
شب و روز بر داور کردگار
که بیند یکی روی فرخ پسر
بنالد شب و روز بر دادگر
مر آن نامه کامد ز هیتال شاه
فرامرز بنمود با نیک خواه
که ما از پی شیر نر آمدیم
نه از بهر این گنج و زر آمدیم
به مردی تو را خواستیم آزمود
وگرنه به تو کینه ما را بود
چو رفتی ایا نامور شهریار
سوی راه نه بیشه با گیر و دار
گرفتم به نیروی ارژنگ را
دگر شاه هیتال با هنگ را
ز کین خواستم تابرآرم بدار
نشانم فرو فتنه گیر و دار
کز ایران دوان پاس آمد چه باد
هم اندر زمان آن سپهدار راد
که از دست ایران شد و سیستان
ایا نامور گرد روشن روان
وزین روی ار هنگ دیو دمند
که باشد نژادش ز پولادوند
شده بر سر سیستان با سپاه
نه جای فرار است برکس نه راه
چو بشنیدم این رفت از من درنگ
شتاب آمدم سوی ایران به جنگ
بگفتم گو پیلتن در کجاست
که ایرانیان را از و پشت راست
چنین آگهی دادم آن پاک دین
که رستم به شد سوی خاور زمین
که برد سر دیو ابلیس را
رهاند از او شاه انکیس را
چه از پاس بشنیدم این سر بسر
پی رفتن راه بستم کمر
سپردم به بهزاد ارژنگ را
دگر شاه هیتال باهنگ را
که چون آئی از راه نه بیشه باز
تو دانی و ایشان ایا سرفراز
وز آن پس سوی ملک ایران شدم
پی رزم چون نره شیران شدم
که آمد سپهبد به دنبال من
بدید این گران گرز چنگال من
کنون خیز تا سوی ایران شویم
بیاری شاه دلیران شویم
ز دل درد دیرینه بیرون فکن
ز بهر دل رستم پیلتن
بپرداز دل را ز رنج نیا
بسیج و ز بد کن دلت را رها
بگور جهاندار سهراب گرد
که با درد روزی جوانی بمرد
بدردی که داری نهان در جگر
ز نادیدن روی فرخ پدر
کز ایدر به ایران خرامی چو باد
نیاری ز کار گذشته به یاد
که سوز دل مهربان مادر است
ز نادیدن روی و تزک و سرت
ز بهر دل مادر مهربان
گرآئی نباشد شگفت از جهان
سپهبد چه بشنید این گفتگوی
چه آتش برافروخت از کینه روی
فرامرز را گفت کای نامدار
جهان جوی مردافکن و کامکار
بکشتست بهزاد هیتال را
مر آن شاه باروز و کوپال را
کنون هست در بند ارژنگ شاه
به چاه اندرون با سران سپاه
تو لشکر از ایدر به ایران ببر
به رزم اندرون نره شیران ببر
که من زی سراندیب رانم سپاه
برون آرم از چاه ارژنگ شاه
نشانمش بر تخت ز ان پس چه شیر
به ایران سپاه آورم من دلیر
نه ارجاسب مانم نه ارهنگ را
نمایم به ایشان ره جنگ را
سه روز اندر آن دشت شادان شدند
چهارم نهادند زین بر سمند
فرامرز زی ملک ایران سپاه
ببرد وزین روی آن نیکخواه
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این بخش از اثر حماسی، دو پهلوان بزرگ به نامهای فرامرز و یک شیر دیگر، در میدان نبرد به نبردی سخت و خشونتآمیز میپردازند. نبردی که مانند مبارزه دو شیر میماند و هر دو طرف با شجاعت و دلیری تمام به مبارزه ادامه میدهند. در این بین، فرامرز به یاد پدرش و افتخارات او، با احساسات عمیقی در مورد گذشته و حضور نداشتن پدرش مواجه میشود. او به همدردی با یلان بزرگ ایرانی میپردازد و در نهایت تصمیم میگیرد که پس از جنگ، به زابل و نزد خانوادهاش بازگردد. شخصیتها به روابط خانوادگی و جنبههای انسانی خود بیشتر توجه میکنند، در حالی که جنگ و تلاش برای حفظ شرافت و نام ایرانیان در صدر داستان قرار دارد. در پایان، فرامرز با ارادهای محکم به سوی ایران روانه میشود تا به کمک یارانش بیاید و دشمنان را شکست دهد.
هوش مصنوعی: شمشیرها را از دستها رها کردند و به خاطر کینهای که داشتند، کمربندها را محکم گرفتند.
هوش مصنوعی: دو پهلوان از پشت ستوران پایین آمدند، و هر دو همچون شیر شجاع و نترس بودند.
هوش مصنوعی: دو شیر در دریا با یکدیگر در حال کشتی گرفتن هستند و هر کدام به نحوی دیگر را در آغوش گرفتهاند.
هوش مصنوعی: همانطور که شیران به هم دسترسی پیدا کردند و به هم پیوستند، گویی که خود را نمیشناختند.
هوش مصنوعی: بیشتر افراد از هم جدا شدند و زرههایشان هم به خاطر ویژگیهای شخصیتیشان، زمین را تحت تأثیر قرار داد و آن را پر از آبی کرد.
هوش مصنوعی: افرادی که همیشه در تلاش و کوشش هستند، صحبتهایشان مملو از گرد و غبار تلاشهای گذشته است و به خاطر این تلاشها، در نهایت به مقام و محلی والاتر دست مییابند.
هوش مصنوعی: از روشنی مشعل، چهره دشت روشن شد و در حواشی آن، دشت مانند جوی آب پهن گردید.
هوش مصنوعی: آنها با ناخنها و چنگالهایشان، بدن و سینه و بالشان را پر از خون کردهاند.
هوش مصنوعی: ناخنهایی که از چنگ تو جدا میشوند، به گونهای به نظر میرسد که انگار دو پلنگ با هم در حال نبرد بودهاند و حالا همه چیز درهم ریخته است.
هوش مصنوعی: وقتی که خورشید از بالای کوه نمایان شد، آسمان جامی را در دست گرفت مثل جام جم.
هوش مصنوعی: جهان پنهان در سایه ناهید است و به واسطهٔ تابش خورشید، روشنایی میگیرد.
هوش مصنوعی: دلاوران از هر طرف به میدان آمدند و صدای نَهَنگ یلان (قهرمانان) به آسمان رسید.
هوش مصنوعی: نه این شخص پیروز شد و نه آن شخص شکست خورد، فرمانده به سمت دشنه رفت و دست خود را دراز کرد.
هوش مصنوعی: چشمهایی که مانند تیغ زهرآلود میدرخشند، مانند طاعون بر شخص برجستهای اثر میگذارند.
هوش مصنوعی: ناگهان سواری مقامدار و شجاع مانند شیر، به میدان نبرد وارد شد.
هوش مصنوعی: مردی با سینهی وسیع و ریشی که تا نافش رسیده، بر آن دو جوان جنگجو ظاهر شد و در نبرد حاضر گردید.
هوش مصنوعی: او گریبان آن فرد سرخپوش را گرفت که به خاطر کینهای که داشت، به این شکل دیگران را آزار میدهد.
هوش مصنوعی: چشم خود را بیشتر از این به چیزی نپوشان، زیرا این کار به دلیران و شجاعان تعلق ندارد.
هوش مصنوعی: با یک حرکت ناگهانی، دستش را بلند کرد و سپهدار را به زمین انداخت، زیرا وقتی به او نگاه کرد، تصمیمش را گرفت.
هوش مصنوعی: جهان، فرامرز یل را مشاهده کرد و دید که فرمانده سپاه، اشک بر صورتش جاری شده است.
هوش مصنوعی: دشمن آن چاقو را انداخت و به این ترتیب، چهرهاش مانند لالهای سرخ رنگ شد.
هوش مصنوعی: شجاعتی که وارد میدان جنگ شد، شنیدم که از بدیها و نافرمانیها دوری میجست.
هوش مصنوعی: فرامرز به نزد شیررفت و صورت دلاور بزرگ را بوسید.
هوش مصنوعی: سردار از آن جنگ به شدت گریست، که نمیدانم در پیش پروردگار چه خواهد گذشت.
هوش مصنوعی: فرامرز به او گفت: ای معروف و بزرگ، همیشه باد به یاری تو خواهد بود.
هوش مصنوعی: سرزنش و نکوهش کردن، از سوی کسی که خود به تازگی به مقام و موقعیت رسیده، برای فرزند کسی که همیشه در قدرت بوده، نشانهای از خودخواهی و ناپختگی است.
هوش مصنوعی: من همیشه امیدوار بودم که از زال زر، یعنی پدر پهلوان، فرزندانی با قدرت و شجاعت بیابم.
هوش مصنوعی: میگویند که با سام، مرد نامی، ما نیز حالا یادگاری از برزو داریم.
هوش مصنوعی: اگر پدر کسی با هنر باشد، جای دلگرمی دارد، اما چه فایدهای دارد اگر کسی پدرش بیهنر باشد؟
هوش مصنوعی: من ندیدم که کسی از زال زر دردی را که دارم تسکین دهد، از زابل بیرون رفتم.
هوش مصنوعی: من امیدوارم که دیگر انسانها در سرزمین زابل، از گرد و غباری که بر اثر نیکیها و زیباییها به وجود میآید، دیدن نکنند.
هوش مصنوعی: سرو زیبای ترک و خودت باعث سنگینی من شد، مثل وزنهای که بر دستم افتاده است.
هوش مصنوعی: اگر بیایم، با خودم مشکلی میآورم و هنر و تواناییام را به همراه میآورم، اما به پیشینیان چیزی عرضه نمیکنم.
هوش مصنوعی: بدان که برای شناساندن این قهرمانان بیپدر و دلیر ایران، هنر و مهارت لازم است.
هوش مصنوعی: فرامرز، رخش را بوسید و به او گفت: ای گردان با اندیشه و تدبیر.
هوش مصنوعی: اگر کسی به تو بگوید که پدری نداری، باید بداند که تو از نسل بزرگان و افراد برجستهای هستی که به مانند گرد و غبار برزخ، ارزش و ارجمندی داری.
هوش مصنوعی: از سهراب یادگاری به جا مانده که نماد دلیری و بیباکی است، مانند شیر که به راحتی میخورد و گُرز که نماد قدرت است.
هوش مصنوعی: حال که به گذشته نگاه نمیکنیم، بهتر است فراموش کنیم که هر چیزی که دیگر سپری شده، به یاد ما نخواهد ماند.
هوش مصنوعی: حالا سوار شو تا به ایران برویم و به نزد شاه دلیران برسیم.
هوش مصنوعی: ای دلیر، مدت هفت سال گذشت که تو همچون شیری از جنگل بیرون آمدی.
هوش مصنوعی: سر و روی هم را بوسه زدند در حالی که شاد بودند، مانند پاسداری فرامرز از دین و عدالت.
هوش مصنوعی: سپهبد گفت هرگز نخواهم گذاشت که یاد ایران در دل من فراموش شود.
هوش مصنوعی: اگر در ایران باشم و بیپدر، چرا باید آنجا مغرور و متکبر باشم؟
هوش مصنوعی: برگرد ای فرد معروف و بزرگوار، به خوبی بدان که هیچ چیز از زبان پادشاه وجود ندارد.
هوش مصنوعی: او همچنان در حال صحبت بود و اشک از چشمانش میریخت. فرامرز به او گفت: "ای پیروزمند".
هوش مصنوعی: اگر در هیچ نظر و رأیی برنمیآیی، امروز به خانه من بیا.
هوش مصنوعی: بیایید با هم لحظهای شاد باشیم و از زندگی لذت ببریم، چرا که غم و اندوه گذشته را فراموش کنیم.
هوش مصنوعی: بعد از آن تو به هندوستان برو و من به زابلستان خواهم رفت.
هوش مصنوعی: فرامرز در کنار شیر مست نشسته بود و او را با دستش گرفته بود.
هوش مصنوعی: صدایی بلند و پرطنین به گوش رسید، مانند فریاد یک شیر وحشی که با قدرت و سرعت خود به سوی هدف میشتابد.
هوش مصنوعی: این جمله به پرسش از مقصد یا هدایت یک شیر (نماد قدرت و شجاعت) و همچنین شخصیتی که دارای ویژگیهای برجستهای چون توانایی و قدرت (شیر) و اسلحه (شمشیر) است، اشاره دارد. گوینده به دنبال درک این است که این شخصیت با این تواناییها به کجا میرود یا چه مسیری را انتخاب کرده است. در واقع، نوعی نگرانی یا کنجکاوی درباره سرنوشت این شخص و قدرت بیشتر او وجود دارد.
هوش مصنوعی: واقعا که درخواست تو شبیه به دام گذاشتن من است، همانطور که من را در تله انداختی.
هوش مصنوعی: فرامرز چوب بزرگی را برداشت تا آماده نبرد شود، اما وقتی دید زنگی (مردی قوی و جنگجو) به سرعت فرار کرد، تصمیم گرفت به دنبال او نرود.
هوش مصنوعی: یک فرد با تقوا و پرهیزکار را تحسین کرده و به او میگوید که باید از زندگی و خوشیها لذت ببرد. این شخص به شهریار میگوید که نباید نسبت به این افراد با بیاعتنایی رفتار کرد.
هوش مصنوعی: از کینه و دشمنی عبور کن، زیرا برادر من است. این نوع آشوب ناشی از روح شیطانی است.
هوش مصنوعی: فرامرز بسیار ستایش کرد جهانجوی را و گفت: ای کسی که پاک و دیندار هستی.
هوش مصنوعی: غلامی با چنین خصوصیات و ویژگیهایی از کجا به وجود آمده است که در کینه و دشمنی مانند یک اژدها عمل میکند؟
هوش مصنوعی: در یادآوری داستان آن جنگل، هر یک از دلیران آن را به خاطر میآوردند.
هوش مصنوعی: دلیران لشکر به سوی خرگاه (محل استراحت یا فرماندهی) بازگشتند و با شجاعت و اقتدار وارد شدند.
هوش مصنوعی: جوانی که لباس سیاه بر تن داشت و زخمی شده بود، از دست فرمانده خود فرار کرد و به سرعت دور شد.
هوش مصنوعی: شنیدم که او شخصی بود به نام باذرگشسب که به همین شکل از نبرد و جنگ فرار کرده و به دور از میدان رزم، به کار خود ادامه میدهد.
هوش مصنوعی: شخصی به دیدار پادشاه معروف آمد و چهرهی قهرمان مشهور را بوسید.
هوش مصنوعی: از چشمانم اشکهای روانی فرو میریزد و به او میگویم: ای پهلوان نامدار.
هوش مصنوعی: تو یادگاری از برادر من هستی، ای جهاندار، سهراب جنگجو.
هوش مصنوعی: هر کس که بگوید تو به تنهایی و بدون هیچ ریشهای هستی، اشتباه میکند؛ زیرا تو هنری را با خود داری که نشان از پدرت دارد.
هوش مصنوعی: سپهبد به او گفت: ای مهربان، اینگونه بودن جزو خصایص جهان است.
هوش مصنوعی: من نمیخواهم خود را سرزنش کنم، بلکه میخواهم از زابل و از زیباییهای آن صحبت کنم.
هوش مصنوعی: اکنون که باید تلاش کنم تا به آن هدف برسم، از عمه مهربانم کمک میطلبم.
هوش مصنوعی: او گفت که برای ایران باید از این به بعد، دیگر خونریزی نکنیم و دیگر نمیتوانیم خون بیشتری بریزیم.
هوش مصنوعی: مادر به خاطر فرزندش در زحمت و رنج است و هر شب و روز برای خداوند دعا میکند.
هوش مصنوعی: کسی که چهرهای خوشایند و نیکو را ببیند، شب و روز به درگاه خدا شکایت میکند و ناله میزند.
هوش مصنوعی: نامهای از هیتال شاه فرامرز به خوبی و با نیکی فرستاده شد.
هوش مصنوعی: ما به دنبال شکوه و قدرت آمدهایم، نه اینکه به خاطر طلای و ثروت به اینجا آمده باشیم.
هوش مصنوعی: ما تو را به عنوان مردی آزمایش کردیم وگرنه کینهای از تو در دل نداریم.
هوش مصنوعی: وقتی که ای بزرگمرد و پادشاه به سوی راهی میروی که از جنگل و درختان انبوه عبور میکند، مراقب باش و هوشیار باش.
هوش مصنوعی: من توانستم نیروی ارژنگ را به دست آورم و دیگر شاه هیتال را با قدرت و عظمتش به کنترل درآورم.
هوش مصنوعی: از روی کینه تصمیم دارم که بالا بیایم؛ نشانهای از خود نشان خواهم داد تا تو را در فتنه و困困 یابی.
هوش مصنوعی: از ایران خبری سریع به ما رسید، چه خوب است که در زمان آن فرمانده دلیر، این اتفاق افتاده است.
هوش مصنوعی: این بیت به بررسی سرنوشت و افتخارات افرادی اشاره دارد که از ایران و سیستان فاصله گرفتهاند و به نوعی به یاد محبوبی و روشنایی روان او اشاره میکند. در واقع، شاعر به خاطر افتخارات و نام آوری آن افراد، حسرت میخورد و به نور و روشنی که آنها به وجود آوردهاند، اشاره میکند.
هوش مصنوعی: از این رو اگر روزی دیوی با دم در بیفتد، نژاد او از جنس فولاد خواهد بود.
هوش مصنوعی: در سیستان جنگی در گرفته و هیچکس توان فرار ندارد و راهی برای نجات نیست.
هوش مصنوعی: وقتی این را شنیدم، دیگر درنگ نکردم و به سرعت به سوی ایران به جنگ رفتم.
هوش مصنوعی: گفتم روزی که پهلوان کجاست تا ایرانیان را از نگرانی و نافرمانی نجات دهد؟
هوش مصنوعی: من پیامی به همگان رساندم که رستم به سمت شرق زمین رفت.
هوش مصنوعی: کسی که قدرت و شجاعت لازم را دارد، میتواند دیو شیطانی را شکست دهد و او را از قدرتش رهایی بخشد و در این میان، به پادشاهی نیک بپیوندد.
هوش مصنوعی: من از پاسخی که شنیدم، به این نتیجه رسیدم که برای ادامهی راه، باید خود را آماده کنم و به تلاش و جدیت بپردازم.
هوش مصنوعی: من به بهزاد، ارژنگ و شاه هیتال امانت دادهام.
هوش مصنوعی: وقتی که تو از راه میرسید، میدانی که باید به کجا بروی و دیگران نیز از آن آگاهند.
هوش مصنوعی: سپس به سوی کشور ایران حرکت کردم تا در میدان جنگ مانند نر شیران شجاع و دلاور شوم.
هوش مصنوعی: سپهبد به دنبال من آمد و این چنگال سنگین من را دید.
هوش مصنوعی: اکنون برخیز تا به سوی ایران برویم و با کمک شاه، دلیران شویم.
هوش مصنوعی: درد قدیمی را از دل بیرون کن تا به خاطر دل رستم پیلتن، آرامش یابی.
هوش مصنوعی: دل را از رنج و دردها آزاد کن و از بدیها رها شو.
هوش مصنوعی: به گور سهراب، پهلوانی که در جوانی با درد و رنج از دنیا رفت، توجه کن.
هوش مصنوعی: دردی که در دل خود پنهان کردهای، ناشی از ندیدنت پدر خوشبختت است.
هوش مصنوعی: اگر به ایران سفر کنی، باید مانند باد به آرامی بروی و به گذشتهها فکر نکنی.
هوش مصنوعی: سوز و درد دل مادر به خاطر دوری و عدم دیدن فرزندش است.
هوش مصنوعی: اگر برای دل مادر مهربان بیایی، جای تعجبی از دنیا نیست.
هوش مصنوعی: سپهبد با شنیدن این صحبتها چه احساسی پیدا کرد و این چقدر از کینه و دشمنیاش آتش به جانش زد.
هوش مصنوعی: فرامرز به نامآور جهانی گفت: ای شخصیتی بزرگ، حرفهات را ترک کن و به دنبال کامیابی برو.
هوش مصنوعی: بهزاد، هیتال را به قتل رساند، همان شاهی که در روزهای روشن و زنده بود.
هوش مصنوعی: حالا شاه ارژنگ در زندان است و در چاهی به سر میبرد که همراهانش در کنار او حضور دارند.
هوش مصنوعی: به جنگجویان خود دستور بده که به ایران بروند و در نبرد، دلیران و شجاعان را به همراه ببرند.
هوش مصنوعی: من از سراندیب به میدان میروم و سپاه را از چاه ارژنگ شاه به بیرون میآورم.
هوش مصنوعی: من بر روی تخت نشانش مینشینم و بعد از آن، لشکری از دلاوران به ایران میآورم.
هوش مصنوعی: من نه به بزرگی ارجاسب هستم و نه به زیبایی ارهنگ، پس نمیتوانم راه جنگ را به آنها نشان دهم.
هوش مصنوعی: سه روز در آن دشت خوشحال بودند و روز چهارم بر اسبها زین گذاشتند.
هوش مصنوعی: فرامرز، از سرزمین ایران لشکری به همراه میبرد و به همین دلیل، او فردی نیکوکار است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.