به پیش اندرون پیر و یل در قفا
همی رفت مانند باد صبا
چه لختی بدین کوه بنهاد گام
معطر شد او را ز عنبر مشام
به پیر آنزمان گفت گرد دلیر
که بختت جوان باد رای تو پیر
که این که مگر کوه عنبر بود
کزینسان مشامم معطر بود
سراینده شد پیر گفت ای جوان
مراین کوه را کوه عنبر بخوان
دو گاو اندرین کوه دارد نشست
نر و ماده هریک چو یک پیل مست
از آن هر دوان عنبر آید پدید
بفرمان یزدان ناهید و شید
کسانی که عنبر طلب میکنند
بدین کوه پایه به شب میکنند
که گر آدمی را ببینند روز
بدرند از هم بکردار یوز
مخوان گاو کایشان دو شیر نرند
ز پیلان جنگی به کین برترند
بشد شاد ازاین گفتگو شهریار
همی رفت با پیر سوی حصار
که در خان آن پیر مهمان شود
درآن در دمی شادمان بغنود
ندانست کش چه بره کنده اند
بچه اندرش ناگه افکنده اند
به دربند دز چون شد آن نامور
مرآن پیر شد ناپدید از نظر
در آن دز بگردید شیر یله
ندید اندر آن در نشان گله
از آن در همی خواست بیرون شود
از آن کوه سر سوی هامون شود
در دز شد از چشم او ناپدید
سپهداد آه از جگر برکشید
بهر خوانه ای کامدی نامور
بجز سیم و گوهر ندیدی دگر
در قلعه را دید بگشاده باز
شد آن نامور گرد گردنفراز
بدان تا بهامون رود نامور
دگر باره گم گشت از قلعه در
سپهدار از آن کار بگریست زار
چه دید آنکه برگشت ازو روزگار
یکی لوح زرین در آن قلعه یافت
که از روشنی همچو مه می بتافت
نوشته بدان لوح کای نام دار
چنین است آئین رسم گذار
که گاهت نشاند بر افراز گاه
که از گاه اندازدت زیر چاه
فتادی بدشتی که منزلت نیست
بماندی به بحری که ساحلت چیست
محالست ازین جای رفتن برون
که این جا طلسمست و گرداب خون
مر این قلعه را نام عنبر شده
بسی تن درین قلعه بی سر شده
مر این قلعه را ساخت هنگام خویش
جهانجوی جمشید فرخنده کیش
همه گنج ایران در این قلعه کرد
ز بیم گزند آن شه راد مرد
بدان تا ازین قلعه این زر برند
طلسمی چنین کرد اینجا بلند
چنین کرد جادوئی مرزکار
که یک مرد گردد رها زین حصار
که باشد جهانجوی از پشت زال
سرافراز گردنکش بی همال
بهنگام لهراسب این بشکند
مر این قلعه و باره ویران کند
زر و گوهرش را به ایران کشد
همه پیش شاه دلیران کشید
ولی برد خواهد بسی درد و رنج
بدان تا بدست آرد این مال گنج
که ناگه یکی بانگ برخواست سخت
بدان سان که لرزید یل چون درخت
بناگه یکی زنگی آمد برش
که تا ابر گفتی رسیده سرش
بدو گفت کای بدتن خیره سر
ز بهر چه کردی به اینجا گذر
همانا که از جانت سیرآمدی
که زین حصن عنبر دلیر آمدی
چه نر اژدها و چه شیر شکار
نکرده بدین حصن عنبر گذار
بگفت این و خنجر کشید از نیام
سوی شهریار آمد آن تیره فام
کشید از میان پهلوان سپاه
یکی تیغ زد بر میان سیاه
ز بر نیمه زنگی آمد بزیر
بیک تیغ آن پهلوان دلیر
تن قیر فامش درآمد به خاک
شد آن زنگی دیو چهره هلاک
بناگه یکی باد چون زمهریر
بر آمد که شد روی گیتی چو قیر
سپهدار برخود بلرزید سخت
بدان سان که لرزید یل از درخت
سه روز اندرین قلعه بی آب و نان
همی بود و میریخت از دیده خون
بروز چهارم یکی گنده پیر
بیامد برش روی مانند قیر
به گردن برافکنده قرصی ز زر
بدان سان که در شب بماند قمر
ز روی شب از رنگ او رنگ رفت
از او بوی بد تا بفرسنگ رفت
بر شهریار آمد آن دیوسار
چنین گفت کای نامور شهریار
بدام بلایت من افکنده ام
مر این چه ز بهر تو من کنده ام
مر آن گور کامد برت در شکار
ز سر تا به دم پیکرش در نگار
بدان ای جهانجو که من بوده ام
که از جستجویت نیاسوده ام
مرا نام مرجانه ساحر است
کز افسان من ساری ماهر است
مرا جفت بود آنکه کشتی به تیغ
نیابی ز چنگ من اکنون گریغ
کنون بامن امروز دلشاد شو
بیا جفت من باش داماد شو
رهائی اگر بایدت زین حصار
بده کام من ای یل نامدار
بگفت این و بگرفت دستش بدست
ببردش از آنجا به جای نشست
نخستین خورش برد جادو برش
چه بد گرسنه خورد یل آن خورش
پس آنگه بیامد بر شهریار
بگفتا که کام دلم را برآر
بیا و بکن دست بر گردنم
بچین خوشه کام از خرمنم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این متن، شخصیتی به نام یل (پهلوان) به همراه پیرمردی که او را راهنمایی میکند، به کوه عنبر میروند. این کوه دارای گاوهایی شگفتانگیز است که از آنها عنبر به دست میآید. آنها در این مسیر به قلعهای میرسند که به طلسمی درون آن دچار شدهاند و برای رهایی از آن باید از خطرات و دشمنان عبور کنند. در این قلعه، یل با دیوی سیاهچهره مواجه میشود که به او حمله میکند. پس از نبردی سخت، یل بر دیو پیروز میشود و در ادامه، جادوگری به سراغ او میآید و از یل میخواهد با او همپیمان شود. او در ازای رهایی یل از طلسم، خواستههای خاصی دارد. در نهایت، یل به دنبال فرصتی برای رهایی و تحقق خواستههایش میگردد.
هوش مصنوعی: در پیش رو، پیر و جوان همچون نسیم ملایم به آرامی در حال حرکت بودند.
هوش مصنوعی: آن شخص با قدمهای خود بر این کوه قدم گذاشت و بوی خوش عطر مشام او را پر کرد.
هوش مصنوعی: به فردی که در آن زمان پیر شده بود، گفتند: ای مرد دلیر، امیدوارم که در زندگیات شانس و بخت جوانی داشته باشی و در ذهنت هم همیشه جوان بمانی.
هوش مصنوعی: این بیت اشاره به عطری دارد که به مشام میرسد و به نظر میرسد ناشی از وجود کوهی از عنبر است. به نوعی، شاعر در توصیف عطر و بوی خوشی که به او میرسد، به تجسم یک کوه عنبر پرداخته و بر تأثیر آن بر احساساتش تأکید میکند. این تصویر نشان میدهد که بوی معطر باعث ایجاد حس خوب و خوشایندی در او شده است.
هوش مصنوعی: پیر به جوان میگوید که کوه را به نام کوه عطرآگین عنبر خطاب کن. این سخن نشاندهنده نگاه زیباییشناسانه و ارزشهای ذهنی او نسبت به طبیعت است.
هوش مصنوعی: در این کوه دو گاو نشستهاند، یکی نر و دیگری ماده؛ هر کدام مثل فیلی سرمست و شاداب هستند.
هوش مصنوعی: عطر خوشی از آن دو موجود به وجود میآید، که به فرمان خداوند، ناهید و شید هستند.
هوش مصنوعی: افرادی که به دنبال عنبر هستند، در شب به پای این کوه میآیند.
هوش مصنوعی: اگر کسی را ببینند که در روز روشن گناهی کند، به تفاوت رفتار او با یک یوز، او را مورد تمسخر قرار میدهند.
هوش مصنوعی: این بیت به این معناست که نباید به افرادی که همیشه در پی نزاع و جنگ هستند، تکیه کرد. زیرا در برابر رقبای قویتر، آنها نمیتوانند مقاومت کنند و در لحظات سخت، توانایی خود را از دست میدهند. بنابراین، برای مواجهه با چالشها، باید به کسانی اعتماد کرد که قدرت واقعی و توانایی دفاع را دارند.
هوش مصنوعی: سلطانی از این گفتوگو خوشحال شد و در حال حرکت به سوی دژ با پیرمردی همراه بود.
هوش مصنوعی: در سرای پیر، مهمانی میآید و در آنجا، در لحظهای خوشحال و شاداب استراحت میکند.
هوش مصنوعی: نمیدانستند که چه چیزی به او دادهاند، ناگهان درونش را خالی کردهاند.
هوش مصنوعی: وقتی که آن دزد معروف به دربند رفت، آن پیر مرد از دیدگان پنهان شد.
هوش مصنوعی: در آنجا، در دزدی که میگردید، هیچ نشانهای از شیر درنده را مشاهده نکردید. در آن دروازه هم هیچ علامتی از گله دیده نشد.
هوش مصنوعی: در این بیت، شخصی در تلاش است تا از یک کوه خارج شود و به سوی دشت هامون حرکت کند. این نشاندهنده تمایل او به خروج از وضعیت کنونی و رسیدن به یک مکان جدید و آزاد است.
هوش مصنوعی: در دز، ناگهان سپهدار از دیده غایب شد و او با دلتنگی آهی از عمق وجودش کشید.
هوش مصنوعی: برای خوشی و شادی به خانهای وارد شدی و غیر از طلا و جواهر چیز دیگری ندیدی.
هوش مصنوعی: دروازه قلعه را باز دید و آن شخصیت معروف که گردن بلند و بلندی داشت، وارد شد.
هوش مصنوعی: بدان که وقتی نام و شهرت به میان بیاید، دوباره به فراموشی سپرده میشود و از یاد میرود.
هوش مصنوعی: سردار به شدت گریه کرد و ناراحت شد، زیرا او شاهد بود که سرنوشت چگونه به سوی کسانی بازمیگردد که از روی خودخواهی و ناپایداری، به عاقبت بدی دچار شدهاند.
هوش مصنوعی: در یک قلعه، یک لوح طلایی پیدا شد که به اندازه ماه نورانی و درخشان بود.
هوش مصنوعی: در اینجا گفته میشود که نامی که بر روی لوحی نوشته شده است، به نشاندهی و تعیین یک قانون یا رسم خاص اشاره دارد. به عبارتی، این آثار و نوشتهها میتوانند نشانهای از هویت یا اصولی باشند که در زندگی یا جامعهای خاص وجود دارد.
هوش مصنوعی: گاهی تو را به اوج میکشاند و در زمان دیگر ممکن است به زیر زمین ببرد.
هوش مصنوعی: در جایی افتادهای که دیگر جایی برای تو نیست و در دریایی ماندهای که نمیدانی ساحلش کجاست.
هوش مصنوعی: خروج از این مکان دشوار است، زیرا اینجا جایی پر از جادو و خطر است.
هوش مصنوعی: این قلعه به نام خوشبو و عطرآگین معروف شده است، اما در واقع در آنجا بدنهای بسیاری بیسر قرار دارند.
هوش مصنوعی: این عبارت به این معناست که جمشید، که یک شخصیت تاریخی و اسطورهای ایرانی است، در زمان خود قلعهای عظیم و باشکوه را بنا کرد. او به خاطر ویژگیهای خوب و مثبتش، به عنوان یک جهانگستر شناخته میشود. این قلعه نمادی از قدرت و عظمت اوست.
هوش مصنوعی: تمام گنجینههای ایران را در این قلعه قرار داد تا از خطرات و آسیبهای آن پادشاه بیرحم در امان بماند.
هوش مصنوعی: بدان که اینجا یک طلسم قدرتمند وجود دارد که مانع از بردن این طلا از قلعه میشود.
هوش مصنوعی: یک جادوگر با قدرت خود چنان کاری کرد که یک مرد از این حصار رهایی یافت.
هوش مصنوعی: کسی که به دنبال جستجوی جهان است، از پشت زال (پدر رستم) برمیخیزد و با سرافرازی و شجاعت، بیهمتا و بیمانند خود را نشان میدهد.
هوش مصنوعی: در زمان لهراسب، این قلعه را خراب خواهد کرد و دیوارهای آن را ویران میسازد.
هوش مصنوعی: او ثروت و جواهراتش را به ایران میآورد و همه چیز را پیش شاه دلیران به نمایش میگذارد.
هوش مصنوعی: اما برای به دست آوردن این ثروت و دارایی، فرد باید با مشکلات و سختیهای زیادی روبرو شود و درد و رنجی را تحمل کند.
هوش مصنوعی: ناگهان صدایی بلند و رعدآسا برخاست که باعث ترس و لرز یل مانند درخت شد.
هوش مصنوعی: ناگهان یکی از زنگیان (سیاهپوستان) به او رسید که چنان قد بلند و براحتی داشت که گویی تا ابرها رفته بود.
هوش مصنوعی: به او گفتند، ای بیخود و نادان، برای چه به اینجا آمدی و چه کار کردی؟
هوش مصنوعی: تو به حدی از خودت خسته شدهای که به این دژ محکم و خوشبو آمدهای.
هوش مصنوعی: چه اژدهای نر و چه شیری که شکار نکرده، به این دژ معطر وارد نمیشود.
هوش مصنوعی: گفت این سخن و خنجر را از جای خود بیرون آورد و به سوی پادشاه رفت، آن فرد با قامت تیره و چهرهای تاریک.
هوش مصنوعی: یک پهلوان از میان سپاه، شمشیری را بر میان دشمنان پایین آورد.
هوش مصنوعی: از بالای نیمه زنگی (نیمهای از رنگ سیاه) یک تیغ به زیر آمد و آن دلیر مرد (پهلوان) را نیش زد.
هوش مصنوعی: تنش به رنگ قیر درآمد و در خاک گم شد، آن دیو زنگی چهره ویران گشت.
هوش مصنوعی: ناگهان بادی سرد و سوزناک وزید، که باعث شد روی زمین سیاه و تاریک شود.
هوش مصنوعی: سرباز فرمانده به شدت لرزید، به گونهای که پهلوان از درخت به لرزه افتاد.
هوش مصنوعی: در این قلعه، به مدت سه روز، بدون آب و غذا مانده بود و از چشمانش اشک مانند خون جاری میشد.
هوش مصنوعی: در روز چهارم، شخصی بزرگ و سالخورده آمد که رویش مانند قیر سیاه بود.
هوش مصنوعی: نقطهای از طلا را بر گردن آویخته که مانند ماه در شب میدرخشد.
هوش مصنوعی: به خاطر زیبایی شب، رنگ و بوی ناگواری از او دور شده است.
هوش مصنوعی: به فرمانروای بزرگ و معروف، دیویی با چهره زشت و ترسناک نزدیک شد و اینطور صحبت کرد: ای پادشاه معروف و نامدار!
هوش مصنوعی: من خود را در دام عشق تو گرفتار کردهام، این همه کارهایی که برای تو انجام دادهام، چه معنایی دارد؟
هوش مصنوعی: در این جمله به معنای این است که مرگ به سراغ تو آمده و تو را از آغاز تا پایان زندگیات در شکار خود گرفته و تصویر وجود تو را به دست آورده است.
هوش مصنوعی: ای جهانجو، بدان که من کسی بودهام که هیچگاه از گشتن و جستجوی تو خسته نشدهام.
هوش مصنوعی: نام من مرجانه است و این نام مانند جادوگری است که داستانها و افسانهها را به هم میزند و به دیگران زندگی و شادی میبخشد.
هوش مصنوعی: من کسی را دارم که اگر به دست من باشد، هرگز با شمشیر شکست نمیخورد و اکنون از من دور شده است.
هوش مصنوعی: همین حالا با من شاد باش و همراه من شو، بیا و به عنوان همسر من قرار بگیر.
هوش مصنوعی: اگر میخواهی از این محبوسى رها شوى، پس خواستهی من را برآورده کن ای پهلوان مشهور.
هوش مصنوعی: او چنین گفت و دستش را گرفت و او را از آنجا به مکانی دیگر برد.
هوش مصنوعی: اولین غذایی که جادو در آن بود، به چه بدی به دست یل رسید. او آن خوراک را در حالی که گرسنه بود، خورد.
هوش مصنوعی: سپس به خدمت پادشاه آمد و گفت که آرزوهایم را برآورده کن.
هوش مصنوعی: بیایید و با عشق و محبت، حاصل زندگیام را به راحتی بچشید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.