گنجور

 
محتشم کاشانی

گفتمش دم به دم آزار دل زار مکن

گفت اگر یار مکنی شکوه ز آزار مکن

گفتمش چند توان طعنه ز اغیار شنید

گفت از من بشنو گوش باغیار مکن

گفتم از درد دل خویش به جانم چه کنم

گفت تا جان شودت درد دل اظهار مکن

گفتم آن به که سر خویش فدای تو کنم

از میان تیغ برآورد که زنهار مکن

گفتمش محتشم دلشده را خوار مدار

گفت خورد از پی عزت او خوار مکن

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
نشاط اصفهانی

ناصح این روی ببین منع من از یار مکن

ور دل از کف ندهی عیب خود اظهار مکن

ملا احمد نراقی

گفتمش این قدر آزار دل زار مکن

گفت اگر یار منی شکوه ز آزار مکن

گفتم از درد دل خویش به جانم چه کنم

گفت تا جان بودت درد دل اظهار مکن

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه