گنجور

 
محتشم کاشانی

برین در می‌کشند امشب جهان‌پیما سمندی را

به سرعت می‌برند از باغ ما سرو بلندی را

غم صحرائیان دارم که غافل گیری گردون

به صحرا می‌برد از شهر بند صید بندی را

سپهرم مایهٔ بازیچهٔ خود کرده پنداری

که باز از گریه‌ام درخنده دارد نوشخندی را

سزاوار فراقم من که از خوبان پسندیدم

دل بیزار الفت دشمنی آفت پسندی را

نمی‌گفتم که آن بی درد با صد غصه نگذارد

به درد بی‌کسی در کنج محنت دردمندی را

دلم ازسینه خواهد جست بیرون محتشم تا کی

بود تاب نشستن در دل آتش سپندی را

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
مشتاق اصفهانی

خدا را ای نسیم احوال زار مستمندی را

به جان از خار هجر آماده هر ساعت گزندی را

به بین و چون کبوتر سوی دورافتاده یار من

مهیا شو از این گلزار پرواز بلندی را

به هرجا بینی آن رم کرده آهو را که افکنده

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه