گنجور

 
غروی اصفهانی

تا که شد سرو سهی سای ابی الفضل قلم

کمر شه شده خم

تا صنوبر بر او سوخت ز سر تا بقدم

سوخت گلزار قدم

تا که آن شمع دل افروز ز سر تا پا سوخت

شاهد یکتا سوخت

نخلۀ طور شرر بار شد از آتش غم

شعله ور زین ماتم

تا که آن سرو خرامان لب جوی افتاده

جوی خون سر داده

دامن دشت ز خون آمده چون باغ ارم

لاله زاری خرم

شاخ طوبای قدش بسکه بخون غلطان شد

شاخۀ مرجان شد

زده بر صفحۀ رویش خط یاقوت رقم

رقمی بس محکم

داد از این آتش بیداد که اندر پی آب

عالمی گشت خراب

ریخت بر خاک بلا خون خداوند همم

عنصر جود و کرم

ساقی تشنه لبان در طلب آب روان

داد دست و سر و جان

خشک لب رفت و برون آمد از آن بحر خضم

با دو چشمی پر نم

رایت معدلت از صرصر بیداد افتاد

داد از این ظلم و فساد

آه ماتم زدگان زد بسر چرخ علم

شرر اندر عالم

شاه، بیچاره و شیرازۀ لشگر پاره

بانوان آواره

تا نگونسار شد آن بیدق گردون پرچم

حامل بیدق هم

تا شد آنسینه که بودی صدف گوهر دین

هدف ناوک کین

وهم پنداشت که در مخزن اسرار و حکم

رخنه زد نامحرم

بسکه پیکان بلا بر بدنش بنشسته

شده چون گلدسه

خار از غنچه مگر رسته و پیوسته بهم

همه با هم توأم

تا که سلطان هما شد سپر تیر سه پر

با چنان شوکت و فر

حمله از چار طرف کرد بمرغان حرم

کرکس ظلم و ستم

دست تقدیر دو دستی ز تنش کرد جدا

که بدی دست خدا

ریخت زین حادثه بال و پر عنقاء قدم

طائر عیسی دم

تا بیفتاد دو دست از تن آن میر حجاز

شد بیکباره دراز

دست کوتاه مخالف به پناگاه امم

به نوامیس حرم

سر سردار حقیقت ز عمود آنچه بدید

نتوان گفت و شنید

خاک بر فرق فریدون و سرو افسر جم

پس از این رنج و الم

شاه اخوان صفا رفت ز اقلیم وجود

با تن خون آلود

شمع ایوان وفا شد به شبستان عدم

با دلی داغ ازغم

 
sunny dark_mode