حکایت شمارهٔ ۷۳
وقتی شیخ قدس اللّه روحه العزیز در میهنه مجلس میگفت، در میانۀ مجلس درویشی در رسید از ماورالنهر و درمجلس بنشست و سه روز خدمت بجای آورد و هر روز در مجلس شیخ نشستی، شیخ روی بوی کردی و سخنان خوب گفتی، روز چهارم آن درویش در میان مجلس نعرۀ بزد و برخاست و گفت ای شیخ مرا میباید کی بدانم کی تو چه مردی و چه چیزی؟ شیخ گفت ای درویش ما را بر کیسه بندنیست و با خلق خدای جنگ نیست. درویش چون آن سخن شنید بنشست. چون شیخ از مجلس فارغ شد آن درویش پای افزار کرد و به جانب ماورالنهر شد. چون آنجا رسید آنجا مشایخ بزرگ بودهاند و عادت ایشان چنان بودی کی حلقه بنشستندی و هر کسی درین شیوه سخنی گفتندی. چون آن درویش در میان ایشان بنشست و هر کسی سخنی میگفتند نوبت بدرویش رسید، او را گفتند بیا تا چه آوردی از خراسان! گفت من پیری دیدم در میهنه کی سخنان نیک میگفت، من آن همه یاد نتوانستم داشت، از وی سؤال کردم که تو چه مردی و احوال تو چیست؟ او گفت ما را بر کیسه بند نیست و با خلق جنگ نیست. جملۀ پیران بیکبار برخاستند و روی سوی خراسان کردند و سجود کردند تعظیم حالت شیخ را، کی چنین کس را تعظیم میباید کرد که با او هیچ چیز نمانده است.
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این روایت، شیخ در مجلسی نشسته و درویشی از ماورالنهر به او میپیوندد و سه روز در کنار او میماند. در روز چهارم، درویش از شیخ سؤال میکند که او چه کسی است و شیخ پاسخ میدهد که ما به دنیا وابسته نیستیم و با مردم جنگی نداریم. درویش از این سخن متاثر میشود و پس از پایان مجلس، به سفر برمیخیزد.
در ماورالنهر، درویش با مشایخ بزرگ دیدار میکند و از آنها میخواهد تا از شیخ سخن بگویند. او از شیخ به عنوان کسی که سخنان نیکو میگوید یاد میکند و وقتی میگوید که او هم گفته است «ما را بر کیسه بند نیست»، مشایخ متوجه مقام والای شیخ میشوند و به او تعظیم میکنند. به این ترتیب، درویش و مشایخ به مقام معنوی شیخ اذعان میکنند.
هوش مصنوعی: شیخ قدس الله روحه عزیز در یک گردهمایی سخنرانی میکرد که درویشی از آن سوی رودخانه به مجلس آمد و سه روز در خدمت شیخ بود. هر روز به مجلس میآمد و شیخ به او توجه میکرد و صحبتهای نیکی میکرد. در روز چهارم، درویش ناگهان فریاد زد و از شیخ خواست که بگوید او چه شخصیتی دارد. شیخ پاسخ داد که او به اموال و داراییها وابسته نیست و با مردم جنگ و جدال ندارد. پس از این سخنان، درویش نشسته و به مجلس ادامه دادند. بعد از پایان مجلس، درویش به سوی زادگاهش برگشت و وقتی به آنجا رسید، با مشایخ بزرگ دیدار کرد. در آنجا رسم بر این بود که هر کس به نوبت صحبت کند. هنگامی که نوبت به درویش رسید، او گفت که در خراسان پیرمردی را دیده که سخنان خوبی میگفت. وقتی از او پرسیدم که چه کسی است و حالش چگونه است، او گفت که به داراییها وابسته نیست و با مردم جدال ندارد. پس از شنیدن این سخن، همه مشایخ به احترام شیخ از جا برخاستند و رو به خراسان سجده کردند، زیرا چنین شخصیتی شایسته احترام و تعظیم است، فردی که هیچ چیز به خود وابسته ندارد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.