حکایت شمارهٔ ۶۵
آوردهاند کی شیخ بشهر هری میرفت و جمعی بسیار و مقریان در خدمت. چون بدیه ریکا رسید و آن دیهیست بر دو فرسنگی شهر، و مردی بوده است در آن دیه او را شیخ بوالعباس ریکایی گفتندی و او برادری داشته است مردی عزیز و نیکو روزگار. ایشان پیوسته باهم بودهاند و کوشکی داشتهاند چنانک عادت اهل هری است، و نشست ایشان آنجا بودی و هرکه از اهل متصوفه آنجا رسیدی او را آنجا فرود آوردندی و شرط ضیافت بجای آوردندی، و سماع را منکر بودندی. چون شیخ آنجا رسید او را درآن کوشک فرود آورندو ما حضری آوردند، چون از سفره فارغ شدند شیخ گفت بیتی برگویید. شیخ بوالعباس گفت ما را معهود نبوده است. شیخ قوّال را گفت بیا بیتی بگوی. قوّال چیزی برگفت، شیخ را حالتی پدید آمد، برخاست و رقص میکرد و جمع با شیخ موافقت مینمودند و شیخ بوالعباس انکاری مینمود. شیخ ما دست او بگرفت و نزدیک خود کشید تا او نیز در رقص موافقت کند. او خویشتن کشیده میداشت. شیخ ما گفت بنگر! او به صحرا بیرون نگریست، جملۀ کوهها و درختان و بناها را دید که بر موافقت شیخ رقص میکردند. شیخ بوالعباس بیخویشتن در رقص آمد و دست برادر بگرفت و گفت بیا کی ما را به بیل این مرد گِل نیست! هر دو برادر در رقص آمدند و انکار از پیش برگرفتند و بعد از آن در سماع رغبت نمودند. و شیخ آن روز آنجا ببود و دیگر روز به شهر هری شد، چون بدر شهر رسید گفت درین شهر مسلمانی در شده است اما کفر بیرون نیامده است. چون در شهر شد در آن خانقاه شد که خالو در آنجا بود. در بالای خانقاه خالو شیخ را پیش آمد و یکدیگر را بدیدند. شیخ هیچ سخن نگفت و هم از آنجا بازگشت و بسرای قاضی هری شد و بنشست بیحجاب. خبر به شیخ قاضی رسید، قاضی پای برهنه بیرون دوید و بدو زانو به خدمت شیخ بنشست و گفت ای شیخ آخر سخنی بگوی! شیخ گفت حُبُّ الدُّنیا رأسُ کُلِّ خَطیئةٍ و بیش ازین سخن نگفت و برخاست. قاضی بسیار تضرع نمود کی شیخ یک ساعت توقف کند، نکرد در راه که میرفت یکی از اهل هری دست به فتراک شیخ نهاده بودو میرفت، در راه از شیخ سؤال کرد که ای شیخ درین آیت چگویی کی اَلرَّحْمنُ عَلَی الْعَرشِ استوی. شیخ گفت ما را در میهنه پیرزنان باشند که یاد دارند که خدای بود و هیچ عرش نبود. پس شیخ بیامدتا به دروازه بیرون شود، جایی رسید کی گَوی آب کندۀ بزرگ بود چنانک معهود ایشانست کی آنرا جاء یعقوب گویند مردی ایستاده بود بر سر آن گَوِ آب و فریاد میکرد کی ای گوهر بیا! زنی سر از سرای بیرون کرد. پیر و سیاه و آبله زده و دندانهای بزرگ و بصفات ذمیمه موصوف، شیخ و جمع را نظر برآن زن افتاد، شیخ گفت: چنان دریا را گوهر به ازین نباشد! و روی بدروازۀ نهاد که آنرا دروازۀ درسره گویند. چون به دروازه رسید، مردی آنجا بود، کلمۀ بگفت که شیخ ازآن برنجید و بر لفظ شیخ کلمۀ رفت که دلالت کرد بر آنکه بدان دروازه عمارتی نباشد چنانک بر دیگر دروازها. از آن وقت باز بدان دروازه هیچ عمارت نبود چنانک بر دیگر دروازهای هری پس شیخ از در شهر بیرون آمد و خلق بسیار بوداع شیخ و به نظاره بیرون آمده بودند. شیخ روی بازپس کرد و گفت یا اهل هری اِنّی اریکُم بِخیرٍ و اِنّی اَخافُ عَلَیکم عَذاب یومٍ عَظیم و برفت و بیش ازین سخن نگفت و یک ساعت در شهر هری مقام نکرد.
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شیخ بشهر هری به سفر میرفت و در راه به دیهای به نام ریکا رسید. در آنجا با شیخ بوالعباس ریکایی، برادرش، دیدار کرد. این دو برادر در یک کوشک نشسته بودند و اهل تصوف نیز مهمانشان بودند. وقتی شیخ خواست شعری بگوید، شیخ بوالعباس انکار کرد، اما پس از مشاهده حالتی عجیب، خود نیز به رقص و سماع روی آورد.
پس از این واقعه، شیخ به شهر هری رفت و در خانقاه مشغول به سخن گفتن شد. وقتی به قاضی هری مراجعه کرد، قاضی از او خواست که سخنی بگوید و شیخ تنها گفت: "حب الدنیا رأس کل خطیة" و سپس رفت.
در مسیر، شیخ با سؤالی درباره آیت "الرحمن علی العرش استوی" روبهرو شد که به یاد پیرزنان میهنش و نبودن عرش پاسخ داد. سپس به دروازهای رسید که مردی در حال فریاد زدن بود و در ادامه با دیدن زنی زشت، گفت که این زن از دریا گوهر بهتری دارد.
در نهایت، شیخ به دروازه شهر رسید و به جمع کثیری از مردم گفت که به آنها خیر و عذاب روز بزرگ را تذکر میدهد و سپس بدون توقف از آنجا رفت.
هوش مصنوعی: روایتی است که شیخی از شهر هری به همراه گروهی از مریدان خود در سفر بود. وقتی به روستایی به نام ریکا رسیدند، مردی که به شیخ بوالعباس ریکایی معروف بود، در آنجا زندگی میکرد. او و برادرش که شخصیت مهمی بود، در این روستا کوشکی داشتند و همیشه با هم بودند. اهل تصوف که به آنجا میرسیدند، در این کوشک پذیرایی میشدند و معمولاً از سماع (موسیقی معنوی) دوری میکردند. وقتی شیخ به آنجا رسید، او را به کوشک دعوت کردند و پس از صرف غذا، از شیخ خواستند شعری بخواند، ولی شیخ بوالعباس به این کار اعتراضی کرد. شیخ به قوال (مداح) گفت تا شعری بخواند و وقتی قوال شروع به خواندن کرد، حالتی بر شیخ عارض شد و او به رقص درآمد و دیگران هم با او همراه شدند، اما بوالعباس همچنان انکار میکرد. در نهایت، شیخ او را به رقص دعوت کرد و او هم پیوست. سپس هر دو برادر به رقص درآمدند و انکار قبلی را کنار گذاشتند و به سماع علاقه نشان دادند. شیخ پس از گذراندن این تجربه به شهر هری آمد و وقتی به آنجا رسید، احساس کرد که در این شهر مسلمانان به ایمان نزدیک شدهاند، ولی هنوز کفر از میان نرفته است. در شهر، به خانقاهی رفت که خالو در آنجا بود و بعد از دیدار با خالو، بدون گفتن حتی یک کلمه مکان را ترک کرد و به خانه قاضی هری رفت. قاضی با شوق و بیحجاب به خدمت شیخ درآمد و از او خواست که سخنی بگوید. شیخ تنها گفت که "محبت به دنیا ریشه همه خطاهاست" و سپس رفت. در مسیر، یکی از ساکنان هری از شیخ پرسید درباره آیهای که به خداوند اشاره دارد. شیخ چنین پاسخ داد که در زمانهای گذشته خداوند بود و هیچ عرش و چیزی دیگر وجود نداشت. سپس هنگامی که به دروازه شهر رسید، مردی در آنجا ایستاده بود که فریاد میزد و از زنانی که در آن حال بیرون آمده بودند، درخواست میکرد. شیخ به این زن نگاهی کرد و گفت که دریا را گوهری بهتر از او نیست. وقتی به دروازه رسید، مردی کلمهای گفت که شیخ را ناراحت کرد و این کلمه نشان میداد که در آن دروازه هیچ بنایی وجود ندارد. از آن زمان به بعد، هیچ ساختمانی در آن دروازه بنا نشده بود. در نهایت، زمانی که شیخ از دروازه خارج شد، جمعیت بسیاری به تماشا آمده بودند. او به مردم هری گفت که میخواهد برایشان خیر ببیند و از عذاب روزی بزرگ میترسد و سپس بدون اینکه بیشتر بماند، شهر را ترک کرد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.