حکایت شمارهٔ ۵۶
در آن وقت کی شیخ بوسعید بنشابور بود یک شب جمع را در خدمت شیخ بخانقاه صندوقی بردند بدعوت، و این خانقاه در همسرایگی سید اجل حسن بود، چون سماع گرم شد و صوفیان را حالتی ظاهر گشت و در رقص درآمدند، سید حسن را خواب ببشولید از رقص صوفیان، از چاکران خویش بپرسید کی چه بوده است؟ گفتند شیخ بوسعید درین خانقاه صندوقی است و او را دعوت کردهاند، صوفیان رقص میکنند. سید اجل صوفیان را منکر بودی گفت، بر بام شوید و خانقاه بر سرایشان فرو گذارید! چاکران سید اجل بر بام آمدند و سر خانقاه باز میکردند و خشت بخانقاه بزیر میانداختند. اصحابنا بشولیدند. شیخ گفت چه بوده است؟ گفتند کسان سید اجل خشت در خانقاه میاندازند. شیخ گفت آنچ فرو انداختهاند بیارید. جملۀ خشتها بر طبقی نهادند و به خدمت شیخ آوردند، چاکران سید از بام نظاره میکردند، شیخ آن یک یک خشت را بر میگرفت و بوسه میداد و بر چشم مینهاد و میگفت هرچ از حضرت نبوت رود عزیز و نیکو بود و آن را بدل و جان باز باید نهاد. عظیم بد نیامد کی بر ما این خرده فرو شد کی خواب چنین عزیزی بشولیدیم؟ ما را بخانقاه کوی عدنی کویان باید شد. حالی برخاست و بر اسب نشست و صوفیان هر دو خانقاه در خدمت شیخ برفتند و قوّالان همچنان در راه میگفتند تا بخانقاه. و آن شب سماعی خوش برفت و چون چاکران سید اجل حسن با سرای سید شدند، گریان و رنجور، سید اجل اعتقاد کرد کی صوفیان کسان او را زدهاند. بپرسید کی شما را چه بوده است که بدین صفت میگریید؟ ایشان ماجرایی کی رفته بود یک یک حکایت کردند. سید چون بشنید پشیمان شد از آن حرکت کی گفته بود. گفت آخر چه رفت؟ گفتند جمله برفتند. سید اجل رنجور شد و بگریست و آن داوری صوفیان از باطن او جمله بیرون آمد و همه شب برخویشتن میپیچید. دیگر روز بامداد بگاه برخاست و فرمود تا ستور زین کردند و بر نشست تا بعذر شیخ آید. شیخ خود بگاه برنشسته بود و با جماعت متصوفه بعذر سید میآمد، هر دو بسر چهار سوی نشابور بهم رسیدند، یکدیگر را در بر گرفتند و بپرسیدند و از یکدیگر عذر میخواستند و میگفتند ترا باز باید گشت. تا سید اجل گفت اگر هیچ عذر مرا قبول خواهد بود شیخ را باز باید گشت تا من به خدمت شیخ آیم و استغفار کنم. شیخ گفت فرمان سید راست. هر دو بازگشتند و بخانقاه آمدند و هر دو بزرگ عذرها خواستند و همۀ جمع صافی شدند. سید اجل گفت اگر سخن ما را به نزدیک شیخ قبولست، امشب شیخ را بخانۀ ما باید آمد. شیخ آن شب به نزدیک سید اجل رفت و سید تکلف بزرگانه راست کرده بودو جمع هر دو خانقاه آن شب آنجا بیاسودند و سید اجل را در حقّ شیخ ارادتی عظیم پدید آمد چنانک در مدتی کی شیخ در نشابور بود سی هزار دینار در راه شیخ خرج کرد.
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در زمان شیخ بوسعید بنشابور، شبنشینی در خانقاه سید اجل حسن برگزار شد. در حین سماع، صوفیان به رقص درآمدند که موجب نگرانی سید حسن شد. او از چاکران خود خواست تا به بام بروند و جلوی رقص صوفیان را بگیرند. آنها با پرتاب خشت به خانقاه، زحمت کشیدند. اما شیخ بوسعید به جای خشم، خشتها را خدای عزیزی دانست و بر آنها بوسه زد. پس از این ماجرا، سید اجل متوجه اشتباه خود شد و از صوفیان عذرخواهی کرد. صبح روز بعد به دیدار شیخ رفت و هر دو از هم عذرخواهی کردند و رابطهای دوستانه بین آنها شکل گرفت. سید اجل به شیخ ارادت زیادی پیدا کرد و در مدت اقامت شیخ در نشابور، سی هزار دینار در راه او خرج کرد.
هوش مصنوعی: در آن زمان که شیخ بوسعید در شهر نیشابور بود، یک شب جمعی از صوفیان به دعوت او به خانقاه سید حسن رفته بودند. وقتی که جو گرم و صمیمی شد و صوفیان به رقص پرداختند، سید حسن از خواب بیدار شد و از چاکرانش پرسید که چه خبر است. آنها گفتند که شیخ بوسعید در این خانقاه است و جمع رقص میکنند. سید حسن به رقص صوفیان ایراد گرفت و از چاکران خواست که بر بام رفته و بر سرشان خشت بیفکنند. چاکران این کار را کردند و خشتها به پایین افتادند. شیخ از این موضوع باخبر شد و خواست که خشتها را بیاورند. وقتی که خشتها را آوردند، او هر کدام را به احترام میبوسید و بر چشمانش میگذاشت و میگفت که هر چیزی که از مقام نبوت بیاید، عزیز و گرامی است. سپس شیخ با صوفیان به راه افتاد و در راه قوالان نیز آواز میخواندند. آن شب سماع خوشی سپری شد. اما وقتی که چاکران سید حسن به او نزدیک شدند و برایش خبر آوردند، او با حالتی غمگین و اندوهگین متوجه شد که گمان میکردند صوفیان به او آسیب رساندهاند. آنها ماجرای شب را برایش تعریف کردند و سید حسن از آنچه که اتفاق افتاده بود پشیمان شد. روز بعد، او تصمیم گرفت به خانقاه برود و از شیخ عذرخواهی کند. در همین حین، شیخ نیز به سمت خانه سید حسن آمده بود و هر دو در میان شهر یکدیگر را دیدند و از هم معذرت خواستند. سید حسن خواست که اگر عذرش مقبول است، شیخ به خانهاش بیاید تا او بتواند از او استغفار کند. شیخ موافقت کرد و هر دو به خانقاه رفتند و در آنجا عذرخواهی کردند و دعوتی از سوی سید حسن برای شیخ ترتیب داده شد. در آن شب، شیخ در خانه سید حسن ماند و بین آنها دوستی عمیقی شکل گرفت که ادامهدار بود و سید حسن حتی در طول مدت حضور شیخ در نیشابور، مبلغ قابل توجهی به او اهدا کرد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.