حکایت شمارهٔ ۵۰
خواجه بوالفتح شیخ گفت کی شیخ قدس اللّه روحه العزیز از نشابور بمیهنه آمده بود و جمعی بسیار باوی، دیگر روز بر دکانی در مشهد مجلس میگفت و خلقی بیحد نشسته بودند و وقتی خوش پدید آمده بود، درین میان نعرۀ مستان و های وهوی و غلبۀ ایشان پدید آمد، کی در همسرایگی شیخ ما مردی بود کی اورا احمد بوشره گفتندی، مگر شبانه در سرای خود باحریفان بکار باطل مشغول بود و بامداد صبوح کردند و مشغلۀ عظیم میکردند. صوفیان و عامۀ خلق برآشفتند و غلبه در مردمان افتاد که برویم و سرای بر سر ایشان فرو گذاریم. شیخ در میان سخن بود، گفت سبحان اللّه ایشان را باطل چنان مشغول کرده است کی از حقّ شماشان یاد نمیآید! شما حقّی بدین روشنی میبینید و چنان تان مشغول نمیکند کی از آن باطلتان یاد نیاید. فریاد از خلق برآمد و بگریستند و به ترک آن امر معروف بگفتند خواجه بوالفتح گفت دیگر روز من پیش شیخ ایستاده بودم،احمد بوشره پیش شیخ فرا گذشت شرم زده، شیخ هیچ نگفت تا احمد از شیخ فراگذشت پس شیخ گفت سلام علیک جنگ نکردهایم ما ترا همسرای نیکیم، آن بزرگ درحقّ همسرایه بسیار وصیت کرده است، اگر وقتی ترا مهماتی افتد با ما همسرایگی کن تا مدد دهیم. چون شیخ این سخن بگفت احمد روی بر زمین نهاد و گفت ای شیخ با تو عهد کردم کی هرگز گرد آن نگردم و توبه کردم و مرید شیخ شد. بسی روزگار برنیامد کی شیخ از دنیا نقل میکرد و هر کسی را وصیتی میفرمود. احمد بر پای خاست و گفت ای شیخ پیرم و روشنایی ندیدم و تو میروی. شیخ گفت دل خوش دار کی کسی را کی روشنایی این شمع بروی افتد، کمترین چیزی کی خدای تعالی باوی کند، آن بود کی بروی رحمت کند.
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: خواجه بوالفتح شیخ بلندپایه از نشابور به مشهد آمده بود و جمع زیادی در دکان او نشسته بودند. در میان صحبتهای شیخ، صدای هیاهو و شادمانی از مردی به نام احمد بوشره که به کار باطل مشغول بود، به گوش میرسید. صوفیان و مردم برآشفته شده و خواستند به سراغ احمد بروند. شیخ در اینجا به مردم گفت که این سرگرمی باطل باعث شده است که از حق غافل شوند. مردم به شدت گریستند و از کار ناپسند خود دست بردند.
در روز بعد، احمد بوشره به نزد شیخ رفت، اما شیخ چیزی نگفت. در نهایت، شیخ به احمد گفت که او باید از همسرایگی با افراد نیک بهرهمند شود. احمد که قبلاً عهد کرده بود از این نوع فعالیتها دوری کند، تصمیم به توبه گرفت و مرید شیخ شد. زمانی نگذشت که شیخ از دنیا رفت و احمد به شیخ گفت که او پیر شده و روشنایی را نمیبیند. شیخ هم به او آرامش داد و گفت که خداوند همیشه رحمتش را بر بندگانش نازل میکند.
هوش مصنوعی: خواجه بوالفتح شیخ ذکر کرد که شیخ قدس الله روحه العزیز از نشابور به میهن خود بازگشته بود و جمعی بسیار با او بودند. روز بعد در دکان مشهد سخنرانی میکرد و عدهی زیادی نشسته بودند. در این بین، صدای شاد و هیاهو از مردان مستی به گوش رسید که یکی از آنها به نام احمد بوشره شناخته میشد. او در شب با دوستانش سرگرم امور باطل بود و صبح با حالتی مست و شاداب آمده بود. صوفیان و مردم عادی از این وضعیت ناراحت شدند و تصمیم گرفتند به این مسأله پایان دهند. در حین سخنرانی شیخ، او گفت: «سبحان الله! این افراد چقدر در باطل مشغولند که حق را فراموش کردهاند! شما حقیقتی روشن را میبینید و به آن توجهی ندارید.» مردم از شنیدن این سخنان به گریه افتادند و تصمیم به ترک آن معصیت گرفتند. خواجه بوالفتح در ادامه گفت که روز بعد در نزد شیخ ایستاده بود و احمد بوشره با شرمندگی از مقابل شیخ گذشت. شیخ تا زمانی که احمد از او فاصله گرفت، چیزی نگفت و سپس گفت: «ما بدون جنگ با تو سلام میکنیم. بزرگانی که پیش از ما بودند، در مورد همسرایی بسیار وصیت کردهاند. اگر روزی مشکلی برایت پیش آمد، با ما همسرایی کن تا کمکت کنیم.» وقتی شیخ این را گفت، احمد روی زمین افتاد و گفت: «ای شیخ، من با تو عهد کردهام که دیگر به آن کار بازنگردم و از آن توبه کردهام.» بعد از مدتی، شیخ از دنیا رفت و به هر کسی وصیتی میکرد. احمد بر پا خاست و گفت: «ای شیخ، من پیر شدم و روشنایی ندیدم و تو میروی.» شیخ پاسخ داد: «دلخوش باش که هر کس از نور این شمع بهرهمند شود، کوچکترین چیزی که خداوند برای او میکند، رحمت است.»
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.