محمد بن منور
»
اسرار التوحید
»
باب دوم - در وسط حالت شیخ
»
فصل دوم - حکایاتی که بر زبان شیخ رفته
»
حکایت شمارهٔ ۴۱
خواجه بوالفتح شیخ گفت رحمةاللّه علیه، وقتی جمعی آمدند از عراق و شیخ ما را جامۀ فرجی آوردند صوفیانه، بافراویز. چون پیش شیخ نهادند شیخ درپوشید. گربۀ بود که پیوسته گرد شیخ برمیآمدی، آن گربه گرد شیخ برآمد و بر آن مرقع شاشید. شیخ گفت ما برآن بودیم کی خود را به جامۀ صوفیان بیرون آریم و ساعتی صوفی باشیم، این گربه بر صوفیی ما شاشید! این فرجی بستانید و با بوالفتح دهید کی صوفی اوست. آن فرجی از پشت شیخ بازکردند و به خواجه بوالفتح دادند و خواجه بوالفتح پیوسته این سخن بتفاخر بازگفتی.
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: خواجه بوالفتح شیخ روایت میکند که زمانی که جمعی از عراق به نزد شیخ آمدند و جامۀ صوفیانهای به او هدیه دادند، گربهای که همیشه با شیخ بود، روی آن جامه شاشید. شیخ با حسرت گفت که هدفشان این بود که برای مدتی به حالت صوفیانه درآیند، اما این گربه عمل ناخوشایندی انجام داد. در نهایت، جامه را از پشت شیخ باز کردند و به خواجه بوالفتح دادند، که او به افتخار این واقعه را همواره بازگو میکرد.
هوش مصنوعی: خواجه بوالفتح شیخ، رحمت خدا بر او، تعریف میکند که وقتی گروهی از عراق آمدند و جامهای مخصوص صوفیان برای ما آوردند، شیخ آن را پوشید. در همان حال، گربهای که همیشه دور شیخ میچرخید، روی آن لباس ادرار کرد. شیخ گفت: «ما با نیت این لباس را پوشیدیم تا لحظاتی صوفی شویم، اما این گربه بر روی لباس ما ادرار کرد!» سپس گفت که آن لباس را بردارید و به خواجه بوالفتح بدهید، چرا که او شایستهتر از ماست. در نهایت، لباس را از پشت شیخ برداشتند و به خواجه بوالفتح دادند و او نیز همیشه این داستان را با افتخار نقل میکرد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.