حکایت شمارهٔ ۱۶
خواجه بوالفتوح غضایری رحمة اللّه علیه روایت کرد و گفت: دختر استاد بوعلی دقاق کدبانو فاطمه کی بحکم استاد امام ابوالقسم قشیری بود، از استاد امام دستوری خواست تا به مجلس شیخ بوسعید آید. استاد امام دستوری نمیداد، چون بکرات میگفت گفت دستوری دادم، اما متنکر وار و پوشیده شو و ناونه بر سر افگن، یعنی چادر کهنه، تا کسی ظن نبرد کی تو کیستی. فاطمه بحکم اشارت استاد آن چنان کرد و به مجلس شیخ آمد و بر بام در میان زنان بنشست. و آن روز استاد امام به مجلس نیامده بود. چون شیخ در سخن آمد حکایتی از استاد بوعلی دقاق آغاز کرد و گفت اینک جزوی از اجزای او اینجاست و شطیبۀ از آن او حاضرست. چون کدبانو فاطمه آن سخن بشنید حالتی بوی درآمد و بیهوش شد و از بام درگشت. شیخ گفت خداوندا نه بدین بازپوشی! همانجا کی بود درهوا معلق بیستاد تا زنان دست فرو کردند، و بر بامش کشیدند و این حال باستاد امام باز نمود.
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: خواجه بوالفتوح غضایری رحمتالله علیه نقل میکند که دختر استاد بوعلی دقاق، یعنی کدبانو فاطمه، از استاد امام ابوالقسم قشیری درخواست میکند که به مجلس شیخ بوسعید برود. استاد امام ابتدا مخالفت میکند و بر این اساس که او باید به صورت مخفیانه برود، به او دستوری میدهد که با چادر کهنه و به نحوی ناشناس ظاهر شود. فاطمه طبق دستور عمل کرده و به مجلس میرود. در آنجا، در میان زنان مینشیند و استاد امام غایب است. شیخ بوسعید در سخنرانیاش به استاد بوعلی دقاق اشاره میکند و سخنانی از او نقل میکند. هنگامی که فاطمه این سخنان را میشنود، دچار حالتی میشود و بیهوش میافتد. شیخ با مشاهده این وضعیت از خداوند میخواهد که به او روشنی و بصیرت بیشتری عطا کند. در نهایت، زنان او را به حالت بیهوشی از مکانش پایین میآورند و این وضعیت به استاد امام گزارش میشود.
هوش مصنوعی: خواجه بوالفتوح غضایری نقل میکند که دختر استاد بوعلی دقاق، به نام فاطمه، از استاد امام ابوالقسم قشیری خواسته بود که به مجلس شیخ بوسعید بیاید. امام به او دستور نداد و گفت که اگر میخواهد به مجلس بیاید، باید پوشش مناسب داشته باشد تا کسی متوجه نشود که او کیست. فاطمه طبق دستور استاد، خود را پوشاند و به مجلس شیخ رفت و در میان زنان نشسته بود. آن روز استاد امام به مجلس نیامده بود. در حین سخنرانی شیخ، او حکایتی از استاد بوعلی دقاق تعریف کرد و به ویژگیهایی از او اشاره کرد. هنگامی که فاطمه این سخن را شنید، حالش دگرگون شد و بیهوش شد و از بام افتاد. شیخ، در حالی که نگران بود، گفت که خدا را شکر میکند که او با این حجاب آمد. در همان لحظه، زنان به کمک او شتافتند و او را به بالای بام باز گرداندند تا حالش را به استاد امام اطلاع دهند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.