قوله تعالی: «وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسِی» لمّا قال یوسف (ع) ذلک لیعلم انّی لم اخنه بالغیب. قال له جبرئیل و لا حین هممت بها یا یوسف: و ما ابرّئ نفسی ای ما أزکّی نفسی عن الهمّ، «إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ» ای انّ نفوس بنی آدم تأمرهم بما تهوی و ان لم یکن فیه رضی اللَّه. فانّی لا ابرّئ نفسی من ذلک و ان کنت لا اطاوعها، «إِلَّا ما رَحِمَ رَبِّی» ای الّا رحمة ربّی: یعنی کلّ نفس تأمر صاحبها هواها الّا ما ادرکته رحمة اللَّه فدفعته. و قیل المعنی لکن من رحمة اللَّه عصمه ممّا تأمره به نفسه.
معنی این کلمات آنست که نفس آدمی ببدی فرماید و آنچ در آن رضاء اللَّه نبود خواهد و من نفس خود را از آن منزّه نمیدارم که آن در طبع بشری سرشته اگر چه من آن را مطاوع نبودم و بر تحقیق آن همّت و حرکت طبعی عزم نکردم.
آن گه گفت: «إِلَّا ما رَحِمَ رَبِّی» اشارتست که این برحمت خداوند منست که هر که اللَّه تعالی بر وی رحمت کند او را از آن معصوم دارد. جماعتی مفسّران گفتند که این همه سخن زلیخاست متّصل بآنچ گفت: «الْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ» آن گه گفت ذلک ای الاقرار علی نفسی لیعلم یوسف انّی لم اخنه بظهر الغیب و انّ اللَّه لا یهدی کید الخائنین. این اقرار که دادم بر خویشتن بآن دادم که تا یوسف بداند که من بظهر الغیب با وی خیانت نکردم و اقرار باز نگرفتم. «وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسِی» عن ذنب هممت به، «إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ» اذا غلبت الشهوة، «إِلَّا ما رَحِمَ رَبِّی» بنزع الشهوة عن یوسف و هذا قول لطیف و هو الاظهر و لا یبعد من قولها: «إِنَّ رَبِّی غَفُورٌ رَحِیمٌ» مع کفرها فانّ الکفّار مقرّون باللّه عزّ و جلّ، یقول اللَّه تعالی: «وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَهُمْ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ».
«وَ قالَ الْمَلِکُ» لمّا تبیّن للملک عذر یوسف و عرف امانته و علمه قال: «ائْتُونِی بِهِ» چون عقل و علم یوسف بدانست و امانت و کفایت وی او را معلوم شد و عذر وی ظاهر گشت گفت: «ائْتُونِی بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِی» اجعله خالصا لنفسی من غیر شرکة. پس خاصگیان خود فرستاد بزندان تا یوسف بیرون آید، یوسف چون خواست که بیرون آید زندانیان را دل خوشی داد و بفرج اومیدوار کرد و از بهر ایشان این دعا کرد: «اللهم اعطف علیهم بقلوب الاخیار و لا تغم علیهم الاخبار» بار خدایا دلهای نیکان و نیک مردان بر ایشان مشفق گردان و خبرها بر ایشان مپوشان، از اینست که در هر شهری زندانیان خبرهای اطراف بیشتر دانند و در میان ایشان اراجیف بسیار رود. چون از زندان بدر آمد بر در زندان بنشست و گفت هذا قبور الاحیاء و بیت الاحزان و تجربة الاصدقاء و شماتة الاعداء، پس غسل کرد و اسباب نظافت بکار داشت و جامه نیکو در پوشید و قصد سرای ملک کرد، چون بدر سرای ملک رسید بایستاد و گفت: حسبی ربّی من دنیای، حسبی ربّی من خلقه عزّ جاره و جلّ ثناؤه و لا اله غیره، پس در سرای ملک شد گفت: اللّهم انّی اسئلک بخیرک من خیره و اعوذ بک من شرّه و شرّ غیره. چون بر ملک رسید بر ملک سلام کرد بزبان عربی، ملک گفت ما هذا اللسان؟ قال لسان عمّی اسماعیل، آن گه او را بعبرانی دعا گفت، ملک گفت این چه زبانست؟ گفت زبان پدران من یعقوب و اسحاق و ابراهیم.
و گفتهاند که ملک زبانها و لغتهای بسیار دانست، به هفتاد زبان با یوسف سخن گفت و یوسف بهر زبان که ملک با وی سخن گفت هم بآن زبان جواب وی میداد، ملک را آن خوش آمد و از وی بپسندید و یوسف را آن وقت سی سال از عمر گذشته بود، ملک با ندیمان و نزدیکان خود مینگرد و میگوید: جوانی بدین سن که اوست با این علم و عقل و زیرکی و دانایی عجبست و طرفهتر آنست که ساحران و کاهنان روزگار از تعبیر آن خواب که من دیدم درماندند و او بیان کرد و از عاقبت آن ما را خبر کرد! آن گه ملک گفت خواهم که آن خواب و تعبیر آن بمشافهت از تو بشنوم، یوسف آن چنان که ملک دیده بود بخواب از اوّل تا آخر بگفت و تعبیر آن بر وی روشن کرد، ملک گفت اکنون رأی تو ای صدّیق درین کار چیست و رشد ما و صلاح ما در چیست؟ یوسف گفت باین هفت سال که در پیش است بفرمای تا نهمار زرع کنند و چندانک توانند جمع کنند در انبارها و دانهای قوت همه در خوشهها بگذارند تا هم مردمان را قوت بود و هم چهار پایان را علف. و نیز چون جمع طعام کرده باشند بروزگار قحط که از اطراف خلق روی بتو نهند، چنانک خود خواهی توانی فروختن و از آن گنجهای عظیم توان نهادن، ملک گفت: و من لی بهذا و من بجمعه؟
فقال یوسف: «اجْعَلْنِی عَلی خَزائِنِ الْأَرْضِ» ای ولّنی امر خزائن مصر یعنی خزائن الطّعام المدّخرة للقحط، «إِنِّی حَفِیظٌ» احفظ ما یجب حفظه، «عَلِیمٌ» اعلم المواضع الّتی یجب ان توضع الاموال فیها. قال الزجاج انّما سأل ذلک لانّ الانبیاء علیهم السلام بعثوا لاقامة الحق و وضع الاشیاء مواضعها فعلم انّه لا یقوم احد بذلک مثله و لا احد اقوم منه بمصلحة النّاس فاراد الصّلاح و الثّواب. یوسف دانست که در روزگار قحط مصالح مردمان چنانک وی نگه دارد هیچ کس نگه ندارد، از بهر آن گفت: «اجْعَلْنِی عَلی خَزائِنِ الْأَرْضِ إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ». و قیل هذه الایة حجّة فی نظریّة النفس بالحق عند الحاجة الیها و لا یکون من التزکیة المنهیّ عنها، بقوله «فَلا تُزَکُّوا أَنْفُسَکُمْ». درین آیت تقدیم و تأخیر است، تقدیره اجعلنی علی خزائن الارض انّی حفیظ علیم، فقال الملک «إِنَّکَ الْیَوْمَ لَدَیْنا مَکِینٌ أَمِینٌ» ای اجابه الی ملتمسه، مکین ای ذو مکانة و منزلة، امین مأمون قد عرفنا امانتک و براءتک، و قیل امین آمن لا تخاف العواقب فمر لی بما هدیت الیه و اشرت به.
عن ابن عباس قال قال رسول اللَّه (ص): «رحم اللَّه اخی یوسف لو لم یقل اجعلنی علی خزائن الارض لاستعمله من ساعته و لکنّه اخّر ذلک سنة فاقام فی بیته عنده سنة مع الملک».
پس از آنک این سخن میان ایشان برفت یوسف یک سال در خانه ملک میبود، عزیز و مکرّم و محترم و ملک میگفت تو از خاصگیان و مقرّبان منی، در مملکت من هیچیز از تو دریغ نیست و هر چه انواع اکرام و احسانست ترا مبذولست مگر آنک با تو طعام نخورم. یوسف گفت چرا نخوری با من طعام؟ گفت از بهر آنک بنده بودهای، یوسف گفت من سزاوارترم که از تو ننگ دارم که من پسر یعقوب بن اسحاق بن ابراهیمام، و مقصود ملک آن بود تا بحقیقت بداند که وی کیست. چون بدانست با وی طعام خورد و اکرامهای عظیم کرد.
ابن عباس گفت چون آن یک سال بسر آمد ملک بفرمود تا شهر را آیین بستند و سرای ملک بیاراستند و تخت زرّین بجواهر مرصّع کرده بنهادند و یوسف را بر تخت نشاند بعد از آنک وی را خلعت گرانمایه پوشانید و تاج بر سر نهاد و مملکت مصر بوی تسلیم کرد و امیران و سرهنگان و سروران لشکر همه را بخدمت وی بداشت و اظفیر را معزول کرد و یوسف را بجای وی بنشاند و بر آنچ او داشت بسیار بیفزود. چون روزی چند برآمد اظفیر بمرد و ملک زلیخا را بزنی بیوسف داد، آن گه ملک مصر بوی راست شد، اینست که ربّ العالمین گفت: «وَ کَذلِکَ مَکَّنَّا لِیُوسُفَ فِی الْأَرْضِ».
بروایتی دیگر گفتهاند که پس از مرگ اظفیر، زلیخا عاجز گشت و مالی که داشت از دست وی بشد و در یمن برادران داشت که ملوک یمن ایشان بودند، دشمن بر ایشان دست یافت و همه را بکشتند و مملکت بدست فرو گرفتند، زلیخا تنها و بیچاره بماند مال از دست شده و مرگ گرامیان دیده و روزگار دراز اندوه عشق «۳» یوسف کشیده پیر و نابینا و عاجز گشته و ذل و انکسار درویشی بر وی پیدا شده و با این همه هنوز بت میپرستید، آخر روزی در کار خویش و بت پرستیدن خویش اندیشه کرد، از کمین گاه غیب کمند توفیق درو انداختند، روی با آن بت خویش کرد گفت ای بتی که نه سود کنی نه زیان و عابد تو هر روز که برآید نگونسارتر و زیانکارتر! از تو بیزار گشتم و از عبادت تو پشیمان شدم و بخدای یوسف ایمان آوردم.
آن گه بت را بر زمین زد و روی بآسمان کرد، گفت: ای خدای یوسف اگر عاصی میپذیری اینک آمدم بپذیر، و اگر معیوبان را مینوازی منم معیوب بنواز، ور بیچارگان را چاره میکنی منم درمانده و بیچاره چاره من بساز، ای خدای یوسف دانی که بجمال بسی کوشیدم و بمال جهد کردم و در چاره و حیلت بسی آویختم و سیاست و صولت نمودم و بمقصود نرسیدم وز آن پس مرگ گرامیان دیدم و فراق خویشان چشیدم و رنج درویشی و عشق یوسف بر دلم هر روز تازه تر و جوان تر، بار خدایا بر من ببخشای و یوسف را بمن نمای که از همه حیلتها و چارها عاجز گشتم و خیره فرو ماندم. زلیخا این تضرع و زاری بر درگاه عزّت همیکرد و یوسف آنجا که بود تقاضای دیدار زلیخا از دلش سر برمیزد. اندیشه و تفکر زلیخا بر دل یوسف غالب گشت، با خود همیگفت کاشکی بدانستمی که زلیخا را حال بچه رسید و کجا افتاد تا اگر در حال وی خللی است من با وی احسان کردمی و فساد معیشت وی بصلاح باز آوردمی که او را بر من حقهاست. و آن روز که یوسف این سخن گفت و زلیخا آن دعا کرد پانزده سال گذشته بود که یوسف، زلیخا را ندیده بود. یوسف آن روز از سر آن اندیشه برخاست با خیل و حشم که من امروز سر آن دارم که تماشا را گرد مصر برآیم و تنزّه کنم، بظاهر تنزّه مینمود و بباطن احوال زلیخا را تعرّف همیکرد، بهر کویی که همیرسید از احوال درویشان همیپرسید تا مگر زلیخا بمیان برآید، آخر بسر کوی زلیخا رسید و زلیخا شنیده بود که یوسف همیگذرد بسر کوی آمده و انتظار رسیدن وی میکرد، چون در رسید او را گفتند اینک زلیخا درویش و نابینا و عاجز گشته، یوسف آنجا توقف کرد، زلیخا را دست گرفتند و فرا پیش وی بردند، حوادث روزگار در وی اثر کرده از اشک دیده مژگانش همه بریخته و نابینا گشته، شماتت اعداش گداخته و فراق گرامیانش مالیده. یوسف که وی را دید آب در چشم آورد و اندوهگن گشت و با وی ساعتی بایستاد و زلیخا آواز رکاب داران و صهیل اسبان و بردابرد چاووشان همیشنید و میگریست و دست بر اسب یوسف همیمالید و میگفت سبحان الّذی اعزّ العبید بعزّ الطّاعة و اذلّ الملوک بذلّ المعصیة.
آن گه گفت ای یوسف مرا بسرای خود خوان که با تو حدیثی دارم، یوسف فرمود تا او را بسرای بردند و خود برآمد و بسرای آمد، زلیخا بیامد و پیش یوسف بنشست گفت ای یوسف از خاندان نبوّت حرمت داشتن و حق شناختن بدیع نبود و ممتحن را نواختن عجب نبود، ای یوسف اوّل بدانک من ایمان آوردهام بیگانگی خدای آسمان و کردگار جهانیان، او را یکتا و یگانه دانم بی شریک و بی انباز و بی نظیر و بی نیاز، از آن دین که داشتم برگشتم و دین حق پذیرفتم و ملّت اسلام گزیدم و پسندیدم، اکنون بتو سه حاجت دارم: یکی آنست که من دانم تو بر خداوند خود کریمی و بنزدیک وی پایگاه بلند داری از من بوی شفیع باشد تا چشم روشن بمن باز دهد، یوسف زبان تضرّع بگشاد و دعا کرد گفت: الهی بحقّ محمّد و آله ان تردّ علی هذه الضّعیفة بصرها و لا تخجلنی عندها و عند النّاس. زلیخا گفت یا یوسف الحمد للَّه که حاجت روا شد و چشم من بدیدار تو روشن کرد و دل من به معرفت ایمان نورانی کرد. یوسف گفت دیگر حاجت چیست؟ زلیخا گفت دعا کن تا جمال بمن باز دهد، یوسف رداء خود بر وی افکند و دعا کرد، زلیخا چنان شد که از نخست روز که یوسف را دید. حاجت سوم آن بود که گفت مرا بزنی بخواه، سر در پیش افکند باین اندیشه تا جبرئیل آمد و گفت ملک جلّ جلاله می گوید: زلیخا تا اکنون بحیلت و چاره خود ترا میطلبید لا جرم بتو نمیرسید، اکنون ترا از ما طلب کرد و بسبب تو با ما صلح کرد، حاجت وی روا کن، یوسف بفرمان اللَّه تعالی او را بزنی بخواست، چون بهم رسیدند یوسف گفت: أ لیس هذا خیرا ممّا کنت تریدین؟ فقالت ایّها الصدّیق لا تلمنی فانّی کنت امرأة حسناء ناعمة کما تری فی ملک و دنیا و کان صاحبی لا یأتی النّساء و کنت کما جعلک اللَّه فی حسنک و هیئتک فغلبتنی نفسی فوجدها یوسف عذراء فاصابها و ولد له منها ابنان: افرائیم و میشا.
پس زلیخا بر عبادت اللَّه تعالی چنان حریص شد که یک ساعت فارغ نبودی و یوسف بخلوت وی رغبت همیکرد و زلیخا احتراز همیکرد! یوسف گفت ای زلیخا باین مدت کوتاه چنین از من ملول گشتی که در صحبت من رغبت همینکنی! زلیخا دست وی ببوسید و گفت حاشا که من از تو ملول شوم یا سر در چنبر تو نیارم که ترا بسه سبب دوست دارم: یکی آنک معشوق دیرینه منی، دیگر شوی محتشم منی، سوم پیغامبر خدای منی جلّ جلاله، لکن آن گه که در طلب تو بودم از خدمت حق غافل بودم، اکنون که او را بشناختم تا از عبادت وی فارغ نباشم با خدمت تو نپردازم.
«وَ کَذلِکَ مَکَّنَّا» ای کذلک التّمکین الاوّل بالانعام علیه بالخلاص من السّجن، «مَکَّنَّا لِیُوسُفَ فِی الْأَرْضِ» جعلناه ممکّنا فی تدبیر ارض مصر، «یَتَبَوَّأُ مِنْها حَیْثُ یَشاءُ» ای یختار اطیبها و ینزل منها حیث اراد. البواء المنزل یقال بوّأته فتبوّء. و قرأ ابن کثیر حیث نشاء بالنّون علی معنی حیث یشاء اللَّه و یرضاه ثناء علی یوسف و من قرأ بالیاء فانّه اسند الفعل الی یوسف تفضیلا له علی غیره بذلک و دلالة علی تمکینه له ما لم یکن لغیره. قوله «نُصِیبُ بِرَحْمَتِنا مَنْ نَشاءُ» اخبار من اللَّه انّه ینعم علی من یشاء من عباده کما انعم علی یوسف، «وَ لا نُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ» ثواب الموحّدین.
قال ابن عباس: اجر المحسنین ای الصّابرین بصبره فی البئر و صبره فی السّجن و صبره فی الرّق و صبره عمّا دعته الیه المرأة. قال مجاهد: فلم یزل یدعو الملک الی الاسلام و یتلطّف له حتّی اسلم الملک و کثیر من النّاس فهذا فی الدّنیا، «وَ لَأَجْرُ الْآخِرَةِ خَیْرٌ لِلَّذِینَ آمَنُوا وَ کانُوا یَتَّقُونَ» ای ما یعطی اللَّه من ثواب الآخرة خیر للمؤمنین، یعنی انّ ما یعطی اللَّه یوسف فی الآخرة خیر ممّا اعطاه فی الدّنیا.
و لقد انشد البحتری:
کتب بعضهم الی صدیق له:
اما فی رسول اللَّه یوسف اسوة
وراء مضیق الخوف متّسع الامن
اقام جمیل الصّبر فی الحبس برهة
فلا تأیسن فاللَّه ملّک یوسفا
لمثلک محبوسا علی الظّلم و الافک
و اوّل مفروج به آخر الحزن
فآل به الصّبر الجمیل الی الملک
خزائنه بعد الخلاص من السّجن
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این متن خلاصهای از داستان یوسف (علیهالسلام) و زلیخا است. در این بخش، به نکات مختلفی از جمله اعتراف زلیخا به خیانت خود و بیان اینکه یوسف را در غیاب او خیانت نکرده، اشاره شده است. زلیخا میگوید که نفس انسانها به بدیها و گناهان فرمان میدهد، اما باید به رحمت خدا توجه شود.
سپس به موقعیت زلیخا و یوسف در کاخ فرعون و شناخت یوسف از موقعیتهای مختلف اشاره شده و همکاری زلیخا و یوسف در شرایط دشوار توصیف گردیده است. یوسف که به درستی و امانت شناخته میشود، به عنوان مسئول نگهداری از خزانههای مصر منصوب میشود و در این راستا، در دوران قحطی تدابیر خاصی را پیشنهاد میدهد.
داستان در ادامه به ایمان زلیخا و درخواستهای او از یوسف میپردازد. او پس از پذیرش دین حق، از یوسف میخواهد که برایش دعا کند تا بینایی خود را باز یابد و در نهایت با یوسف ازدواج میکند. اینداستان جذب یوسف (علیهالسلام) و زلیخا به خداوند و امتحانهای آنها در زندگی، نهایتاً به رابطهای معرفتی و روحانی در کنار یکدیگر منتهی میشود.
در پایان به پیروزی یوسف و برآورده شدن دعاهای او و زلیخا در زندگی دنیا و آخرت اشاره شده و تأکید بر اینکه پاداشهای الهی برای مؤمنان و نیکوکاران بیاندازه است، بیان میشود.
هوش مصنوعی: یوسف (ع) زمانی که گفت «من خودم را تبرئه نمیکنم»، در واقع میخواست نشان دهد که من به خاطر غیبت، خیانت نکردهام. جبرئیل به او گفت: «و وقتی که به آن فکر کردی، من نیز خودم را تبرئه نمیکنم»، یعنی نمیتوانم بگویم که خودم را از وسوسهها و خواستههای نفسانی مبری میدانم. زیرا نفس انسان به بدیها و کارهای ناخوشایند تحریک میشود، حتی اگر در این کارها رضایت خدا نباشد. بنابراین، من نمیتوانم از این مسئله خود را تبرئه کنم، هرچند که به خواستههای نفسانیام جواب نمیدهم. مگر اینکه رحمت خدا شامل حال من شود، به این معنا که تنها رحمت خداوند میتواند مانع از این شود که انسان به خواستههای نفسانی خود پاسخ دهد. در واقع، میتوان گفت که خداوند انسانها را از خواستههای بد خود حفظ میکند.
هوش مصنوعی: این کلمات به این معنی هستند که نفس انسان ممکن است به سمت کارهای بد رهنمون شود و به دنبال چیزهایی برود که رضایت خداوند در آنها نیست. من نمیتوانم خود را از این موضوع کاملاً جدا کنم زیرا این ویژگیها در طبیعت بشر وجود دارد. هرچند که من تحت تأثیر آن قرار نگرفتهام و تلاشی برای پیروی از آن نداشتهام.
هوش مصنوعی: سپس گفت: «مگر آنچه پروردگارم رحم کند» اشاره به این است که این رحمت خداوند است که هر کس را به برکت آن معصوم میدارد. برخی مفسران گفتهاند که این سخن زلیخا به آنچه گفته است متصل است: «اکنون حق روشن شد». او با این اقرار به خود میگوید که یوسف بداند من در غیاب او خیانت نکردم و خداوند کید خیانتکاران را هدایت نمیکند. این اقراری که کردم به این خاطر است که یوسف بفهمد من در غیاب او به او خیانت نکردم و همچنان بر اقرارم ایستادهام. «و من خودم را از گناهی که به آن همت گماردم تبرئه نمیکنم، زیرا نفس انسان همواره به سوی بدی کشیده میشود»، زمانی که شهوت غلبه کند، مگر آنکه پروردگارم رحم کند و این به معنای رهایی یوسف از شهوت است و این تعبیر لطیف و واضحی است. این گفته دور از گفتارش نیست که: «پروردگارم بخشنده و مهربان است»، هرچند که او کافر است، زیرا کافران نیز به خداوند اعتقاد دارند. خداوند میفرماید: «و اگر از آنان بپرسی چه کسی خلقشان کرده، حتماً میگویند خداوند».
هوش مصنوعی: پس از روشن شدن وضعیت یوسف و آگاه شدن ملک از درستی او و داناییاش، گفت: «او را پیش من بیاورید.» چون به عقل و دانش یوسف پی برد و امانت و تدبیر او برایش مشخص شد، و علت حضور او در زندان برایش روشن گردید، دستور داد تا یوسف را به حضورش بآورند. او تصمیم گرفت که یوسف را به عنوان مشاور خود برگزینید و او را از زندان آزاد کند. در این میان، یوسف به زندانیان روحیه داد و آنها را دلداری داد و برایشان دعایی کرد تا خداوند دلهای نیکان را به آنان مهربان کند و از اخبار دلسرد کننده دور نگه دارد. یوسف پس از خروج از زندان، در آستانه آن ایستاد و زندان را به عنوان محیطی برای رنج و اندوه توصیف کرد و سپس به نظافت و آراستگی پرداخت و لباسهای زیبا پوشید تا به قصر ملک رود. هنگامی که به قصر رسید، ایستاد و گفت: «خداوند من، به تنهایی کفایت من از دنیا و خلقش است.» وقتی وارد قصر شد، از خداوند خواست که بهترینها را به او عطا فرماید و از شر و بدیها دورش کند. وقتی به ملک رسید، به زبان عربی سلام کرد و ملک پرسید: «این زبان چیست؟» یوسف پاسخ داد: «زبان عموی من اسماعیل است.» سپس دعا به زبان عبری را ادامه داد و ملک پرسید: «این زبان چیست؟» یوسف گفت: «زبان پدران من یعقوب، اسحاق و ابراهیم است.»
هوش مصنوعی: گفته شده که ملک، به زبانها و گویشهای فراوانی آشنا بود. او با یوسف به هفتاد زبان صحبت کرد و یوسف نیز به هر زبانی که ملک با او سخن گفت، پاسخ داد. این توانایی یوسف نظر ملک را جلب کرد و او را مورد پسند قرار داد. در آن زمان، یوسف سی سال سن داشت. ملک به همراه نزدیکانش به یوسف نگریست و گفت: جوانی با این سن که اینهمه دانش و هوش و زیرکی دارد، شگفتانگیز است. همچنین شگفتی از این است که جادوگران و کاهنان زمان او، نتوانستند تعبیر خوابی که من دیدم را بیان کنند، اما او به وضوح آن را توضیح داد و ما را از عاقبت آن مطلع کرد. سپس ملک از یوسف خواست که خواب و تعبیر آن را بهطور مستقیم از او بشنود. یوسف با جزئیات خواب را از ابتدا تا انتها بیان کرد و تعبیر آن را برای ملک روشن کرد. ملک از یوسف پرسید: نظر تو در این کار چیست و ما چگونه میتوانیم بهترین تصمیم را بگیریم؟ یوسف پاسخ داد که پیشنهاد میکند در طول هفت سال آینده، دستور دهد تا کشت و زرع کنند و هر چه میتوانند ذخیره کنند تا مردم و حیوانات از آن بهرهمند شوند. او همچنین گفت: زمانی که قحطی فرا رسد و مردم به سوی تو بیایند، تو میتوانی از این منابع باقیمانده استفاده کنی و آنها را بفروشی. ملک با تعجب پرسید: و من چگونه میتوانم در این زمینه اقدام کنم و این منابع را جمعآوری کنم؟
هوش مصنوعی: یوسف گفت: «من را مسئول خزائن زمین قرار بدهید»، یعنی خزائن غذاهایی که برای دوران قحط ذخیره شده است، چون من حفظ میکنم آنچه را باید حفظ شود و میدانم کجا باید اموال قرار گیرند. زجاج گفته است که او این درخواست را کرد چون پیامبران برای برقراری حق و قرار دادن چیزها در جای خود فرستاده شدهاند و یوسف میدانست که هیچکس به اندازه او در این کار صلاحیت ندارد و نمیتواند به مردم خدمت کند. او به همین خاطر گفت: «من را مسئول خزائن زمین قرار بدهید» زیرا در دوران قحط، تنها او میتواند به نحو احسن از مصالح مردم مراقبت کند. همچنین این آیه دلیلی بر نظریه نفس در زمان نیاز است و با «پس خود را تزکیه نکنید» تناقضی ندارد. در این آیه، تأخیر و تقدمی وجود دارد، که معنیاش این است: «من را مسئول خزائن زمین قرار بده که من حافظ و آگاه هستم». سپس پادشاه پاسخ داد: «تو امروز در نظر ما مقام والایی داری و امانتدار هستی»، یعنی به درخواست او پاسخ مثبت داد و او را فردی با مقام و امانتدار معرفی کرد که ما امانتداری و پاکی تو را میشناسیم.
هوش مصنوعی: ابن عباس نقل میکند که رسول خدا (ص) فرمود: «خداوند برادر یوسف را رحمت کند، اگر او میگفت مرا مسئول خزائن زمین قرار ده، خدا او را از همان لحظه منصوب میکرد. اما او این درخواست را یک سال به تأخیر انداخت و یک سال در خانه یوسف با پادشاه بود.»
هوش مصنوعی: بعد از اینکه این صحبتها بین آنها رد و بدل شد، یوسف یک سال در خانهٔ فرمانروا زندگی کرد و مورد احترام و محبت او قرار گرفت. فرمانروا به او میگفت تو از نزدیکان و خاصان من هستی و در کشور من هیچ چیز از تو کم نخواهد بود و هر نوع احترام و محبت که بخواهی به تو تعلق میگیرد، به جز اینکه من با تو غذا نخواهم خورد. یوسف پرسید چرا غذا نمیخوری؟ او پاسخ داد به خاطر اینکه تو بندهای. یوسف در پاسخ گفت من سزاوارترم که تو از من خجالت بکشی، زیرا من پسر یعقوب، پسر اسحاق، پسر ابراهیم هستم. هدف فرمانروا این بود که حقیقتاً بداند یوسف کیست. وقتی که او به این حقیقت پی برد، با یوسف غذا خورد و او را با احترامهای فراوانی پذیرفتن کرد.
هوش مصنوعی: ابن عباس میگوید که وقتی یک سال به پایان رسید، ملک دستور داد که شهر را آرایش کردند و کاخ سلطنتی را تزئین کردند. تختی از طلا و جواهرات قرار دادند و یوسف را بر آن تخت نشاندند. سپس او را با لباسهای نفیس پوشاندند و تاج بر سرش گذاشتند و مصر را به او تسلیم کردند. فرماندهان و سران لشکر همگی به یوسف خدمت کردند و اظفیر را برکنار کردند و یوسف را به جای او منصوب کردند و املاک و داراییهای زیادی را به او بخشیدند. پس از چند روز، اظفیر درگذشت و ملک زلیخا را به همسری یوسف داد. سپس ملک مصر به یوسف آزادانه تسلیم شد، و این نشاندهنده تحقق وعدههای خداوند است که در آیات آمده است.
هوش مصنوعی: به نقل از منابع، پس از فوت نرهگر، زلیخا دچار ناامیدی شد و داراییاش را از دست داد. او در یمن برادرانی داشت که فرمانروایان آن سرزمین بودند، اما دشمنان به آنان حمله کردند و همه را کشتند. زلیخا تنها و پریشان ماند و با از دست دادن ثروت و مرگ عزیزانش، سالها در رنج عشق به یوسف زندگی کرد. او پیر و نابینا شده و در فقر به سر میبرد، اما هنوز هم به بتپرستی ادامه میداد. روزی دربارهی کارهایش و پرستش بت فکر کرد و در دلش تغییراتی رخ داد. به طرف بتش رو آورد و گفت: «ای بت که نه سودی به من میرسانی و نه زیانی، عابد تو هر روز بیشتر در حال زوال و ضرر است! از تو بیزار شدم و از پرستش تو پشیمان هستم و به خدای یوسف ایمان آوردم.»
هوش مصنوعی: زلیخا، شخصیت محوری این داستان، در دل خود به درگاه خداوند دعا میکند و از او میخواهد که به خاطر عشق و آرزوهایش نسبت به یوسف او را ببخشاید و یوسف را به او نشان دهد. او به روزهای سختی که گذرانده و فراق یوسف اشاره میکند و از رنج و اندوهی که با خود دارد میگوید. همزمان، یوسف نیز در دلش به فکر زلیخا است و آرزو میکند که از حال او باخبر شود تا اگر به کمک نیاز داشته باشد، بتواند به او یاری رساند. پس از گذشت سالها، یوسف تصمیم میگیرد که به کوی زلیخا برود و از حال او بپرسد. زمانی که به آنجا میرسد، متوجه میشود که زلیخا دچار مشکلاتی شده و به شدت دچار آسیب و اندوه است. زلیخا وقتی یوسف را میبیند، به او حسرت و دردهایش را نشان میدهد و یوسف نیز تحت تأثیر قرار میگیرد و به او دل میسوزاند. در نهایت، او در حالتی از غم و اندوه، همچنان صدای زندگی و شوق را برای زلیخا حس میکند و خداوند را به خاطر توفیقاتی که به بندگانش داده ستایش میکند.
هوش مصنوعی: زلیخا به یوسف گفت که او را به خانهاش ببرد، چون مطلب مهمی با او دارد. یوسف او را به خانهاش آورد و زلیخا به او گفت که او به خدا و ایمانش اعتقاد پیدا کرده و تمام بتها و خدایان دروغین را کنار گذاشته است. او از یوسف خواست که برایش دعا کند تا بیناییاش را باز یابد. یوسف دعا کرد و خواستهاش برآورده شد. بعد از آن، زلیخا از یوسف خواست که دعا کند تا زیباییاش به او بازگردانده شود و یوسف با دعا و افکندن ردا بر او، این خواسته را نیز برآورده کرد. زلیخا همچنین درخواست کرد که یوسف او را به ازدواج بگیرد. جبرئیل به یوسف گفت که زلیخا قبلاً به دنبال او بوده و حالا که به درگاه خدا درخواست کرده، خواستهاش را برآورده کند. یوسف با فرمان خدا او را به همسری گرفت و در نهایت آنها دو پسر به نامهای افرائیم و میشا داشتند.
هوش مصنوعی: زلیخا آنقدر به عبادت خداوند متعالی علاقهمند شده بود که هرگز لحظهای از آن فارغ نمیشد و یوسف به خلوت او تمایل داشت اما زلیخا میخواست از او دور بماند. یوسف به زلیخا گفت: «این مدت کوتاه است که از من خسته شدهای و به من علاقهمند نیستی؟» زلیخا دست او را بوسید و گفت: «هرگز نمیتوانم از تو خسته شوم یا از تو دوری کنم؛ زیرا تو معشوق دیرینه من، شوهر محترم من و پیامبر خدا هستی. اما زمانی که به دنبالت بودم، از عبادت خدا غافل شده بودم و اکنون که او را شناختهام، نمیتوانم از عبادت او غافل شوم و در کنار تو باشم.»
هوش مصنوعی: این متن به بیان لطف و رحمت خداوند به حضرت یوسف اشاره دارد. خداوند با کمکهایش، وی را از زندان رهایی بخشید و به او موقعیتی در زمین مصر عطا کرد. یوسف بهراحتی میتوانست در این سرزمین از امکانات و نعمتها بهرهبرداری کند و هر جا که میخواست ساکن شود. برخی مفسران به ویژگیهای خاص یوسف و مقام او در این انتخاب تأکید میکنند. در ادامه، این مطلب ذکر شده که خداوند به هر که بخواهد رحمت میدهد و به افرادی که در مسیر نیکوکاری و احسان هستند پاداش خواهد داد.
هوش مصنوعی: ابن عباس میگوید که پاداش نیکوکاران، به ویژه صابران، در برابر سختیهایی است که تحمل کردهاند؛ مانند صبر در چاه، صبر در زندان، صبر در دوران بردگی و صبر در برابر temptations زنی که او را دعوت به گناه کرد. مجاهد اضافه میکند که او همچنان پادشاه را به اسلام دعوت میکرد و با نرمی و مهربانی با او صحبت میکرد تا این که پادشاه و بسیاری از مردم به اسلام روی آوردند. این پاداشها در زندگی دنیاست و در ادامه اشاره میشود که پاداش آخرت، بهتر از آنچه در دنیا به مؤمنان داده میشود، است؛ بدین معنا که آنچه خداوند به یوسف در آخرت میدهد، بهتر از همه نعمتهایی است که در دنیا به او عطا کرده.
هوش مصنوعی: البحتری شعر را با مهارت و زیبایی سروده است. آثار او نشاندهندهی تواناییاش در بیان احساسات و توصیف مناظر طبیعی است. شعرهایش غالباً غنی از تصاویر زنده و عواطف عمیق هستند و توانستهاند جایگاه خاصی در ادبیات عرب پیدا کنند.
هوش مصنوعی: برخی از آنها به یکی از دوستانشان نوشتند:
هوش مصنوعی: اما در پیامبر خدا یوسف الگو و نمونهای است.
هوش مصنوعی: در پشت تنگنای ترس، فضایی از امنیت وجود دارد.
هوش مصنوعی: جمیل الصبر در مدت زمان حبس، استقامت و صبوری را به خوبی به نمایش گذاشت.
هوش مصنوعی: پس ناامید نشوید، زیرا خداوند ملک یوسف را دارد.
هوش مصنوعی: شما به عنوان یک فرد در شرایط ناعادلانه و به دور از حقیقت زندانی هستید.
هوش مصنوعی: و در ابتدا، غم و اندوه به پایان میرسد.
هوش مصنوعی: به صبر زیبا به سوی ملک برو.
هوش مصنوعی: خزانه پس از رهایی از زندان
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.