گنجور

 
مسعود سعد سلمان
 

ای غرابی غریب نظمی تو

آن غرابی که اهل دام نه ای

گر تمامی ء آدمی به فناست

تو بدین نکته خود تمام نه ای

نیستی اهل لاف و کم سخنی

کهنه پوشی و مرد لام نه ای

نیستی بوالفضول چون راوی

نیز چون یار بوالکلام نه ای

بد کنند این دو به تو نکنی

زانکه با حقد و انتقام نه ای

ور چو ایشان نه ای لئیم ظفر

شکر این کن که از لئام نه ای

نیستی نیک تنگ چشم به خرج

کدیه را بس فراخ کام نه ای

فلکی را همی بری با خود

تات گویند بی دوام نه ای

خوش حدیثی و نیستی بدخو

جلف طبع گران سلام نه ای

به شراب و مقامری و زنا

تازه و تر و شادکام نه ای

در خور خود تو را حلالی هست

زین سبب راغب حرام نه ای

دوستان را تو نیک واسطه ای

گر چه خواهان رود و جام نه ای

پاره فحش را که بر تو کنند

نیک تندی و هیچ رام نه ای

ور به اندام طیبتی خیزد

نیز نوزین و بد لگام نه ای

سوخته روی تو همی گوید

که تو در هیچ کار خام نه ای

غول شبهی چو شد نه ای الحق

برده زنگی چو شد غلام نه ای

هر کسی گویدت که شو نبری

پس چرا هیچ پی به کام نه ای

شفق سرخ رنگ شد چشمت

که تو جز تیره چهرشام نه ای

اختران سپید در خنده

چه نمایی اگر ظلام نه ای

تو چو عنبر سیاه رو

که چو صابون سپید فام نه ای

گر چو خیری کبود رویی تو

نیست غیبی که زشت نام نه ای

شکر کن کردگار عالم را

که چو لاله سیاه کام نه ای

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.