گنجور

 
مسعود سعد سلمان

تا توانی مکش ز مردی دست

که به سستی کسی ز مرگ نجست

ماهی ار شست نگسلد در آب

بسته او را به خشکی آرد شست

هر که او را بلند مردی کرد

تا به روز اجل نگردد پست

روی ننمود خوب در مجلس

تا ندیدند در مصافش شکست

هر که با جان نایستاد به رزم

دان که در پیشگه به حق ننشست

سر فرازد چو نیزه هر مردی

که میان جنگ را چو نیزه ببست

ای بسا رزمگاه چون دوزخ

که قضا اندر او درست نرست

دل مردان ز ترس چون دل طفل

سر گردان ز حمله چون سرمست

چرخ گردان ز گرد کان چو شبه

تیغ بران ز خون چو شاخ کبست

نیزه چون حمله خواستم بردن

گشت پیچان مرا چو مار به دست

گفتم این شاخ مرگ راست گرای

که بسی دل به خواهم خست

کنی ار احتراز وقتش نیست

ور کنی اضطراب جایش هست

یا بجنبی همی ز شادی خون

یا بلرزی همی ز بیم شکست

 
sunny dark_mode