گنجور

 
مسعود سعد سلمان
 

زهی در بزرگی جهان را شرف

زهی از بزرگان زمان را خلف

نمایی به جود آنچه عیسی به دم

نمایی به رای آنچه موسی به کف

نه با دشمنان تو در آب نم

نه با دوستان تو در نار تف

یکی شربت آب خلافت که خورد

بشد اشکمش همچو پشت کشف

مه از اول مه شود بار ور

به آخر برآیدش عز و شرف

نبینی چو آبستنان هر زمان

فزون گردد او را به رخ بر کلف

به میدان مکن در شجاعت سبق

به مجلس مکن در سخاوت سرف

نباید که خوانند این را جنون

نباید که دانند آن را تلف

کجا دجله مدح تو موج زد

چو بغداد گردد جهان هر طرف

ز بهر معانی چون در تو

همه گوش کردیم همچون صدف

چگونه کنم شکر احسان تو

که ناکرده خدمت بدادی سلف

تو آنی که ارواح ناطق کنی

چو مادر پسر را به لطف و لطف

ستایش کنی مر مرا در سخن

گهر می دهی مر مرا یا خزف

مرا دشمنانند و با تیر من

همه خاکسارند همچون هدف

گر آیند با جنگ من صف زده

بکوشند با من ز بهر صلف

نمایند در چشم من همچنانک

کشیده ز شطرنج بر تخته صف

چگونه بخایم در ایشان رطب

که در حلقشان نیست الاختف

بگیرم سر اژدهای فلک

اگر رای تو گویدم لاتخف

بداری همی در کنف خلق را

جهاندار دارادت اندر کنف

نصیب ولیت از سعادت سرور

نصیب عدوت از شقاوت اسف