گنجور

 
مجذوب تبریزی

روزی که فلک بساط آراست

رخصت ز علی گرفت و برخاست

از دامنش آسمان چو گردی

بر خاک درش نشست و برخاست

آثار سجود آستانش

از جبهه مهر و ماه پیداست

تا قامت سرو او علم شد

در خانه کعبه قبله شد راست

در گاه ملائک آشیانش

تا کنگره‌های عرش برپاست

چون ذات خدا که بی‌شریک است

در باب شناختش غلط‌هاست

عالم عالم ثنا که گفتند

یک ذره ز صد هزار صحراست

دریا دریا گهر که سفتند

یک قطره ز صد هزار دریاست

از جمله معجزات قرآن

گنجیدن وصف شأن مولاست

یک باغ ولایتش بهشت است

در هر دو جهان بهشت از ماست

انوار شرایع الهی

از فضل امیر نخل غراست

راهی که نه خضر سالکش اوست

چاهی‌ست که آن سرش نه پیداست

فردا با نار گوید آن نور

این یک تو بگیر و این یک از ماست

سررشته کارخانه صنع

در دست خدا به دست مولاست

روزی که قلم گرفت معبود

لوحش کف مرتضی علی بود

دستی که به دامن علی نیست

بی‌علت کوری و شلی نیست

یک نام خدا علی‌ست دریاب

بی‌فکر مگو خدا علی نیست

خواهم که نُصَیروار من هم

گویم که خداست او ولی نیست

آن کس که امام را خدا گفت

بی‌کفر مذاق حنبلی نیست

از روز ازل امام ما اوست

عهد ازلی جز این بلی نیست

در دیده گم‌رهان دل‌کور

انوار جلالتش جلی نیست

در هشت بهشت نیست یک دل

کز نور ولاش ممتلی نیست

بی‌نور ولایتش کرامات

جز حیله دیو مندلی نیست

هرگز نشوی ز هم و غم دور

گر ذکر دلت سینجلی نیست

در حشر چه آورد به بازار

دستی که ز دامنش ملی نیست

سلطانی شیعه جنابش

محتاج به تاج و صندلی نیست

گر شیعه او ولی نباشد

در هشت بهشت یک ولی نیست

چشم دو جهان ز خوان احسان

جز بر کف مرتضی علی نیست

روزی که قلم گرفت معبود

لوحش کف مرتضی علی بود

هر فتح که شأن مصطفی کرد

پیداست که قدرت خدا کرد

مقراض مثال کفر و دین را

تیغ دوسرش ز هم جدا کرد

در خیبر و در حنین و در بدر

تا زور ولایتش چه ها کرد

با خُلق و سخا و ضرب شمشیر

هر وقت هر آن چه اقتضا کرد

صحرا صحرا پلنگ‌خو را

از کفر برید و آشنا کرد

از تیغ دوسر نمونه‌ای بود

چوبی که شکار اژدها کرد

از دولت حرز نام او بود

عیسی که منیه را دوا کرد

با خاتم دست او سلیمان

کار دو جهان به مدعا کرد

طرح از دل او خلیل برداشت

آن روز که کعبه را بنا کرد

آن روز که کعبه بود عرشش

یک شیعه نبود و او دعا کرد

آن روز که در رکوع معبود

انگشتر خویش را عطا کرد

ما را همگی تصدق آن روز

شکرانه تاج انما کرد

درویشی و شاهیش یکی بود

هر کار که کرد خوش‌نما کرد

با علم خدا بود حسابش

آن ها که به دست او خدا کرد

روزی که قلم گرفت معبود

لوحش کف مرتضی علی بود

گر خلق محمدی به نام است

با ضرب علی ظفر تمام است

اسلام قوی به تیغ او شد

فتحش همه جا به جا نیام است

آن را که محبت علی نیست

البته که نطفه حرام است

صد قرن گرت به سجده ریزی

ما بین در و حجر مقام است

بی‌دوستی علی و اولاد

یک جو اجرت خیال خام است

طاعت به رضای اوست مقبول

ایمان به ولای او تمام است

ایمان که اضافه‌اش به اسلام

چون کعبه و مسجد الحرام است

هر چند حقیقتش تولاست

آن مهر دوازده امام است

نص است که شرط آن تبرا

ایمان بی‌شرط ناتمام است

لعن عمر است به ز صلوات

طاعت به از این دگر کدام است

این مسئله محض ادعا نیست

با خاص کجا شمول عام است

با سر خدا که نور مولاست

اوضاع فلک به انتظام است

گردون به رضای او زند چرخ

این توسنش از قدیم رام است

تقدیر خدا به ربط آن نور

شیرازه طراز این نظام است

روزی که قلم گرفت معبود

لوحش کف مرتضی علی بود

کس واقف سر این جهان نیست

جز نور علی در این میان نیست

بی‌نشئه التفات عامش

در قالب کائنات جان نیست

یک منطقه بی‌نطاق مهرش

در دایره‌های آسمان نیست

از مرکز خاک تا محدب

یک نقطه ز علم او نهان نیست

در حلقه طوطیان ذکرش

جز نام کریم بر زبان نیست

جسن است نبی علی‌ست آنش

پیداست که حسن غیر آن نیست

یک نور و دو دیده‌اند سبطین

با نور نظر دویی از آن نیست

آن نور که شد امام چارم

در پنجم و در ششم جز آن نیست

انوار دل امام هفتم

در هشتم و در نهم نهان نیست

رخشنده چراغ برج عاشر

جز نور زمین و آسمان نیست

از یازدهم عیان شد آن نور

کز دیده نهان شد و نهان نیست

روشن‌کن روز آفتاب است

در ابر گر چه خود عیان نیست

درهم‌شکن طلسم افلاک

جز پنجه صاحب الزمان نیست

بی‌امر خدا علی نزد دم

بی‌حکم علی فلک روان نیست

روزی که قلم گرفت معبود

لوحش کف مرتضی علی بود

در دهر علی‌ست نور انوار

در قطره علی‌ست بحر ذخار

در معرکه اوست شیر یزدان

در حشر قسیم جنت و نار

هر جا که نبی علم برافراشت

او شد کرار غیر فرار

در منقبتش زبان دشمن

با دوست موافق است ناچار

آثار ولایتش هویداست

چون معرفت خدا از آثار

برگرد درش اگر نگردد

کی دور فلک فتد به پرگار

تا نور محبتش نباشد

کی دل ز خدا شود خبروار

بادوستیش جهان جهان جرم

حاشا که به کس رساند اضرار

بی‌دوستیش به کعبه رفتن

باشد سرخود زدن به دیوار

آن را که نه مهر اوست طاعت

از طاعات او خداست بیزار

مگذار ز دست دامن او

زنهار و هزار بار زنهار

در کار خدا مدار با اوست

با اوست مدار چرخ دوار

رضوان خدا اطاعت اوست

خوشنودی اوست لطف غفار

از روز ازل به امر معبود

در کار زمانه اوست در کار

روزی که قلم گرفت معبود

لوحش کف مرتضی علی بود

فرمود نبی به صدر منبر

من شهر علومم و علی در

یعنی که مرا از او بجویید

دزد است کسی که ناید از در

دزد است و بریده باد دستش

از دامن التفات حیدر

اول به فریب خرس ثانی

بر بام شد و فتاد از خر

ثانی اما نداشت ثانی

در کفر و نفاق و فتنه و شر

بود آن خر لنگ بدعمل هم

در پیشه کفر دب اکبر

از دولت مهر چارده تن

اندیشه چرا کنم ز محشر

آنم که اگر به رغم سنی

صد سال کشم شراب بر سر

در روز حساب مست و خندان

خود را بکشم به حوض کوثر

یا رب به کریمیت عطا کن

توفیق زیارتم مکرر

تا هر نفسی به جای آرم

هفتاد هزار حج اکبر

مجذوب سگی‌ست بر در اوست

دل بسته به التفات قنبر

درهم شکند ولایتش باز

گیرم دل خصم اوست خیبر

بر گردن خصم دین خدا زد

تا تیغ گرفت دست حیدر

روزی که قلم گرفت معبود

لوحش کف مرتضی علی بود

در مجمع دوستان حصار اوست

با صاف‌دلان همیشه یار اوست

با لطف خدا نبی ظفر یافت

دریاب که لطف کردگار اوست

شیرازه کائنات لطف است

سرچشمه لطف بی‌شمار اوست

او راست به کف عنان افلاک

شاهنشه آسمان سوار اوست

در سلسله کرم شعاران

آواز بلند و نامدار اوست

آن روز که با کرم فتد کار

امید دل امیدوار اوست

در مسند منبر سلونی

دانای نهان و آشکار اوست

آن چهار کتاب آسمانی

اجراکن حکم هر چهار اوست

در سوره فتح از یدالله

پیداست که دست کردگار اوست

نوروز که اول بهار است

رمزی‌ست که منشأ بهار اوست

نوروز که عدل شد شب و روز

یعنی شه معدلت شعار اوست

چون نه صدف فلک شکافند

یابند که در شاهوار اوست

چندان که خزینه خدا هست

در هر دو جهان خزینه‌دار اوست

از حکمت کارگاه کونین

کارآگه کل اختیار اوست

روزی که قلم گرفت معبود

لوحش کف مرتضی علی بود

تا نام علی نبرد آدم

آن توبه نشد قبول در دم

در کشتی نوح ناخدا شد

تا رفت برون سلامت از یم

شد شیعه او خلیل رحمان

این کرد ز آتشش مسلم

تعلیم ده عصای موسی‌ست

تیغش به زبان اژدها دم

با نقش نگین او سلیمان

شد صاحب تاج و تخت و خاتم

عیسی که لبش حیات می‌داد

بی‌یاد علی نبود یک دم

هر دل که به صدق یا علی گفت

تحقیق در اوست اسم اعظم

کافی‌ست نمی ز بحر جودش

اندازه و حد ندارد این کم

روز ازل آن چه داشت بخشید

آن حرف چهل درست و حاتم

از غیب به هر که داد بخشی

شد کامروای هر دو عالم

اقبال گداش ننگ دارد

از تاج قباد و مسند جم

جود فلک از سخاوت اوست

درخواه گدای اوست حاتم

خود را همگی دو دست خود کن

رو دامن او بگیر محکم

روزی همه روزه او رساند

از خوان کرم به کل عالم

روزی که قلم گرفت معبود

لوحش کف مرتضی علی بود

دل با همه شیعیان نکو کن

از صافدلان سراغ او کن

خورشید صفت نشان مهرش

رو ذره به ذره جست‌وجو کن

آن مهر به هر دلی که یابی

چون من دل و جان فدای او کن

از یاد سگش مباش غافل

خود را به همین فرشته خو کن

گردی ز ره سگش به دست آر

تحصیل دو عالم آبرو کن

از سجده درگهش جبین را

با ماه چو مهر رو به رو کن

تا از کرمش شوی خبردار

خود را ز گنه بهانه‌جو کن

ترغیب گناه نیست این حرف

تعمیق نظر به لطف او کن

چون لعن عمر کنی زبان را

با آب حیات شست‌وشو کن

یعنی صلوات را پیاپی

سوغات رسول و آل او کن

یک نور بدان دو پیشوا را

با یک جهتی به قبله رو کن

در هر نفسی ز یاد هر یک

خود را به دو جام سرخ‌رو کن

تا قدر محبتش بدانی

هر چیز که خواهی آرزو کن

هر خیر که در وجود آید

نسبت همه را به دست او کن

روزی که قلم گرفت معبود

لوحش کف مرتضی علی بود

تا خنگ سپهر در تکاپوست

می‌دان ز سوار قدرت اوست

ای خصم برو که بر نیایی

با شیر خدا که سخت بازوست

خورشید صفت شعاع نورش

پیداست به چشم دشمن و دوست

از پرتو آفتاب رایش

خورشید چو ماه روشنی جوست

بی‌تربیت شعاع لطفش

یک دانه نبست مغز در پوست

یک سطر ز لوح مکتب او

راز دل چرخ توی در توست

از مقدم اوست کعبه ممتاز

هم قبله‌اش از چهار سو اوست

پیداست نشان شیعه دریاب

صاحب کرم و خلیق و خوش‌روست

رویش گل سرخ و مهر اورنگ

دل غنچه آن و یاد او بوست

رسواست نشان دشمنش هم

بی‌شرم و خسیس‌طبع و بدخوست

بی‌پرده و پوست‌کنده گفتند

مغز است علی و این جهان پوست

این خاک که تا نظر کند کار

پا و سر و دست و چشم و ابروست

فردا که کنند حشر اجساد

چشم همه بر عنایت اوست

چندان که خزینه خدا هست

در هر دو جهان کلید با اوست

روزی که قلم گرفت معبود

لوحش کف مرتضی علی بود

شأنش همه مظهر العجایب

کارش همه مظهر الغرایب

او رأیت لافتی برافراشت

او بود مفرق الکتائب

در مسند و منبر پیمبر

اول ز الست اوست نایب

یک چشم زدن نبود هرگز

از عز حضور دوست غایب

فرمان نبی به یک جهت برد

در روز سرور در نوائب

او بود که شد ز پادشاهی

مشغول به اعظم مصایب

وابسته به ذیل رحمت اوست

امید دل اثیم و تائب

آن دل که به او نبسته امید

البته ز رحمت است خایب

با خلعت مهر او ب میثاق

شد فرق اخابث و اطایب

در ذکر خدا به یاد او باش

این است طریق فکر صایب

با شیعه او عداوت و کین

آخر به خدای اوست آیب

انکار ولاش کفر نجل است

نجل است سر همه معایب

در طاعت او برید گردون

در سیر بود سریع و وایب

تقدیر به نام او رقم زد

اظهار جهان جهان عجایب

روزی که قلم گرفت معبود

لوحش کف مرتضی علی بود

شاهنشه ملک لافتی اوست

زیبنده تاج انما اوست

در آینه‌ زار یک جهان دل

آیینه قدرت خدا اوست

آثار جلال از اوست مرئی

مرآت جمال کبریا اوست

آن گنج نهان در اوست پیدا

گنج است و به گنج رهنما اوست

تنها سرخیل او صیانیست

افضل ز تمام انبیا اوست

جبریل از او سجود آموخت

استاد سر فرشته‌ها اوست

از روز ازل به امر معبود

داماد و وصی مصطفی اوست

در نزد موالف و مخالف

مخصوص به نص هل اتی اوست

در چشم و دل خداشناسان

صاف‌آیینه خدا نما اوست

معمور از اوست بیت معمور

هم صاحب خانه خدا اوست

شمس و قمر و سپهر قرآن

آن نور که یافت با ضیا اوست

رمزی‌ست که کعبه گشت مهدش

یعنی محرم در این سرا اوست

اقلیم وفا نسق از او یافت

سلطان ولایت رضا اوست

با اوست مفاتح المطالب

گنجور خزانه خدا اوست

آیینه مهر از او جلا یافت

روشنگر صبح با صفا اوست

او مظهر و لطف و قهرباز است

در هر دو جهان مدار با اوست

روزی که قلم گرفت معبود

لوحش کف مرتضی علی بود

استاد ازل خدای یکتاست

لوح و قلمش علی اعلاست

بشنو که چه سان نگاشت ایزد

این نقش بدیع را که می‌خواست

جز ذات خدا نبود چیزی

چون خواست که این رقم کند راست

از نور خود آفرید یک نور

آن نور محمدی و مولاست

آن نور ثنای دوست می‌گفت

چندان که خدا به علم خود خواست

تا آن که دو شعبه گشت آن نور

شد کار محمد و علی راست

آن تا علم نبوت افراخت

این معرکه ولایت آراست

نور همه انبیا که هستند

دریا دریا از این دو دریاست

چون بود نقیض نور ظلمت

ابلیس لعین به کینه برخاست

جنگ است میان نور و ظلمت

ظلمت ز چپ است و نور از راست

شد لشکر عقل ربع سیصد

هر کی ضدش ز جهل رسواست

یک یک همه از کلام معصوم

در طی کتاب عقل پیداست

این جنگ میان نور و ظلمت

تا فتنه رستخیز برپاست

با هر دو فریق از آخر کار

فی الجنه فی السعیر گویاست

از لشکر ظلمت است دوزخ

عمر ابد و بهشت از ماست

القصه هر آن چه کرد مولا

فرموده کردگار یکتاست

روزی که قلم گرفت معبود

لوحش کف مرتضی علی بود