گنجور

 
امیرخسرو دهلوی

دل باز سوی آن بت بدخو چه می رود؟

این خون گرفته باز دران کوچه می رود؟

چون رفت از من آن دل نادان، رو، ای صبا

امشب بران غریب ببین گو چه می رود؟

گلگشت باغ می کند امروز سرو من

بنگر که باز بر گل خوشبو چه می رود؟

آخر گهی نگشت صبا نزد کوی او

چندین به سوی لاله خودرو چه می رود؟

جان می رود ز من، چو گره می زند به زلف

مردن مراست از گره او چه می رود؟

زین سو نشسته منتظرش طالبان خون

آن شوخ برشکسته بر آن سو چه می رود؟

جان جهانی از رخ او کشته شد، هنوز

دیوانه خلق دیدن آن رو چه می رود؟

سر سبز شد لبش، اگر آب حیات نیست

این خضر باز بر لب آن جو چه می رود؟

از بهر خویش خسرو بیچاره خون گریست

بر روی او ببین که ازان رو چه می رود

 
 
 
sunny dark_mode