گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

دل بی رخ تو در گل و گلشن نه ایستاد

خاطر به سوی لاله و سوسن نه ایستاد

دامن کشان به نازکشی تا روان شدی

یک پای اهل زهد به دامن نه ایستاد

عاشق جهان گرفت که تاب رخت نداشت

بلبل به دشت رفت و به گلشن نه ایستاد

بین سخت جانیم که چسان می زیم هنوز؟

تیر مژه به دل که بر آهن نه ایستاد

ای دیده، آب خویش نگهدار بعد ازین

کاتش به ده رسید و به خرمن نه ایستاد

گویند منگرش، مگر از فتنه جان بری

بسیار خواستم که دل من نه ایستاد

گویند منگرش، مگر از فتنه جان بری

بسیار خواستم که دل من نه ایستاد

از آه بنده دیده همسایگان تهی

کم خشک شد که دیده به روزن نه ایستاد

من جامه چون قبا نکنم کز فغان من

یک جامه درست به یک تن نه ایستاد

خسرو به راه عشق سلامت مجو، از آنک

تیغی ست این که بر سر گردن نه ایستاد

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.