گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

اگر چشم تو روزی بر مه افتد

مه از خورشید باشد، در ته افتد

وگر شکل زنخدانت ببیند

روانی آب حیوان در چه افتد

چو در خندیدن آید باغ رویت

گل اندر دیده مهر و مه افتد

کند پیوند عمر از صبح رویت

چو روز عمر گل را کوته افتد

نخواهم بعد ازین مه را ببینم

گذر گر بر منت بعد از مه افتد

به رویت خواهم، الحمدی بخوانم

غلط، ترسم که در بسم الله افتد

دلم را در سر زلفت ره افتاد

غریبان را به هندوستان ره افتد

چو خواهد عارضت عشاق را عرض

نظر بر من پس از چندین گه افتد

فغان، ای جان که در خسرو فراقت

چنان افتاد کاتش در که افتد