گنجور

 
امیرخسرو دهلوی

از بند زلف غمزدگان را سبب فرست

وز قند لعل دلشدگان را طرب فرست

از من به فن لب آمده جانی ربوده ای

یک بوسه نامزد کن و بازم به لب فرست

تو ماه و من چو تار قصب در غمت ضعیف

ای ماهتاب، نور به تار قصب فرست

امروز چون به خنده رطب لب گشوده ای

ما را خبر از آن رطب بوالعجب فرست

سلطانی از پی تو فرستاد جان، تو نیز

از وعده وصال به جانش طرب فرست

 
sunny dark_mode