گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

ای باد، ازان بهار خبر ده که تا کجاست

دزدیده زان نگار خبر ده که تا کجاست

گر هیچ در رهی گذرانش رسیده ای

یک ره ازان سوار خبر ده که تا کجاست

من همچو گل بسوختم از آفتاب غم

آن سرو سایه دار خبر ده که تا کجاست

من ز آب دیده شربت غم نوش می کنم

آن لعل خوشگوار خبر ده که تا کجاست

خونم ز غم چو نافه بماند اندرون پوست

آن زلف مشکبار خبر ده که تا کجاست

جانم چو سرمه سوده شد از سنگ آرزو

آن چشم پر خمار خبر ده که تا کجاست

ای پیک تیز رو، برو، آن یار را بپرس

کز من برفت یار، خبر ده که تا کجاست

ای مرغ نامه بر، پر تو گر نوشته شد

باز آی زینهار خبر ده که تا کجاست

خسرو که این حدیث ز یاری شنیده ای

بر پر، وزان دیار خبر ده که تا کجاست