گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

خونخوار چشم تو که ره مرد و زن زده ست

هر شب به خوابگاه من ممتحن زده ست

من خاک راه بوسم و از خود به غیرتم

آه از صبا که بوسه ترا بر دهن زده ست

دل دامنت گرفت و رها چون کند کسی

پیری که بوی یوسفش از پیرهن زده ست

گه گه بیامدی به سوی کاروان صبر

لیکن بلای غمزه تو راه من زده ست

ساقی بیا که شب به میان کرد زهد و رفت

زان یک غزل که صبحدم آن راهزن زده ست

ای پارسا، چه سر زنیم تو، که می فروش

صد کوزه بر سر من توبه شکن زده ست

دی گفتی، آه می زنی از مات شرم نیست

آتش زده ست درمن و زان یک سخن زده ست

روزم چو بی ویست شبش خواب دیده ام

کان جان پاک تکیه به پهلوی من زده ست

بر کوه باد ناله خسرو نه بر دلت

کاین تیشه ایست سخت که آن کوهکن زده ست

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.