گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

دیدمش امروز و شب در دل کنون خواهد گذشت

باز تا شب بر من بیچاره چون خواهد گذشت

گفتیم جان در میان کن، زو ببر دل، چون برم

کو میان جان شبی صد ره فزون خواهد گذشت

امشب، ای جان کهن، بیرون گذر بیگانه وار

کاشنای دیگرم در دل درون خواهد گذشت

آن عقوبت ها که در روز قیامت گفته اند

اندرین شبهای غم بر من کنون خواهد گذشت

جام خود باری به یک جرعه نگون کن بر سرم

کاش روزی چون همه عمرم نگون خواهد گذشت

جور می کن تا به صد جان می کشم کز آسمان

هر چه آید بر سر خاک زبون خواهد گذشت

راز خون آلود خود، ای دل، مده دامن برون

کاین ورق خام است و حرف از وی برون خواهد گذشت

دیده دل را در بلا افگند و خواهی دید فاش

در میان دیده و دل موج خون خواهد گذشت

خسروا، گر عاشقی می سوزد و لب مگشا، ازانک

دود این روزن ز چرخ آبگون خواهد گذشت