گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

مگر، ای باد نوروزی، گذر بر یار من داری

که گویی این نسیم تازه زان گلزار من داری

اگر چه یاد نارد روزی از ما، چون روی آنجا

سری از من به پای آن فرامش کار من داری

مرا از زندگانی توبه شد، ای مرگ، بی رویش

بیا، بسم الله، ار فرمانی از دلدار من داری

مدان، ای سرو، کز حسن تو حیران مانده ام در تو

ولیکن دوست می دارم که شکل یار من داری

دل آزرده من باری از غمخوارگی خون شد

تو چونی، ای که جان اندر دل غمخوار من داری

کلاه صوفیان را جام می می سازد آن ساقی

درآ، ای محتسب، گر طاقت بازار من داری

من و شبها و هجر و پاسبانی، از سرم بگذر

تو خواب آلود نتوانی که پاس کار من داری

مگر این سو که بنشیند، توانی مردمی کردن

که یکدم پای نازک بر دل افگار من داری

زبانی خسرو و شکر غمت، گر بشنوی ار نه

تو مست دولتی، کی گوش بر گفتار من داری؟