گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

هیچ شکر چو آن دهان دیدی؟

هیچ تنگ شکر چو آن دیدی؟

این زمانت که در کنار آمد

جز کمر هیچ در میان دیدی؟

در چمن همچو شمع مجلس ما

طوطی آتشین زبان دیدی؟

در سخن جز شراب آتش فام

ز آب آتش نشان نشان دیدی؟

راستی را شمایل قد او

هیچ در سرو بوستان دیدی؟

پرتو روی او بگو روشن

هیچ در ماه آسمان دیدی؟

همچو غرقاب عشق او، خسرو

هیچ دریای بیکران دیدی؟