گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

روز نوروزست و ساقی جام صهبا برگرفت

هر کسی با شاهد و می راه صحرا بر گرفت

گرد ره بر چشم خود نرگس که دردش هم نکرد

خوبرویی را که پا بهر تماشا برگرفت

سرو با خوبان خرامش کرد و نی می خواست، لیک

پا نکردش پا اگر چه بیشتر پا برگرفت

هست صحرا چون کف دست و بر او لاله چو جام

خوش کف دستی که چندین جام صهبا برگرفت

نرگس اندر پیش گل، گر جام می بر سر کشید

باغبانش مست و لایعقل از آنجا برگرفت

لاله را سودای خامی بود، با صد شربت ابر

از دماغ لاله نتوانست سودا بر گرفت

در چمن رفتم که نرگس چینم از پهلوی گل

چشم نتوانستم از روهای زیبا برگرفت

کار با دیوانگی افتاد خسرو را، از آنک

سر ز می خوردن نخواهد ساقی ما برگرفت